سردبیر بودن چه لذتی دارد!
نویسنده: حامدداشتم مطالب شماره ۱۲ فیروزه را میخواندم که برخوردم به این:
«نان هنوز داغ است. بعد از کلی اصرار اجازه میدهد یک لقمه بگذارم دهانش. دهانش را که باز میکند میفهمم لقمه را خیلی بزرگ گرفتهام. مربا از لای لقمه میریزد روی لباسش.»
بخش پایانی داستان «ارسطو پشت فرمان» از سید محمد حسین نواب. سردبیر بودن چه لذتی دارد!
خرداد ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۲:۰۹ ق.ظ
داستان رو خوندم. چقدر شبیه داستان شماست!
قشنگ بود. سینا با مهراب خیلی شبیه ن، اما ریحانه و سارا نه. چه جوریه که این دو داستان اینقدر شبیه هم شده! شاید چون شما و سید محمد خیلی شبیه همید اما انتظارهایی که از زنها دارید با هم فرق می کنه!
موفق باشید.