بازنويسي
نویسنده: حامدديشب كارگاه داشتيم. دو سه سالي ميشود اين كارگاه را با هشت نفر داستان نويس كوچك ادامه ميدهيم. حمزه يكي از بچههاي كلاس است كه از اول هميشه كارش بازنويسي كردن داستانهاي زمان پيامبر است و چون جو حاكم بر كلاس، فضاي قوانين داستانهاي امروزي است موقع نقد داستانهاي حمزه دچار مشكل ميشويم.
ديشب بحث در مورد شخصيتپردازي بود و اين كه بايد خاكستري باشد و سياه و سفيد بودن شخصيت ضعف داستان است و از اين حرفها. و در داستان حمزه چون شخصيت اول، يك شخص معصوم بود مشكل به وجود ميآمد. به اين صورت كه شخصيت اول هيچ عيب و ايرادي ندارد و هيچ وقت اشتباه نميكند. حتا در طريقه راه رفتن و حالت چهره و لحن صحبت،هم بهترين شرايط موجود را دارد.
بچههاي كلاس با توجه به اين كه طلبه هم بودند، از طرفي ميترسيدند شخصيت اصلي داستان يعني پيامبر را اسطوره بنامند و از طرفي نميتوانستند آن را خاكستري محسوب كنند. اين بود كه هم داستان را ضعيف محسوب ميكردند و هم نميتوانستند درست و حسابي نقدش كنند.
ولي من فكري كردم كه به نظرم راه حل خوبي براي داستانهاي اينچنيني باشد. در حقيقت به نظرم ميرسد كه تا حالا در همه كلاسهاي داستاننويسي و عناصر داستان، وقتي ميخواستند شخصيت خاكستري را تعريف كنند اين طور ميگفتند كه شخصيت بايد قابليت خطا و اشتباه داشته باشد و خوبي مطلق يا بدي مطلق نباشد. علت اين قانون هم معمولا اين طور گفته ميشود كه شخصيت داستان بايد به گونهاي باشد كه خواننده داستان بتواند با آن همذاتپنداري كند؛ و شخصيت سياه و سفيد نميتواند اينگونه باشد.
ولي من فكر ميكنم در داستان وقتي ميگوييم ژشخصيت خاكستري، به اين معنا نيست كه حتما بايد مرتكب اشتباهي بشود تا خاكستري باشد. مهم اين است كه شخصيت در همه شرايط، با منطق انساني پيش برود. و علت نا همگون بودن شخصيت اسطورهاي با روحيه مخاطب اين است كه يك اسطوره به خاطر كارهاي خارقالعاده اش و اين كه هميشه برنده ميشود و هميشه موفق است با مخاطب ارتباط برقرار نميكند ولي معصوم اين طور نيست. اگر شرايط به گونهاي باشد كه در جنگ ف كشته شود هم كشته ميشود. اينجا فقط يك مشكل ديگر باقي ميماند، آن هم مواردي است كه بحث از اعمال اراده خاص الاهي ميشود و مثلا در جنگ خيبر اميرالمومنين در بزرگ خيبر را از جا ميكنند. اين طور موارد در قوانين داستاننويسي دنيا اسطوره محسوب ميشود ولي من فكر ميكنم اين را هم ميشود از اسطوره جدا كرد. همان طور كه براي ما مسلمانان اسطوره نيست. براي ما اسطوره نيست چون قدرت خدا را جزء موارد غير عادي و غير منطقي نميدانيم. و در نتيجه اگر طرح داستان بتواند به صورت كاملا منطقي، قدرت خدا را نيز به عنوان قوانين حاكم بر داستان بفهماند و مخاطب هم آن را به عنوان يك منطق قابل قبول بپذيرد، اتفاقاتي مثل واقعه خيبر با كارهاي اسطورههايي مثل مرد عنكبوتي، هركول، و از اين آخريها ليونايدس (فيلم سيصد) متفاوت خواهد بود.
خجالت هم خوب چيزي است! اصلا اينها كه من گفتم با هم قابل مقايسه نيستند.
فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۵۶ ب.ظ
سلام والا با این چیزایی که شما نوشتی واقعا هم خجالت چیز خوبی است، تازه برای من هم چیز خوبی است با این چیزایی که به عنوان مشخصات نوشتم! مگه نه؟
اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۹ ق.ظ
سلام: یک کم گیج میزنم. دو باره بخونم بهتره.
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۷:۴۲ ق.ظ
سلام
اول :
به خاطر رفاقتمان نه . چون شاید وجود نداشته باشد .
به خاطر نان و نمکی که خورده ایم ( در این دنیا شاید تبادل لینک یکی از نمود های نان و نمک باشد ) هم نه چون شاید نان و نمکی در کار نبود .
به خاطر همشهری بودنمان هم نه . چون قرابت خاصی ایجاد نمی کند .
همین طوری محض رضای خدا که می شد یک نشانی ، پیامی ، ای میلی چیزی می زدی که ایبنده خدا که یک روز وبلاگ مرا می خواندی !!! از این به بعد اینجا می نویسم . نمی شد ؟
حیف که این کامنت صوتی نیست و اگرنه چند تا فریاد نخراشیده هم می کشیدم !!
حیف تر که هم خوانه داری اینحا و اگر نه …..
البته شاید هم دلت نمی خواسته که من یا کسان دیگری بفهمند . خوب این قضیه اش جداست .
در این صورت حق با شما خواهد بود .
دوم :
راجع به این پست . خوب الحمد لله نشان می دهد در این کارگاه کوچک اندیشه های جالبی دور هم جمع شده اند . و این نوید هم از مطلبتان به گوش می رسد که حقیقتا در راستای هنر اسلامی حرکت می کنید . راه حلی که پیشنهاد کردید ، در حقیقت باز تعریفی که از شخصیت خاکستری داشتید خیلی مفید است . از این جهت که با هنر بومی ما قرابت بیشتری دارد .
——————————-
حامد: نمیدونم خبر داری که چهقدر مخلصت هستم یا نه. ولی اگه خبر نداری الان میگم که ما دربست خیلی مخلص شما هستیم. اما این که چرا نگفتم، خودت که بهتر از من میدونی دور شدن از رفقای وبلاگی خیلی سخته. آدم دلش میخواد که وقتی از یه خونهای میره همه رو خبر نه تا خونهی جدیدش رو بشناسن و بهش سر بزنند. من هم خیلی دلم میخواست ولی… شاید بیشتر دلم میخواست خودشون یواش یواش بیان تا مستقیما با همین شخصیت جدید روبرو بشن و با ذهنیتی که از کلرجیمن داشتند اینجا نیان چون شاید اون وقت دیگه محیط اینجا براشون جالب نبود. برای همین اعلام عمومی نکردم تا دوباره رسپنا هم مثل کلرجیمن جایگاه خودش رو پیدا کنه. در هر صورت جاری باشی…