جیب پول، جیب آبرو، جیب وقت
نویسنده: حامدحرفهای بودن … علاوه بر اینکه کمی دور از دسترس است، مشکل دیگری هم دارد، آن هم اینکه خیلیها مثل من که روحیهشان ملاحظهگر و محتاط است، مرز بین حرفهای بودن و مغرور بودن، یا حرفهای بودن و کلهشق بودن، یا حرفهای بودن و خشن بودن را اشتباه میکنند. وقتی مسئولیتی را قبول میکنی اگر حد و مرزها را با هم قاطی کنی خیلی زود با مشکل مواجه میشوی، یا به قول پدرم که «باباجان» صدایشان میکنم: «گل کلاهت باز میشود».
یاد داستان سیستان رضا امیرخانی افتادهام و حرفهای عکاس گروه یا همان آقای عبدالحسینی. توی داستان، مدام به آقای امیرخانی تذکر میداد که حرفهای باش، کار خودت را کامل انجام بده ولی کار زمین مانده از کسی دیگر را برندار؛ چون هم از کار خودت باز میمانی و هم دردسرهای دیگر به دنبال دارد. یادم نمیرود آنجا را که آقای خامنهای بدون اطلاع قبلی به خانهی یکی از شهدا یا جانبازان رفته بودند و اهل خانه که خبر نداشتند، آمادگی لازم را نداشتند و از طرفی دست و پایشان را گم کرده بودند. رضا امیرخانی نوشته بود آقا که وارد خانه شدند و سلام و احوال و علیک، بندگان خدا از بس شوکه شده بودند فراموش کردند برای آقا صندلی بیاورند. من خواستم صندلی برای آقا پیدا کنم که عبدالحسینی زد سر شانهام که تو چی کار داری به این کارها؟! گفتم خب بالاخره باید یکی این کار را انجام بدهد. عبدالحسینی گفت: تو نویسندهی این گروهی، کار تو نوشتن است؛ کار آوردن صندلی هم به عهده کس دیگری است. اگر انجام نشد هم به تو ربطی ندارد.
حالا میشود گفت که خودم دارم با تمام وجود این مسئله را درک میکنم. نوشتههای فیروزه یکبار دیر آماده شد چند تا از مطالب تایپ نشد بود. آن شمارههای اول بود. یادش بخیر. بهمن ماه بود انگار. خلاصه خودم نشستم و چند تای باقی مانده را تایپ کردم و بالاخره به چهارشنبه رسید. بعد که کار رفت بالا و نظر دیگران را از گوشه و کنار شنیدم دیدم که اوضاع خیلی خراب است. هم به خاطر این که ویراستاری نشده بود بعضی جاها سوتی داده بودم و هم اینکه اصلا فرصت نکرده بودم در مورد خود مطالب تصمیمگیری کنم و خوب و بدش را از هم جدا کنم. طوری که بعد فهمیدم یکیدو تا از مطالب که پابلیش شده بود واقعا ضعیف بودند. حالا من مانده بودم با یک شماره ضعیف و یک گردن باریک. همه غر این شماره را به من میزدند. هم کار درست انجام نشده بود و هم مشکلاتش گردن من افتاده بود.
دفعه بعد، دو تا مطلب دیگر به خاطر این که به ویراستاری نرسیده بودند رد کردم. با این که مطالب خوبی بودند ولی اجازه انتشار ندادم. این طوری هم میشد مدیر داخلی را به خاطر عقبماندن کارش مواخذه کرد و هم این که دفعه بعد، این اشتباه رخ نمیداد. و واقعا هم موثر بود. برای شمارهای بعدی خیلی کار بهتر انجام شد و به نتایج مطلوبی رسیدم. تنها چیزی که آدم را اذیت میکند این است که گاهی علاقه آدم به کار دست و پای آدم را شل میکند چون اگر قرار باشد چکشی برخورد کنی در خیلی مواقع کار متوقف میشود. من مثل دبیر گروهم نیستم که محکم بایستم و بگویم: «اگر فلان و فلان امکانات نباشد از مسئولیتم کناره میگیرم و…».
من فیروزه را دوست دارم. مجبورم از جیبم برایش خرج کنم. جیب پول، جیب آبرو، جیب اعتبار کوچک خودم، جیب وقت…
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۷:۰۸ ب.ظ
جیب دفتر توسعه
—————-
حامد: کیستی سیاهی؟ خودت رو معرفی کن. توی بچههای دفتر توسعه آدم ترسو نداشتیم که خودش رو معرفی نکنه. منتظر کامنت بعدیت با اسم و ایمیل هستم. جاری باشی…
در ضمن حرفت رو قبول ندارم.
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۶ ب.ظ
منم ندارم
اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۲:۰۲ ق.ظ
سلام
خوب ! از اینکه لطف کردید در پیوند بر قرار کردن !! آن هم به روش سابق ، بدون اطلاع قبلی خیلی متشکرم . جبران هم نمی توانم بکنم . کارم شاید بیشتر شبیه در آوردن ادای شما باشد !!!!!! از این روحیه ات خوشم می آید !!!! جدی می گم ها . چیزی در آقا حامد هست که آدم را جذبمی کند .
++++++
و آمّا ( به قول رفقا ) مطلب شما :این خشک بودن در شرایط آرمانی دقیقا تنها راه درست هست . اما اتوپیا کجا بود تو این عصر و زمون ؟!!!! مثال خوبش جنگ خودمان . اگر سپاه ( یا نیروهای مقاومت مردمی ) می خواست به امید ارتش بنشیند تا خود شرا پیدا کند و بایستد جلوی مهاجمین که صدام رسیده بود به تهران !! یکی از ایراداتی که به نظام های کمونیستی وارد بود
سر این مسئله طرح می شد که چون همه حقوق م یگرفتند پس کسی برای کار خود عاشقانه رفتار نمی کرد . کشاورز اگر تایم کاریش تمام می شد و آب هنوز ول بود توی مزرعه رها می کرد و می رفت چون نوبت کاری نفر بعدی بود . خوب ! در این شرایط خیلی زود پوسیدگی ایجاد می شود . عشق و علاقه به کار است که ضعف های احتمالی (و غیر قابل گریز) را می پوشاند .
به امید آسمان آبی فردا …
خرداد ۲م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۵۳ ب.ظ
آخی.نازی حامد
اینو نوشتم که در تاریخ ثبت شود.