مورچه کوچولوی قصهی ما
نویسنده: حامدخب بچههای خوبم! امروز میخوام براتون یک قصهی قشنگ تعریف کنم.
یک مورچهی کوچولو بود که خیلی ایدهآلگرا بود. یک روز مورچه کوچولوی ایدهآلگرای ما داشت توی جنگل راه میرفت که یک دفعه بارون گرفت. مورچه کوچولو شروع به دویدن کرد. میخواست از بارون فرار کنه که یک دفعه یک قطره گنده خورد بهش و پرتش کرد وسط یک گودال کوچک آب. مورچه کوچولو داشت دست و پا میزد که یک دفعه چشمش افتاد به یک برگ خشک که روی آب گودال شناور بود. به هر سختی که بود خودش رو رسوند به اون برگ خشک و روی برگ از هوش رفت.
مدتی بعد که بارون بند اومده بود، نور خورشید روی صورت مورچه کوچولو افتاد و چشمهاش رو باز کرد. وقتی کمی به دور و بر خودش نگاه کرد متوجه شد که وسط یک گودال آب گیر کرده و نمیتونه بیرون بیاد. مورچه کوچولو فریاد زد: «کمک! کمک»
یک سوسک پیر که خیلی هم مهربون بود داشت از اون نزدیک رد میشد که صدای مورچه کوچولو را شنید. نزدیک گودال اومد و دید که بعله یک مورچهی کوچولوی ایدهآلگرا توی گودال آب گیر کرده! سوسک پیر شاخکش رو نزدیک برد و گفت: «بیا! شاخک من رو بگیر و بیا بیرون.» مورچه کوچولو گفت: «تو بزرگترین حیوون جنگلی؟» سوسک مهربون گفت: «نه! من یک سوسکم. ولی اگه شاخک من رو بگیری میتونی بیای بیرون.»
مورچه گفت: «نه. این کار اصلا اصولی نیست. برو به بزرگترین حیوون جنگل بگو بیاد من رو نجات بده.» سوسک مهربون ناراحت شد و گفت: «آخه در جایی که یک سوسک هم میتونه تو را نجات بده چرا میخوای بزرگترین حیوون جنگل تو رو نجات بده؟»
مورچهی قصه ما گفت: «این که من نجات پیدا کنم هیچ اهمیتی نداره. مهم اینه که کار روی حساب انجام بشه. باید حرفهای عمل کرد.» سوسک مهربون گفت: «من این حرفها رو نمیفهمم ولی اگه میخوای میرم یک حیوون بزرگتر پیدا کنم.» و رفت.
چند دقیقه بعد، سوسک مهربون به همراه یک سنجاب اومدند. سنجاب دمش رو دراز کرد و به مورچه گفت: «بیا روی دم من تا از گودال بیارمت بیرون.» مورچهی ایدهآلگرای ما گفت: «تو بزرگترین حیوون جنگل هستی؟» سنجاب دمش رو عقب کشید و گفت: «نه! بزرگترین حیوون جنگل رو میخوای چی کار؟ دم من رو بگیر و بیا بیرون دیگه! بزرگترین حیوون جنگل دیگه کیه؟». مورچه روی برگ خشک لم داد و گفت: «کیفیت کار مهمه نه کمیت! اصلا اگه قرار باشه حیوونهای کوچیک من رو نجات بدن، من همینجا میمونم تا بزرگترین حیوون بیاد.»
خلاصه هر کدوم از این حیوونها میرفتند حیوون بزرگتر از خودشون رو میآوردند و باز مورچه کوچولوی ایدهآلگرای قصهی ما قبول نمیکرد که کسی غیر از بزرگترین حیوون جنگل نجاتش بده. شغال و روباه و سگ و ببر و گراز و خرس هم آمدند ولی مورچهی ایدهالگرای کیفیتگرای قصهی ما از گودال بیرون نیومد. تا این که ناگهان آب داخل گودال موج برداشت. مورچه کوچولو ناگهان از جا پرید و گفت: «چه خبره؟ نکنه بازم میخواد بارون بیاد؟»
چند دقیقه بعد سایهی بزرگی کل گودال را گرفت. بعله. بزرگترین حیوون جنگل یعنی فیل اومده بود. آقا فیله که از همه جا بیخبر بود گفت: «چه خبره اینجا؟ چرا من رو کشوندین اینجا! داشتم حموم گل میگرفتم. من رو از حموم کشیدین بیرون که چی بشه؟»
سوسک پیر سعی کرد برای فیل، وضعیت حساس و بحرانی موجود رو تشریح کنه. فیل که از ماجرا خبردار شد. نگاهی به گودال انداخت و گفت: «حالا من باید چی کار کنم؟» مورچهی ایدهال گرای قصهی ما از توی گودال فریاد کشید و گفت: «آقای فیل! تو بزرگترین حیوون جنگلی؟ بزرگتر از تو کسی نیست؟» فیل که حال و حوصله جر و بحث با مورچه را نداشت گفت: «بعله. من بزرگترین حیوون جنگلم. زود کارت رو بگو میخوام برم.» مورچه خیلی خوشحال شد که بزرگترین حیوون جنگل اومده اون رو نجات بده؛ و از این که در شرایط ایدهآل خودش قرار گرفته بود خیلی خوشحال بود. با خوشحالی فریاد کشید: «آقای فیل. دستت رو بده به من تا از این گودال بیام بیرون!»
فیل هم دستش را داخل گودال گذاشت تا مورچه آن را بگیرد. گودال آن قدر کوچک بود که فیل داخل آن را نمیدید و متوجه نشد که دستش را روی مورچه گذاشته است. مورچه هر چه قدر داد و فریاد کرد، صدایش به گوش بزرگ فیل نرسید. و بعد از چند ثانیه زیر پای فیل کشته شد.
خب بچههای خوبم از این که داستانمون خیلی خشن و ناراحتکننده تموم شد معذرت میخوام. قصهی ما بهسر رسید. کلاغه به خونهش نرسید چون کلاغه هم ایدهآل گرا بود. و الا خیلی وقت پیشها رسیده بود. بچههاجون جاری باشید…
خرداد ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۳:۰۰ ب.ظ
خیلی… خیـــــلی…. خیــــــــــــلی جالب بود . این اولین کامنتی هست که با این لحن می ذارم !
خرداد ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۵:۱۰ ب.ظ
اول سلام حامد آقا
دوم این که وقتی سوسکه مورچه رو میبینه توی نگاه اول از کجا می فمه اون ایده ال گرا است؟
بعدم این که بالاخره اگه فیله دستش رو برای کمک مورچه دراز کرده چه طور مورچهه زیر پای اون پرس شده؟
آخرم هم این که داستان قشنگی بود. خصوصا خصوصا پایان بندیش. این یکی رو دیگه جدی میگم. باور کن. به جان خودم.
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۰۱ ق.ظ
سلام
داستان خیلی قشنگ اورده شده. بذارید بگم موقع خوندنش به چی فکر کردم البته موقع خوندنش یعنی قبل از تمام کردن قصه.
انگار این مورچه حکم ما انسانها رو داره که برای انجام کارهای کوچیکمون هم سراغ بزرگترین می ریم. مثلا حاجتهای کوچیکی که داریم و خدا حتما با ادمهای دیگه می تونه برامون اجابتش کنه اما ما هی دعا و نذر و نیاز می کنیم و مثلا خیلی مذهبی می شیم( مثل مورچه که ایده ال بود ) ولی خوب خدا می تونه داخل گودال کوچیک رو هم خوب ببینه و مطمئنا ما مثل مورچه ایده ال له نمی شیم! اما خوب با حساب اخر قصه شما باز هم فکر من درسته، یعنی اخرش به هدفمون نمی رسیم.
دو نقد کوچولو هم دارم که مثل جوان من هم اون جمله اولش رو یک جور ایراد دونستم اما خوب تو این جور داستانها که مورچه و سوسک و فیل می تونن با هم حرف بزنن و حرف هم رو بفهمن، راوی قصه هم می تونه اون مورچه رو از نگاه اول سوسکه ایده ال معرفی کنه! اما نقد دوم من اینه که اونجا که مورچه از فیل دوتا سوال کرد که دومیش می گفت بزرگتر از تو کسی نیست! به نظرم همون سوال اول کافی بود و یا سوال دوم باید یکجور دیگه بود : بزرگتر از تو حیوانی نیست!
موفق باشید.
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۴۱ ب.ظ
یا سلام
هر چند ذهنم رو درگیر کرد… اما نمی خوام تعریف کنم… می خوام گیر بدم!
عادت کرده بودیم فیلا مهربون باشن و سوسک ها تنفرزا ( جز مسخ کافکا که هنوز هم براش غصه می خورم!)
هر چند نمادین، اما اصلا خوشم نیومد تصویر فیلهای مهربون قصه های کودکیم رو این جور خراب کردی…
موفق باشی!
خرداد ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۷:۲۰ ق.ظ
اخه داداش جان !!!اگه قصه ای به سبک بچه گونه می نویسی اون بچه کوچیک چه جور بفهمه که ایده ال گرا یعنی چی؟؟؟
کلمه ش را باید عوض می کردی .مگه نه؟
بعدشم بیچاره مورچه هه….با اون پایان غمبارش ..خوبه بچه ها نخوندنش …
اما خودمونیما ..قصه گفتنت گل کرده ها .خیلی قشنگ قصه می گی ….
موفق باشی همیشه..