حرفی برای گفتن
نویسنده: حامدبرای داستاننویس شدن، باید در مرحله اول، داستانگوی خوبی بود. تا آدم، داستانی و حرفی برای گفتن نداشته باشد داستاننویس نمیشود. گیرم که صدها ساعت کلاس عناصر داستان و نقد رمان رفته باشد. یک روز توی لوح هم از آقای امیرخانی خواندم که از دست خانمی شاکی بود. میگفت بنده خدا به خاطر این که ۹ دوره کلاس داستاننویسی رفته بود انتظار داشت داستانش را داستان خوبی بدانم؛ در حالی که نوشتههایش اصلا داستان نبود.
چند وقت پیش با آقای مجید قیصری کلاس داشتیم, یعنی کلاس که نه، یک جلسه کارگاه داشتیم که قرار بود چند تا داستان از بچهها نقد بشود. حرف جالبی میزد آقای قیصری؛ میگفت شما انتظار نداشته باشید که همین الان با چهار تا کلاس داستاننویسی رفتن، داستاننویس بشوید. لحنش اگرچه کمی به بچهها برخورد ولی حرفش درست بود:
«شماها هنوز سنی ندارین که بخواین حرفی برای گفتن داشته باشین! معمولا بین بیست تا بیست و پنج سالتون بیشتر نیست. فعلا باید بیشتر بخونین تا این که بنویسین. چهل سالتون که شد و یک نصفه عمر رو طی کردین تازه یک سری حرفهایی برای گفتن پیدا میکنین.»
حالا ما ماندهایم و یک سری قواعد و دستور و عناصر داستان و روش شخصیتپردازی و اصول صحنه پردازی و کشش و تعلیق و … هزار قاعده دیگر که فقط حکم یک پوسته را برای داستان نداشتهمان بازی میکنند. بعد از این یکیدو سال که کلاس داستاننویسی میروم تازه افتادهام به تکاپوی یافتن حرفی برای گفتن.
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۵ ق.ظ
من یکی که حرف اقای قیصری رو نمی تونم قبول کنم . ادم اگه سنش به ۴۰ برسه یحتمل نمی تونه داستانی که مناسب سنای نوجووناس بنویسه مثل حالای من که چون دوران دبستانی ام را رد کرده ام هیچی یادم نمیاد از اون دوران تا لااقل بتونم خودمو جای دخترم بذارم و حرفش رو بهتر بفهمم!!!
درست می گم یانه؟؟؟؟
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۳:۰۵ ب.ظ
بسم رب شهدا…
سلام…
الان فقط اومدم تبریک بگم…در قالب جدید نوشتن تونو…شروع دوبارتونو…
انشالله موفق باشید…
مستدام هم باشید…
یه عاااااااااالمه دعا…
کربلایی باشید…
یاحق
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۷:۱۶ ب.ظ
ربطی به نوشته نداره…: از برخوردن به این وبلاگ هیجان زده و خوشحال شدم…
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۶ در ۹:۲۳ ب.ظ
بمیرید بمیرید در این عشق بمیریدبمیرید بمیرید و زین مرگ مترسیدبمیرید بمیرید و زین نفس ببریدیکی تیشه بگیرید پی حفره زندانبمیرید بمیرید به پیش شه زیبابمیرید بمیرید و زین ابر برآییدخموشید خموشید خموشی دم مرگست در این عشق چو مردید همه روح پذیریدکز این خاک برآیید سماوات بگیریدکه این نفس چو بندست و شما همچو اسیریدچو زندان بشکستید همه شاه و امیریدبر شاه چو مردید همه شاه و شهیریدچو زین ابر برآیید همه بدر منیریدهم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
سلام آقا حامد: نمیدونم چرا دلم خواست این شعر رو بنویسم. شاید هویجوری ، نمیدونم .( مثل مادری هستم که بچه اش را سر راه گذاشته). فکر کنم از همه بیشتر شما متوجه منظورم بشید؟؟؟؟؟؟؟؟
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۷:۴۷ ق.ظ
سلام
اتفاقا سیر خوبی است . در زمانی که حرفی برای گفتن نداری اصول را بیاموزی .
بعد در زمانی که حرفت پیدا شد با تکیه بر همان اصول پیش خوانده بنویسی .
خیلی خوب است . استفاده بهینه از زمان + برنامه ریزی خوب .
—————–
حامد: بنده هم به خاطر همین دارم کلاسهام رو ادامه میدم.
در ضمن به خونهی جدید ما خوش اومدی
جاری باشی….
اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۹:۴۰ ب.ظ
سلام .
نه ! من اژه ای درس نخوندم . سادات بودم . د رس هم نمی خونم . می خوندم !!!! بعد هم این چنین استادی در مدرسه ما نبود . طرف می گفت از آدم های اینجوری استفاده نمی کنه مدیرتون !!!!