داستان‌نویسی. کار عاقلانه؟!

نویسنده: حامد

به نظر می‌رسد که نوشتن کار عاقلانه‌ای نباشد. هول نشوید. عرض می‌کنم خدمتتان. باور بفرمایید که نوشتن‌، کار عاقلانه‌ای نیست. وقتی یک نویسنده یا داستان‌نویسنویسندگی، دست به نوشتن می‌زند و مثلا به خاطر دغدغه بیان مطلبی خاص که شاید فقط او تجربه‌اش کرده باشد، داستانی را می‌نویسد، به طور خود‌آگاه یا ناخودآگاه در حال فاش کردن درونیات خودش است. امروز داشتم داستانی می‌نوشتم. یعنی همان داستانی را که قبلا در موردش گفته بودم را داشتم دنبال می‌کردم. چند صفحه‌ای که گذشت برگشتم و یک بار دیگر کل این چند صفحه را خواندم. با حقایقی مواجه شدم که واقعا قابلیت چاپ را نداشتند. یعنی راستش را بخواهید، هر داستان‌نویسی، بخواهد یا نخواهد، یکی از شخصیت‌های داستانش خودش است و یا حداقل یکی از شخصیت‌ها، عمده‌ی خصوصیاتش را از خود نویسنده می‌گیرد. آن وقت است که درونیات نویسنده لو می‌رود. مثلا این که چه ایده‌آل‌هایی دارد، یا این که از چه نوع شخصیت‌هایی خوشش می‌آید، یا این که نقاط ضعف روحی‌اش چیست و هزار مدل اطلاعات دیگر که بسیاری وقت‌ها خود نویسنده هم متوجه آن نمی‌شود.

در هر صورت اگر نمی‌خواهید مثل بسیاری از داستان‌نویس‌ها خودکشی کنید و به آینده‌ی زندگی خودتان امیدوارید، نوشتن داستان را به شما توصیه نمی‌کنم. متن زیر، قسمت ابتدایی داستان تاور است که بخشی از وسطش را چند پست قبل نوشته بودم:

 
به نام خدا
آسمان، سیاهی‌اش را از دست داده است. باد ملایمی از لای پنجره می‌گذرد و پرده توری را تکان می‌دهد. چفت پنجره هنوز خراب است. باز ریحانه گیر می‌دهد که چرا درستش نکرده‌ام. دیشب خیلی خسته بود. بحث‌مان هم نگذاشت تا نزدیک صبح بخوابد، نمازش را که خواند خوابید. چه راحت خوابیده است! پتو را تا روی صورتش بالا کشیده است و با آهنگ نفسش پتو آرام بالا و پایین می‌رود. نمی‌دانم، شاید از حرف‌های دیشبم ناراحت شده باشد ولی چاره‌ای نبود؛ آدم در خانه‌ی خودش که نمی‌تواند یک عمر بازیگر باشد، گرچه خودش هم می‌دانست، از خیلی وقت پیش. شاید از همان روز که استاد جهان‌گیری خودکشی کرد. هیچ وقت یادم نمی‌رود همیشه دعا می‌کرد که خدا استاد جهان‌گیری را ببخشد. حسرت می‌خورد که چرا استاد، آینده‌‌‌ی خودش را نابود کرده است. ولی آخر مگر استاد جهان‌گیری تا کجا می‌خواست پیش برود؟ از آن‌جا که بود، بهتر می‌خواست بشود؟ جایی که همیشه من و ریحانه و بقیه‌ی بچه‌های دانشکده می‌خواستیم به آن برسیم، استاد جهان‌گیری مدت‌ها پیش رسیده بود. همه می‌دانستند که در دانشگاه اصفهان کسی بیش‌تر از او از فلسفه سر در نمی‌آورد. استاد دقیقا در آینده‌ی ایده‌ال ما زندگی می‌کرد؛ استاد طراز اول کشور، با اعتبار علمی بیرون از کشور، کرسی تدریس در دانشگاه‌های معتبر ایران، آن همه کتاب و رساله‌ی علمی، ولی حالا چه؟ رفت. به اختیار خودش. به همین سادگی.
کمرم یخ می‌کند؛ پنجره هنوز باز است. ساعت شش صبح است. از تخت بلند می‌‌شوم و با احتیاط که ریحانه بیدار نشود، پنجره را می‌بندم. صورتم اما داغ است. شبنم‌های روی شیشه دست به دست هم داده‌اند و قطره‌های بزرگی را ساخته‌اند. قطره‌ها وقتی بزرگ می‌شوند روی شیشه می‌لغزند و پایین می‌آیند. طرف راست صورتم را به شیشه می چسبانم، سردی شیشه از صورتم وارد سرم می‌شود و انگار در تمام بدنم پخش می‌شود. برگ‌های درخت‌ انجیر وسط باغچه رو به زردی گذاشته‌اند. گنجشکی لابه‌لای برگ‌های بر زمین افتاده، دنبال غذا می‌گردد. خوش به حال پرنده‌ها! چه راحت از اول تا آخر زندگی، دغدغه‌شان پیدا کردن دانه و ساختن خانه و تولید مثل است. پس چرا من مثل این پرنده نیستم. چرا یک چیزی زندگی من را همیشه به هم می‌ریزد؟ چرا نمی‌توانم راحت و بی‌خیال، از صبح تا شب دنبال پول و در‌آمد و گذران زندگی باشم؟ اصلا چرا من باید این‌جا باشم؟ مثلا چه می‌شد اگر الان من نبودم؟ واقعا وجود من چه تاثیری توی دنیای به این بزرگی دارد؟
بی سر و صدا از داخل کمد، ربدوشامبر زرشکی‌رنگ را بر می‌دارم و می‌روم حمام. آب خیلی داغ است، پوستم کم‌کم می‌سوزد، شیر آب سرد را تا آخر باز می‌کنم و آب داغ را می‌بندم. چند ثانیه بعد یک‌باره آب سرد از دوش پایین می‌ریزد. یک لحظه نفسم بند می‌آید، سعی می‌کنم تحمل کنم، تندتند نفس می‌کشم. خیلی سرد است. بدنم شروع به لرزیدن می‌کند. مدتی بعد بدنم عادت می‌کند. شیر را می‌بندم، ربدوشامبر را می‌پوشم و از حمام می‌آیم بیرون. بخاری اتاق خواب روشن است. کنار بخاری می‌ایستم و صورتم را روی بخاری نگه می‌دارم، هرم هوای داغ صورتم را خیس عرق می‌کند. چه‌قدر ضعیفیم! برای همین است که برای زندگی کردن باید این همه زجر بکشیم. استاد جهان‌گیری همیشه همین را می‌گفت: «ما انسان‌ها اگر در زندگی زجر نمی‌کشیدیم نمی‌توانستیم بمیریم. زجرهای دنیا وظیفه دارند ما را به این دنیا بی‌میل کنند.»
کت و شلوار طوسی همیشگی‌ را می‌پوشم. کیف چرمی قهوه‌ای‌رنگم کنار میز تحریر در اتاق مطالعه است. درب اتاق مطالعه را باز می‌کنم، دوست‌داشتنی‌ترین مکان زندگی‌ام. قفسه‌ی کتاب‌هایم، دو میز تحریر، و سماور و قوری کنار پنجره. ریحانه هم به خاطر من چای‌خور شد. همین را بهانه کرد تا میز تحریرش را کنار پنجره بگذارد. می‌گفت من زیاد کاری به قفسه‌ی کتاب ندارم، من با چایی و پنجره بیشتر پیشرفت می‌کنم. همیشه با چند تا کتاب و یک اسباب‌چایی، کلی حرف برای گفتم پیدا می‌کند. کتاب‌خواندنش را دوست دارم. وقتی شروع می‌کند دیگر حالا حالاها سرش را بلند نمی‌کند. فقط هر بار که برای خودش چایی می‌ریزد بلند می‌شود و برای من هم یک فنجان می‌آورد. فنجان را روی میز می‌گذارد، سرش را به سرم می‌چسباند و دستش را دور گردنم حلقه می‌کند. چشم‌هایش را می‌بندد و نفس عمیق می‌کشد:
«بوی چای‌های ریحانه خانم، هوش از سر افلاطون و ارسطو هم می‌برد! دکتر سینا که سهله!»
بعد که دارد می‌رود به جای این که تعارف کند که مثلا بخور سرد نشود، می‌گوید:‌ «ریحانه‌خانم برای کسی چای سرد عوض نمی‌کند ها!»
یک ربع بعد که چایم سرد شده است، خودش با یک فنجان جدید می‌آید و چای داغ را کنار دستم می‌گذارد و بدون حرفی دیگر فنجان قبلی را می‌برد. الاهه‌ی انرژی است ریحانه!
کیف چرمی‌ام را از کنار میز بر می‌دارم و از اتاق می‌زنم بیرون. کاش می‌توانستم مثل ریحانه با هیجان از خانه بروم بیرون. جلوی آینه می‌ایستم تا موهایم را شانه کنم. بدجوری از توی آینه به من نگاه می‌کند. خیره و مستقیم. انگار مرا مقصر می‌داند. بعد از مرگ استاد جهان‌گیری، نمی‌توانم در چشمش خیره شوم؛ نگاهش مواخذه‌گر است. من که کاری نکرده‌ام. چرا نمی‌شود مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد. مجبورم نگاهم را از نگاهش بدزدم. یعنی سر کلاس هم همین شکلی هستم؟ یعنی شاگرد‌هایم هم مرا همین شکلی می‌بینند؟ هیچ وقت خودم را این قدر از این چهره و قیافه، غریبه احساس نمی‌کردم. چه مرگم شده است؟!
باز امروز حتما سر کلاس، همان بحث جلسه قبل شروع می‌شود. همان که دیشب به خاطرش تا صبح با ریحانه صحبت کردم. همیشه بحث‌هامان با ریحانه از یک سوال کاملا جزئی شروع می‌شود ولی آخرش به جایی می‌رسد که تمام اصول زیر سوال می‌روند. یک سوال کوچک از فلسفه‌ی قانون، کارمان را به آن‌جا کشید که چرا به وجود آمده‌ایم. ریحانه می‌گفت رعایت قانون برای این است که باید نظمی بر جامعه حاکم باشد. من گفتم چه لزومی دارد که جامعه به نظم برسد. ریحانه می‌گفت برای این که رسیدن به هدف یک جامعه که رشد انسان‌هاست، بدون نظم امکان ندارد. و من تازه به این سوال اساسی رسیدم که چه کسی گفته که ما انسان‌ها باید در جهت خوب بودن و رشد حرکت کنیم؟ چه‌طور می‌شود این بایدها را اثبات کرد؟ ریحانه این را دیگر بدیهی می‌دانست ولی وقتی با اطمینان من در سوال مواجه شد، دید انگار در مورد این هم می‌شود بحث کرد. آن لحظه‌های آخر خودم هم کم‌کم ترسیدم:
«ریحانه به خدا من خودم هم این احساس را درک می‌کنم که دلم می‌خواهد آدم خوبی باشم. ولی آیا همه‌ی انسان‌ها لزوما همین احساس را دارند؟ اگر کسی پیدا شد و گفت که من نمی‌خواهم آدم خوبی باشم به او چه جوابی می‌دهید؟ می‌توانید بگویید تو حتما باید بخواهی؟»
ریحانه هم دیگر ساکت شد. چند دقیقه بعد، یک دفعه مثل این که جواب مشکل را پیدا کرده باشد، از جا پرید و گفت: «خب این همه پیامبر و فرستاده از طرف خدا آمده‌اند که همین را به ما بگویند. تو می‌خواهی همه‌ی این‌ها را نادیده بگیری؟» من چنین قصدی نداشتم ولی طبیعی بود که بتوانم با این استدلال همه چیز را منکر شوم: «ریحانه. آخر تمام دلایل نقلی مثل حرف پیامبران و این‌ها بر یک سری اصول عقلی بار شده‌اند. اگر ما در این اصول عقلی و این‌هایی که خیلی‌هاشان را بدیهی فرض کرده‌ایم شک کنیم، دلیل کافی برای  اثبات اصلنبوت انبیاء هم باقی نمی‌ماند، چه برسد به این که از حرف آن‌ها برای اثبات چیزی استفاده کنیم.»
ساعت زنگ‌دار از داخل اتاق خواب زنگ می‌زند. قبل از این که ریحانه بیدار شود از راهرو می‌آیم بیرون. کف حیاط خیس است. انگار یکی دو ساعت پیش باران آمده است. گل‌های باغچه، همه خیس شده‌اند. در گودی برگ شمعدانی‌ها آب جمع شده است. تپه‌ی گل‌های گوشه‌ی دیوار چه زیبا شده است. ریحانه واقعا با سلیقه است. امروز حتما باز وقتی از اتاق بیرون بیاید، نفس عمیق می‌کشد، آن قدر عمیق که به سرفه می‌افتد. بعد چشم‌هایش را می‌بندد و با ذوق می‌گوید:‌ «چه‌ روز قشنگیه امروز!» نفس عمیقی می‌کشم… ولی انگار هیچ خبری از این بوی خوشی که ریحانه همیشه از آن لذت می‌برد نیست. آدم باید دلش خوش باشد که بعضی چیزها را باور کند! از جلیلی خوشم می‌آید که دلش خوش نیست. جلسه قبل که سر کلاس آن طوری سوال پرسید فهمیدم ذهن خوبی دارد. بحث از سوال او شروع شد که گفت: «اگر همه آدم‌ها بد باشند چه مشکلی پیش می‌آید؟ اگر همه دنیا به جای این که رو به خوبی حرکت کند، به طرف بدی برود چه اشکالی پیش می‌آید؟ چه اشکالی دارد ظلم صورت گیرد؟ چه اشکالی دارد که عدالت نباشد؟ چه اشکالی دارد که حقوق و تکالیف از گردن انسان برداشته شود؟‌ اصلا چه اشکالی دارد که انسان‌ها هم مثل حیوان‌ها زندگی کنند؟ اگر قرار است تمام تلاش بشر، برای حفظ بقا و گذران زندگی باشد که حیوانات هم این‌ کار را کرده‌اند، آن هم موفق‌تر از انسان‌ها!» سر کلاس همه ساکت شده بودند، کسی جوابی برای گفتن نداشت. من استاد هم جواب او را نداشتم.
بعد از این همه مطالعه و بحث با ریحانه، امروز هم نمی‌توانم جواب درستی به جلیلی بدهم. اگرچه او هم از پرسیدن این سوال دنبال جواب نمی‌گشت. می‌خواست مرا از آن همه صحبت کردن در مورد اصول عقلی که بر دنیا حاکم است باز دارد. و به خوبی توانست از پسش بر بیاید.
درب خانه را باز می‌کنم. صدای جاروی رفتگر از توی بن‌بست می‌آید. برگ‌های زرد همه جای کوچه را گرفته است و کار رفته‌گرها دو برابر شده است. زیر لب غر می‌زند: «هر چی جارو می‌کشیم باز فردا انگار نه انگار! همه‌اش برگ می‌ریزد.»
بیچاره نمی‌داند باید به چه کسی گیر بدهد. اگر مردم زباله می‌ریختند توی کوچه، حداقل می‌توانست غر بزند که چرا مردم رعایت حالش را نمی‌کنند ولی وقتی برگ ریخته باشد. خودش هم نمی‌داند باید به چه کسی غر بزند. فقط پشت سر هم جارو می‌زند و هر بار چیزی می‌گوید.

۴ نظر درباره “داستان‌نویسی. کار عاقلانه؟!” داده شده است.

  1. ناتانائیل گفت :

    سلام آقا حامد.
    این وبلاگ جدیدتون چقدر تخصصی شده! هر وقت بازش می کنم با انبوهی از مطالب جدید و سنگین رو به رو می شم که اغلب نه وقت مطالعه شونو دارم و نه قدرت هضم و تحلیلشو!
    من دلم برای همون کلرجی من سابق تنگ شده… شما نمی خواین کمی خودمونی تر و غیرتخصصی تر بنویسین؟!
    در ضمن از اینکه مرتب به من سر می زنین واقعاً ممنونم. حضور شما کماکان برام دلگرمیه…
    التماس دعا و
    یا علی

  2. مادرانه گفت :

    داستانش قشنگه اما نشد بفهمم که دکتر سینا دقیقا چی تو کله اش میگذره ؟
    چرا این قدر داره گیر میده؟
    درضمن اگه نوشتن کار عاقلانه نیس ÷س چی می تونه باشه؟؟
    راستی این داستان قشنگتون هنوز بدون اسمه ؟هان؟

  3. شقایق گفت :

    سلام
    داستان قشنگه و انگار قراره اخرش همه این مبهمات و سوالات پاسخ داده بشه! اره؟ قراره این اتفاق بیفته؟
    اگه می شد، و اگه جواب این سوالات قانع کننده می بود، خیلی عالی بود.
    اقا حامد حتما خودتون به بعضی اشکالات داستان قبل از چاپ رسیدگی می کنید: (خب این همه پیامبر و فرستاده از طرف خدا آمده که همین را به ما بگویند) و یا( بلند می‌شوم و پنجره را می‌بندم. ساعت شش صبح است. از تخت بلند می‌‌شوم و با احتیاط که ریحانه بیدار نشود، پنجره را می‌بندم)
    یکی از سلیقه هایی که توی این داستان اومده که نشون دهنده… اینه که ریحانه براش چایی بریزه و سرد بشه اما ریحانه قر نزنه و راحت بره و یک چای دیگه براش بریزه! به نظر من این یک سلیقه شخصی نیست این یک توقعه! یک توقع که بدون درخواست به دست اومده و ریحانه صبوری می کنه!
    با موضوع مطلبتون موافقم که با نوشتن، نویسنده لو می ره! همیشه این مشکل رو داشتم که برای نوشتن موضوعاتی که تجربه شخصیم هست ایا برای راحتتر زیستن خودم بهتره که از سوم شخص مفرد استفاده کنم؟! اما اینجوری خودم و دیگری قاتی می شیم! من نمی خوام دیگری باشم می خوام خودم باشم!در حالی که خیلی وقتها ممکنه بخوام از دیگری بنویسم! اما اگه از اول شخص مفرد استفاده کنم زندگیم تحت نظر قرار می گیره! حالا کدوم درستتره؟
    —————–
    حامد: سلام
    از این که این‌طور با دقت و با توجه متن رو خوندین خیلی ممنونم و خوشحال. در مورد اون چند تا اشکال خیلی ممنون. قبل از شما هم یک نفر دیگر از دوستان تذکر دادند. حتما تصحیح می‌کنم. اما در مورد اون برداشت جالبی که از اون سبک چایی آوردن کرده بودین خیلی خوشم اومد. یعنی در این مقدار از متن هم خیلی منطقی عمل کردین ولی خب من توی ذهن خودم خواستم یک علاقه رو شکل بدم که خب فقط توی این دو سه صفحه یک طرف از این علاقه بیان شده، اگر برخورد‌های بعدی را هم ببینید و این که خیلی‌ جاها سینا هم در مورد ریحانه همین برخوردها را داره، شاید قبول کنید که این توقع نیست و خواست قلبی طرف مقابله. در هر صورت حتما به این نکته توجه خواهم کرد.
    جاری باشید…

  4. سوتك گفت :

    يا سلام
    قبلا يه جا گفته بودين نوشتن عرق ريزان روحه و از سختيش گفته بودين
    همه ي اونا رو قبول دارم
    اما يه نقد به داستان: فكر مي كنم خيلي روه! شايدم برا اينه كه كامل نخوندمش
    اما هر دو بار كه يه تيكه هاييش رو نوشتين حس كردم مثه اين فيلماست كه از اول آدم خوبه معلومه و تا آخر داستان هم قراره آدم خوبه ديگراني رو كه دچار مشكل(حالا اين جا از نوع فلسفيش) شدن رو هدايت كنه!
    نمي دونم چرا اين جا اين قدر رو مي نويسين، من فكر مي كنم وقتي مخاطب خودش مطلب رو از لابه لاي مطالب مي كشه بيرون هم براش ماندگارتره هم لذت بيشتري مي بره.
    البته توصيف حالات و به ويژه روابط دكتر سينا و ريحانه جالبه اما وقتي مي ره توي ديالوگاشون و طرح سوالاي فلسفي تا حد زيادي ساختگي مي شه

    موفق باشيد!

نظر بدهید