چه کار هجوی است این تدریس!

نویسنده: حامد

هیچ‌وقت یک بخش از متن نمی‌تواند تصویر دقیق و کاملی از کل آن به دست بدهد ولی نمی‌دانم چرا هوس کرده‌ام یک بخش از داستانی را که دارم می‌نویسم برای‌تان منتشر کنم. بخوانید ببینید چه‌طور است. این داستان، بازنویسی کتابی‌ست که درباره فلسفه خلقت نوشته شده؛ می‌شود گفت رویکرد کتاب، فلسفی-کلامی است:

… تلفن همراهم زنگ می‌خورد. منیره است. آخ… کاش کیفم را با خودم آورده بودم.

- سلام منیره.

- سلام سینا جان. خوبی؟

- هیچ وقت این موقع به شوهرتون زنگ نمی‌زدین!

- دیدم کیفت رو جا گذاشتی، گفتم شاید… سینا حالت خوبه؟

-امروز دانشگاه نمی‌رم… یعنی نشد برم. ببین منیره، الان نمی‌تونم زیاد حرف بزنم. بعدا برات توضیح می‌دم.

قطع می‌کند. می‌دانم که دیگر به هیچ کارش نمی‌رسد به خصوص که بحث دیشب‌مان هم فکرش را مشغول کرده است؛ ولی اخلاق من را می‌شناسد. این طور مواقع دیگر کاری به کارم ندارد تا خودم دوباره حرف بزنم. شاید به خاطر همین اخلاقش است که دوستش دارم. بارش روی دوش آدم نیست. آن زمان، بین دوستانش معروف بود که منیره آدم بی‌احساسی است. می‌شنیدم ولی قبول نداشتم. مادر می‌گفت: «چهره این دختر مثل یخ منجمده!». ولی من چیز دیگری می‌دیدم. منیره درونیاتش را به این زودی‌ها به کسی نشان نمی‌دهد.

اس‌ام‌اس منیره است. به پشت روی چمن‌های کنار زاینده رود دراز می‌کشم:

«سینا من هم؟ منم منیره!»

از او نمی‌شود چیزی را پنهان کرد. خودش هم این را خوب می‌داند. الان هم حتما در خانه منتظر است. چاره‌ای نیست، باید برگردم خانه. باز دو زنگ کوتاه:

-کجایی؟ دارم میام دنبالت. الان سر کوچه‌م.

-نزدیک سی و سه پل. کنار مجسمه مادر

تا از بزرگمهر بیاید و از مشتاق بگذرد مدتی طول می‌کشد. هر چند، اگر راننده، منیره باشد همه چیز متفاوت خواهد بود. اولین بار که با هم استاد جهان‌گیری را رساندیم،‌ منیره پشت فرمان بود. استاد جهان‌گیری وقتی پیاده شد سرش را نزدیک آورد و همان‌طور که لبخند رضایت‌بخشی بر لبش بود گفت: «با سر کلاس خیلی فرق داری!» و منیره با همان متانت همیشگی‌اش لبخند زد: «همه‌ی آدم‌ها دلشون می‌خواد زود به مقصد برسند… ما هم یکی مثل بقیه‌ی آدم‌ها» و استاد با خنده سری تکان داد و رفت. و من در دلم به جای او گفتم: «امان از دست شما جوون‌ها!»

صدای کفش‌های منیره است. حتما باز می‌خواهد اذیت کند. آماده‌ام. این‌بار تا حرف نزند عکس‌العمل نشان نمی‌دهم. او هم این لج‌بازی من را می‌داند. نزدیک‌تر می‌شود. می‌ایستد. حتما مثل همیشه مانتوی کرمی، روسری قهوه‌ای و چادر مشکی. و باز حتما کیفش، سمت چپ چادرش را برجسته کرده است. تکان نمی‌خورد. حرف هم نمی‌زند، فقط از صدای تکان خوردن پایین چادرش می‌شود حس کرد که هنوز هست. چشم‌هایم را باز می‌کنم. نور آسمان چشمم را اذیت می‌کند. دستم را روی چشمم می‌گذارم. منیره جلوتر می‌آید:

- آخرش کم آوردی آقا سینا!

نمی‌دانم، باز کردن چشم‌هایم را می‌گوید یا صحبت‌های دیشب‌مان را. سعی می‌کنم منظورش را بفهمم:

- نور شدید چشم‌ آدم رو باز می‌کنه. کاری به کنجکاوی من نداره.

- می‌دونم ولی کم آوردی؛ چون وقتی نتونستی شدتش رو تحمل کنی، با دست جلوی نور رو گرفتی.

- من جلوی نور رو نگرفتم. اصلا چه ربطی داره؟! دیشب هم گفتم مشکل من این چیزا نیست.

لب سکو کنارم می‌نشیند. دست‌هایش را عقب‌تر، روی چمن‌ها ستون می‌کند و سنگینی بدنش را روی آن‌ها می‌اندازد. من هم می‌نشینم. بوی آب زاینده‌رود با بوی چادر منیره در هم می‌آمیزد. چادرش بوی شامپو می‌دهد. خورشید هنوز چشم‌هایم را آزار می‌دهد. سرم را پایین می‌اندازم و با دست چشم‌هایم را می‌مالم. همان طور که به دست‌هایش تکیه داده است سرش را کج می‌کند طرفم و می‌گوید:

- راه حل مسئله، پاک کردن صورت مسئله نیست آقای دک…تر سینا!

«آقای دکتر»ش را طوری می‌گوید که انگار دکترایم را افتخاری گرفته‌ام. چشم‌هایم کم‌کم به نور عادت کرده است. به صورتش نگاه می‌کنم، به مقنعه و چادر همیشه مرتبش. خورشید بر نصف صورتش می‌تابد. مژه‌هایش طلایی شده است. نسیم ملایمی بوی آب را به صورتم می‌زند.

- جناب آقای استاد! اگه شما دیشب دیر خوابیدید، دانشجوی بیچاره‌تون چه گناهی کرده؟!

- ساعت چنده؟

- اگه یه کم بجنبیم به کلاس ساعت ده می‌رسیم. پاشو سینا!

بلند می‌شود و دستم را می‌کشد. بلند می‌شوم. پشت کتم خیس شده است. کتم را در می‌آورم و دستم می‌‌گیرم. از پارک می‌رویم بیرون. تمام اطراف ماشین گلی شده است؛ دیشب باران می‌آمد. سوار می‌شویم. کیفش را روی صندلی عقب می‌گذارد و سوار می‌شود. با نگاهم او را دنبال می‌کنم. کیف چرمی قهوه‌ای من هم روی صندلی عقب افتاده است. چه کار هجوی است این تدریس! موضوع اصلی درس آدم “وجود”‌ باشد و هر چه به طرفش می‌روی از آدم دورتر شود.

ادامه دارد…

۷ نظر درباره “چه کار هجوی است این تدریس!” داده شده است.

  1. علی گفت :

    سلام
    ای ول !!! می شود از همین الان گفت داستان خوبی می شود !!!!
    من که منتظرم ادامه اش را بخوانم . خواننده را می کشد دنبال خودش بدون آنکه بدونی چه می خواهد رخ بدهد . با این وجود با خواندن همین مقدار اطلاعات زیادی از شخصیت ، فضای داستان ، روابط و …. می شود فهمید .

    به امید آسمان آبی فردا …

  2. خانم ناظم گفت :

    عالی…….یه جوری خواننده رو مجبور میکنه دنبالش بره……بعدشم فلاش بک داشت یا من اشتباه کردم؟؟؟؟
    —————–
    حامد: نه. صرفا یک چیزایی از گذشته یادش میاد. در حد فلاش بک نیست. خوشحالم که مخاطبین این نوشته از اصطلاحات داستان نویسی خبر دارند. سر ذوق آمده ام. جاری باشید…

  3. پدیسار گفت :

    سلام…خیلی خوب نوشته بودین. به خصوص جمله آخرش”موضوع اصلی درس آدم “وجود”‌ باشد و هر چه به طرفش می‌روی از آدم دورتر شود.”
    خیلی دوست دارم بقیشم بخونم…
    ببینم منظورتون از ادامه دارد این بود که ادامشو همین جا می نویسین یا….
    موفق باشین.
    ———————-
    حامد: سلام. به خاطر ابراز لطف‌تون ممنون. این متنی که خوندین اول داستان نبود و داستان از جایی دیگه شروع می‌شه. فعلا بنایم بر این نبود که کل داستان رو توی وبلاگ منتشر کنم ولی خب اگه ارزش خوندن داشته براتون شاید از اول، به صورت سریالی بذارمش روی وبلاگ.
    جاری باشید…

  4. بی نشان گفت :

    سلام
    داستانتون جالب بود. یعنی به نظر میاد که کلش چیز خوبی از آب دربیاد. میدونید لحن نوشته تون منو یاد کارای “مژگان بانو” انداخت. خوندید کاراشونو؟ الان آدرس وبلاگش یادم نیست ولی با یه سرچ هم میتونید پیداش کنید. خوشحالم بازم نوشته هاتون رو میخونم
    برقرار باشید

  5. حسـن گفت :

    سلام
    این منیره یه جورایی شبیه منه!
    من اعتراض دارم.
    آقا جان! داستان می نویسی شخصیت دزدی نکن.
    همین

  6. مادرانه گفت :

    اوهوم !!!
    چه جالب!!
    کاش میشد فهمید اسم داستانش چی بود؟
    می گم نکنه سر کارمون بذاری و نگی اخرش چی میشه؟!!!!
    موفق باشی عالییییی بوداااااااا

  7. مادرانه گفت :

    به نظر میرسه در قالب ÷نهان داستان حرف های زیادی را میشه زدکه قشنگ باشه و هم به دل خواننده بشینهو هم بدون اینکه خودش بفهمه با شخصیت داستان همذات ÷نداری کنه.دارم فکر می کنم که این داستان ضمن محتوای و سبک نوشتن خوب چه قدر قشنگ داره شخصیت دینی اونو به طور ملموسی به تصویر می کشه ..
    می خوام بگم تا فرهنگ سازی دینی اجتماعی ایرانی راهی نمونده با قدرت تمام ادامه بده .
    داستان های ایرانی و اسلامی می تونن حتی در قالب داستان اصالت شونو حفظ کنن .مگه نه؟

نظر بدهید