مشقی برای جریان سیال ذهن

نویسنده: حامد

متن زیر قرار بوده است جریان سیال ذهن از آب در بیاید: «شرحی بر پاسی از شب گذشته»

تشنگی یا پشه؟ یا شاید گرما؟ و یا شاید خش‌خش برگ‌های اوکالیپتوس جلوی حجره‌ام؟ طبقه‌ی دوم حجره دارم، نزدیک سر یک درخت اوکالیپتوس؛ البته حجره که نه، خوشم نمی‌آید به‌اش بگویم حجره؛ فرق می‌کند. این‌جا فقط یک خوابگاه است. اگر حجره بود که من صبح نمی‌زدم بیرون و شب وقتی برگردم که نگهبان، قفل درب را در دست گرفته باشد و دست به کمر، تکه‌ای بارم کند:‌ «۴۷! بازم که تو آخر شدی!»؛ فامیلم را نمی‌داند، کدم ۴۷ است، کدی که با آن معلوم می‌شود چه روزهایی قم بوده‌ام و چه روزهایی پی یللی تللی.

مشقی برای جریان سیال ذهن

بیدار شدم. کامل کامل. انگار نه انگار که تا چند ثانیه قبل خور و پفم حجره را می‌لرزاند. دبه‌ی بیست لیتری آب توی تراس حجره‌ام، پارچ آب کنار پنجره‌ی حجره‌ی کناری، شیشه ماءالشعیر که محمد در آن آب ریخته بود، هیچ کدام‌شان سرد نبودند. چه‌قدر آب خوردم! فقط برای امتحان سردی‌شان. سه لیوان پر. خواب از سرم پریده است. ولی یک جای کار می‌لنگد. یک چیزی نمی‌گذارد درست و راحت نفس بکشم.

موتورخانه‌ی مجتمع، شب‌ها تازه فرصت می‌کند آب را گرم کند. چه آب داغی دارد این موقع شب! صد و بیست حجره… یا اتاق، عجب گیری کرده‌ام در این اسم! دلم برای موتورخانه می‌سوزد. چه نفسی باید داشته باشد.

بیدارم و بیکار. چه می‌شود کرد.«افلاک‌نما»ی ساروت چند روزی هست که دنبالم است. همیشه‌ی خدا باید یک کتاب داستان در کیفم باشد، گیرم که یک هفته بعد، نخوانده پسش بدهم. مسئول کتاب‌خانه از تعداد کتاب‌هایی که در این یک سال برده بودم چارشاخ مانده بود: «بابا خوره‌ی داستان!»

سکوت دلپذیری بر شب خوابگاه حکم‌فرماست. گوش آدم که آزاد باشد انگار دماغ هم بهتر کار می‌کند یا شاید عقل بهتر فرصت می‌کند پیام‌های ارسالی شامه را درک کند. چه بوی سکر‌آوری دارند این پیچ‌های امین‌الدوله. فواره حوض را از کی تا حالا نیمه‌شب‌ها روشن می‌گذارند؟ فواره‌ی کوچکی که صدایش آدم را قلقلک می‌دهد. بیست سانتی‌متر بیشتر بالا نمی‌رود، مثل فواره‌ی حوض‌خانه‌های قدیمی.

محمد خواب بود وگرنه همان‌جا توی حجره کتاب می‌خواندم. ولی خب، مسیر کتاب‌خانه ارزشش رفتن را داشت. فواره را، پیچ‌های امین‌الدوله را، دعوای شبانه‌ی گربه‌های مدرسه را، تا حالا به این وضوح و دقت نشنیده بودم. از دوی نیمه‌شب تا چهار صبح، شصت صفحه از «افلا‌ک‌نما»ی ناتالی ساروت. برای امشب کافی است. صدای اذان بلند می‌شود. گربه‌ها دیگر دعوا نمی‌کنند. زاویه‌ دید داستان، جریان سیال ذهن است. سیال ذهن من را نیز وادار به نوشتن کرده است.

نمازم را خوانده‌ام. از کوه خضر، پارس سگ‌ها با صدای کامیون‌ها در هم می‌آمیزد. محمد بالاخره بیدار می‌شود. سرش را از زیر پتو می‌آورد، چشم‌های خواب‌آلودش را می‌مالد. با چشمان نیمه‌باز و موهای ژولیده، مرا می‌بیند: «بابا نویسنده!» و دوباره در رخت‌خوابش رها می‌شود.

۴ نظر درباره “مشقی برای جریان سیال ذهن” داده شده است.

  1. رهرو گفت :

    سلام
    قلم جالبی دارید
    تازه با شما آشنا شدم
    با مطلبی به نام ” مدیریت با گل طلایی ” بروز شدم
    ارادتمند

  2. خانم ناظم گفت :

    سلام: تقریبا تمومه مطالبتونو اینجا خونده بودم ولی خوب این یکی بد جور یا شایدم خوب جور به عمق جانم نشست و یه حظ درونی از یه مطلب با نگارشی عالی برام بوجود آورد.
    ایوای چه مضحک این حظ رو بیان نمودم.عیب نداره از کار خوب باید تقدیر کرد.موفق باشید.
    (اگه صاحبخونه نباشه بازم میشه سرزد .معمولا صاحبخونه از اثر پا متوجه حضور مهمون شده و خوشحال میشه).ممنون.

  3. خانم ناظم گفت :

    نمیدونم چرا دلم خواست اینم اینجا بنویسم ( شاید چون زمانه نگارش نیمه شبه):
    باران همه شب سرشک غم ريزان است

    شب مضطرب از واي شباويزان است

    چيزي به سحر نمانده برخيــز که صبح

    در مطلع لبخنــــــــد سحر خيزان است

  4. نگار گفت :

    هر كس مي تونه كمك كنه به من در زمينه جريان سيال ذهن در ادبيات امريكاي لاتين به ايميل من يك سري بزنه خواهش مي كنم buster۶۶۲۷.yahoo.com ببخشيد ات ساين نذاشتم

نظر بدهید