بایگانی برای ماه خرداد, ۱۳۸۶

نمی‌شود هیچ کاری کرد، نمی‌شود هم هیچ کاری نکرد!

۳۱ خرداد ۱۳۸۶

 ناقلان اخبار و طوطیان شکرشکن روزگار چنین نقل کرده‌اند که روزی پسری با پدر پیرش در مسیر قریه‌ای راه می‌رفتند و افسار الاغ‌شان را هم در دست داشتند. آن زبان‌بسته هم خوش‌خوشان دنبال‌شان راه می‌آمد. فردی آمد و گفت‌: «چه آدم‌های بی‌عقلی! این الاغ را دارند و هر دو رنج پیاده راه‌رفتن را تحمل می‌کنند!». خلاصه […]

تابستون و ما ادراک ما التابستون

قم.بلوار بهار.چند ده متری حرم مطهر . ساعت سه بعد از ظهر
. نیازی به شرح نمی‌بینم. می‌بینی؟
. فقط اینکه وقتی می‌ریم استخر لا اقل یادمون باشه هنوز هستند بچه هایی که تو حوض و حوض‌چه و آب‌گیر شنا می‌کنند.
. همین

این پست از داخل ورد نوشته شده است

۳۰ خرداد ۱۳۸۶

تقریبا بیشتر ما ایرانی‌ها معنای پشتیبانی آن‌لاین را درک نمی‌کنیم؛ چون معمولا برنامه‌های ما کرک شده و بدون ریجستری هستند ولی وقتی برنامه‌های ما ریجستر شده باشند امکانات به دردبخوری در اختیار ما می‌گذارند که واقعا تاثیر زیادی در راحتی کار ما دارد. ویندوز لپ‌تاپم نسخه اصلی شرکت اچ‌پی است و امروز نشستم و ویندوزم […]

جنگ روانی ۲

۲۸ خرداد ۱۳۸۶

از قوانین دیگری که در جنگ روانی باید به آن دقت داشت این است که همیشه برای طرف مقابل خود، چیزی برای از دست دادن باقی بگذارید. این کاملا مشخص است که هر کسی در جنگ روانی خود، دارای خط‌های قرمزی است که هر کدام را در موقعیت خاص خود نقض می‌کند. به عبارت دیگر، […]

در آغوش دیوارنمی‌شود گریه کرد

۲۷ خرداد ۱۳۸۶

از مادر زیاد گفته‌ایم. ولی با همه‌ی این‌ حرف‌ها من که به کلیشه حساسیت دارم، برایم کلیشه نمی‌شود… مادر. آن‌هایی که مثل من به تهران عادت ندارند، چیزهایی می‌بینند که دیگران نمی‌بینند یا شاید برای‌شان عادی شده است. امروز زیاد خیابان گز کرده‌ام. زیااااد. آدم وقتی علاف کسی بشود به خیابان گز کردن می‌افتد دیگر؛ دو […]

تصاویری تلخ . تلخ

گزارش تصویری از بیت حضرت آیت الله فاضل لنکرانی

صبر

۲۶ خرداد ۱۳۸۶

این روزها خیلی فشار روحی دارم. از چند سو فشار روانی اذیت می‌کند. هنوز عادت دارم در غم‌های تقویمی هم فشار روانی پیدا کنم اگرچه برای خیلی، این طور غم‌ها مناسبتی و گذرا هستند. ایام فاطمیه از یک طرف، فجایع اخیر سامرا طرف دیگر. امروز هم خبر رحلت آیت‌الله فاضل‌ لنکرانی به این‌ها اضافه شد. […]

ما به محکوم کردن ادامه می دهیم.

۲۵ خرداد ۱۳۸۶

یادش بخیر بچه‌تر که بودیم خودمان را برای مادر لوس می‌کردیم. گوشه ای می‌نشستیم و هی غر می‌زدیم که: «مامان گشنمه! غذا می‌خوام» و مادر می‌گفت به جای این که این همه غر بزنی و گریه و ناله کنی برو از تو یخچال یک چیزی بردار بخور. یخچال که هست، روغن و گاز و نان […]

تنهایی می‌رم

۲۲ خرداد ۱۳۸۶

- کی می‌ری خونه؟
- چه‌طور مگه؟
- همین‌طوری گفتم من کم‌کم دارم می‌رم. اگه تو هم داری می‌ری خونه با هم ‌بریم.
- تو برو. من میام.
- اگه تا یک ساعت دیگه می‌ری من می‌تونم صبر کنم با هم بریم‌ها! عجله‌ای نیست.
- تو برو دیگه! اصلا چی کار با من داری تو؟! خودم میام.
- بای
منتظر جواب نمی‌شود و […]

داستان: سردبیر

۱ (چند سال قبل)
در دلش احساس غلیان می‌کند. دغدغه‌های زیادی در دل دارد. وقایع روز را دنبال می‌کند و هر کدام را در ذهن خودش تحلیل می‌کند. حرف‌های زیادی هست که انگار هیچ کس به آن‌ها توجه ندارد. احساس می‌کند که کلید حل بسیاری از مشکلات را می‌داند و باید آن‌ها را به کسی بگوید. «کاش می‌شد حرفی زد!» دنبال جایی می‌گردد […]

کتاب به صرف نسکافه و ستاره

۲۱ خرداد ۱۳۸۶

همیشه خرداد طعم قشنگی داشته است. برای دانشجوها و البته طلاب.  
طعم کتاب به صرف نسکافه و ستاره.

پ‌ن ۱-: جهت خروج از موضع تهمت و هم‌چنین ترویج استفاده از کالای داخلی و هم‌چنین محکومیت استفاده از کالای اجنبی و هم‌چنین ریزش آب یخ بر قلب «فی قلوبهم مرض» عرض می‌شود: مارک نسکافه‌اش شیرین‌عسل بود.
پ‌ن ۱: […]

داستان: مردها

۲۰ خرداد ۱۳۸۶

خیابان چهارباغ اصفهان، این موقع شب خلوت است و تاریک. مرد شماره یک، در پیاده‌رو عریض و سنگ‌فرش‌شده قدم می‌زند. هیکل تنومندی دارد و شلوار نوک‌مدادی و پیراهن سفید پوشیده. لَخت قدم بر‌می‌دارد و با هر قدم بدنش لمبر می‌خورد؛ گویا هیچ عجله‌ای برای رسیدن به مقصد ندارد.
مرد شماره دو از روبرو می‌آید. کت‌شلوار مغزپسته‌ای با پیراهن سبز تیره پوشیده […]

داستاني كه بشود آن را ننوشت، نمي‌نويسم

۱۹ خرداد ۱۳۸۶

حرف آقاي محمد حسين محمدي، داستان‌نويس افغاني مقيم ايران، هميشه در گوشم هست. فكر كنم در روز داستان‌ كوتاه بود، سال هشتاد و چهار، در موزه هنرهاي معاصر تهران. مي‌گفت داستان‌نويس وقتي بايد داستانش را بنويسد كه نتواند آن را ننويسد. مي‌گفت من برعكس خيلي از داستان‌نويس‌ها كه با خود دفترچه يادداشتي دارند براي يادداشت […]

واژه‌ها

۱۷ خرداد ۱۳۸۶

بخش عمده انتقال مفاهیم بین انسان‌ها، از طریق واژه‌ها انجام می‌گیرد. همین‌طور که واژه‌ها می‌توانند باعث ایجاد علاقه و محبت شوند، سبب سوء تفاهم و نفرت هم می‌توانند باشند. برای همین است که انتخاب واژه‌ها و چینش صحیح آن‌ها در کنار یک‌دیگر کار مشکل و در عین حال ظریفی است. و وقتی که گوینده در […]

هنر، اخلاق و فقه

وقتی پایه هشت بودم و استصحاب می‌خواندم، به این فکر می‌کردم که بخش عمده‌ای از چند صد صفحه‌ای که در کتاب رسائل شیخ اعظم، حرف از استصحاب است فقط از یک حدیث خیلی کوتاه به دست آمده است. اگر فقها با این قدرتی که در استنباط از یک حدیث کوچک دارند، به دنبال کشف قوانین موضوع‌های دیگری مثل اخلاق یا هنر، در […]

درخت گلابي

۱۶ خرداد ۱۳۸۶

همیشه این را گفته‌ام، و جاهایی مثل کارگاه داستان هم دنبال این بوده‌ام،‌ که یک اثر هنری وقتی ارزشمند می‌شود که حرفی برای گفتن داشته باشد. وقتی حرف برای گفتن باشد،‌ قالب هم اگر کمی کهنه شود حرف هنوز ارزش گوش کردن دارد. امشب فیلم درخت گلابی داریوش مهرجویی را دیدم. شاید لحن صحبت‌ها و […]

محکوم

۱۵ خرداد ۱۳۸۶

سیزیِف به خاطر نافرمانی، توسط خدایان یونان باستان محکوم شد به این که سنگ بزرگی را تا قله کوه ببرد. سنگ خیلی بزرگ بود و هر بار که با مشقت آن را تا نزدیک قله بالا می‌برد، ناگهان سنگ می‌افتاد و غلتان از کوه پایین می‌رفت. سیزیف باز می‌رفت پایین کوه و سنگ را تا نزدیک قله بالا […]

جنگ روانی

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

برای پیروزی در جنگ روانی باید نقاط آسیب‌پذیر را از بین برد و الا قدرت حریف را دو چندان می‌کند. کلیشه‌ها یکی از مهم‌ترین نقطه ضعف‌ها در جنگ روانی هستند. هر کسی به راحتی می‌تواند کلمات و عبارت‌های کلیشه‌ای طرف مقابلش را در متن‌های طنز یا گوشه‌ کنایه‌های خنده‌دار به کار برد و فضا را بر […]

مملکت شاه می‌خواهد!

خیلی‌ وقت‌ها، مشکل ما این است که یک سری قوانین را در ذهن خود مسلم‌ فرض می‌کنیم؛ در حالی که با کمی فکر بسیاری از آن‌ها قابل نقض هستند. کلمه خمینی همیشه برایم تداعی کننده مفهوم نقض مسلمات بوده است. مثل نقض گزاره‌ی مسلم: «مملکت شاه می‌خواهد!» یا «مگر می‌شود شاهنشاهی ۲۵۰۰ ساله را شکست داد؟!» یا «اگر حکومت‌نظامی رو بشکنیم، جوی […]

مورچه‌ کوچولوی قصه‌ی ما

۱۳ خرداد ۱۳۸۶

خب بچه‌های خوبم! امروز می‌خوام برا‌تون یک قصه‌ی قشنگ تعریف کنم.
یک مورچه‌ی کوچولو بود که خیلی ایده‌آل‌گرا بود. یک روز مورچه‌ کوچولوی ایده‌آل‌گرای ما داشت توی جنگل راه ‌‌می‌رفت که یک دفعه بارون گرفت. مورچه‌ کوچولو شروع به دویدن کرد. می‌خواست از بارون فرار کنه که یک دفعه یک قطره گنده خورد بهش و پرتش کرد وسط […]

سردبیر بودن چه لذتی دارد!

۱۰ خرداد ۱۳۸۶

 داشتم مطالب شماره ۱۲ فیروزه را می‌خواندم که برخوردم به این:
«نان هنوز داغ است. بعد از کلی اصرار اجازه می‌دهد یک لقمه بگذارم دهانش. دهانش را که باز می‌کند می‌فهمم لقمه را خیلی بزرگ گرفته‌ام. مربا از لای لقمه می‌ریزد روی لباسش.»
بخش پایانی داستان «ارسطو پشت فرمان» از سید محمد حسین نواب. سردبیر بودن چه […]

سانسور کتاب‌هایی که خوانده نمی‌شوند!

از مسئولین وزارت ارشاد تعجب می‌کنم که این همه وقت می‌گذارند برای سانسور و ممیزی کتاب‌ها. آخر در ایران که کسی کتاب نمی‌خواند. یه کاری کنید مردم بیشتر کتاب بخوانند؛ آن وقت نوبت به ممیزی هم می‌رسد. روزی سه چهار دقیقه بر هر نفر. چه ضایع!

خر و پف در بیداری

آدم وقتی شب بیدار است، فردا هم بیدارتر است؛ گیرم که در رخت‌خوابش باشد و خر و پف کند. و وقتی شب خواب است و خر و پفش هوا، فردا خواب‌تر؛ گیرم که از صبح تا شب به جنب و جوش باشد.
خررررر… پفـ فـ فـ فـ فـ…!!!

از دنیا مانده، از آخرت رانده

۹ خرداد ۱۳۸۶

خوب بودن، قصد بد نداشتن کفایت نمی‌کند. وقتی آدم در مسیر شهرت پا می‌گذارد، بدون این که خود بفهمد ناگهان سر بلند می‌کند و می‌بیند که دورش را عده‌ای گرفته‌اند و شده است یک آدم مشهور و معروف با باری از مسئولیت به خاطر هر کلمه حرفی که از دهانش خارج می‌شود. خدا را شکر در […]

دنیای ما آدم‌ها

۸ خرداد ۱۳۸۶

مسائل اقتصادی به مسائل سیاسی خیلی شبیه است. یعنی برخوردی که آدم‌ها با پول توی‌ جیب‌شان می‌کنند، خیلی ‌وقت‌ها در روابط‌‌شان با دیگران هم همان کار را می‌کنند و سیاست یعنی همین؛ گیرم کمی در مقیاس بزرگ‌تر.
عده‌ای از هم‌شهری‌های ما هستند که اگر دویست‌ تومان به‌شان بدهی و بگویی تا آخر ماه همین است، از […]

تیپ هنرمندانه، قهوه تلخ، سیگار

۶ خرداد ۱۳۸۶

به خاطر فیروزه هم که شده باید بین سایت‌های هنر و ادبیات و وبلاگ‌ هنرمندها و نویسنده‌ها گشت و گزار داشته باشم. فضای گرفته‌ای بر بیشتر‌ آن‌ها حاکم است. در زندگی واقعی هم وقتی با هنرمند جماعت برخورد می‌کنیم این حالت گرفته و غم و غصه شیوع دارد. داستان‌ها و شعر‌ها هم که پر است از سیاه‌نگاری و ناامیدی و گریه و […]

اندر مضرات کلیشه

۵ خرداد ۱۳۸۶

رئیس اداره مستخدم را صدا می‌زند که مثلا «مش رمضون! فردا بازم انگار شهادتی چیزیه! برو از اتو انبار پارچه سیاهه رو بردار، نصب کن دم در». و مش رمضون هم می‌رود از انبار اداره، یک پارچه سیاه آفتاب خورده‌ی رنگ‌پریده می‌آورد که با رنگ خرد شده‌ای روی آن نوشته‌است: «ایام سوگواری اهل بیت را تسلیت […]

باید درباره خدا تجدید نظر کنیم!

۴ خرداد ۱۳۸۶

آدم دنبال پول باشد هم بهتر است از این که دنبال یک هدف کلی ذهنی دور از دسترس متوهم دلخوش‌کنک دروغین ریاکارانه‌ی بی‌مسمای موقتی وجدان‌خر‌کن به اسم خدا باشد. کافر نشده‌ام، ملحد نشده‌ام، خدا را هنوز قبول دارم، کسانی را هم دیده‌ام که برای خدا کارهای گنده‌گنده کرده‌اند و مخلص‌شان هم هستم ولی این‌هایی نیست که خیلی […]

وبلاگ از نان شب هم واجب‌تر است!

۱ خرداد ۱۳۸۶

«خب بچه‌ها دیگه امتحاناتم داره شروع می‌شه. به همین مناسبت تا یک‌ماه و نیم دیگه نیستم.»
حتما جملات شبیه این را در وبلاگ‌ها دیده‌اید. خیلی راحت به مناسبت شروع امتحانات، خیلی از وبلاگ‌ها تخته می‌کنند و تا یک ماه دیگر نمی‌آیند. از آن بدتر هم هست، حمیدرضا (دوست دوران کودکی‌ام) موبایل و کامپیوتر را به مدت […]