محکوم

نویسنده: حامد

سیزیِف به خاطر نافرمانی، توسط خدایان یونان باستان محکوم شد به این که سنگ بزرگی را تا قله کوه ببرد. سنگ خیلی بزرگ بود و هر بار که با مشقت آن را تا نزدیک قله بالا می‌برد، ناگهان سنگ می‌افتاد و غلتان از کوه پایین می‌رفت. سیزیف باز می‌رفت پایین کوه و سنگ را تا نزدیک قله بالا می‌آورد و دوباره سنگ از دوشش می‌افتاد و از کوه پایین می‌رفت.

سال‌ها گذشت و این اتفاق تکرار می‌شد و هر بار که سنگ می‌افتاد، تا به پایین کوه برسد کمی ساییده می‌شد. تا این که روزی آن قدر کوچک شد که سیزیف آن سنگ کوچک را همراه با کارت‌های اعتباری در جیب کتش گذاشت و سوار آسانسور ساختمان محل کارش شد. دفتر کار سیزیف در آخرین طبقه‌ی یک آسمان‌خراش بلند بود.

پ.ن:

طرح داستان، از یک نویسنده خارجی بود. داستان در اختیارم نبود. یک بار دیگر خودم نوشتمش!

۳ نظر درباره “محکوم” داده شده است.

  1. سوتک گفت :

    یا سلام
    جالب بود، هر چند بعد از دو سه بار خوندن، هنوز هم نفهمیدم تلفظ اسم این محکوم چی بود؟!!
    چه بنده ی مطیعی… خوش به حال خدایانش…اگر هنوز باشن!
    موفق باشی!

  2. سوشیانس گفت :

    یا محبوب …. حامد جان مینیمال تر بنویس …. سبز باشی

  3. مهدي گفت :

    بسم الله
    سلام. جالب بود. اما به نظرم وقتي سوار آسانسور مي‌شد خدايانش ديگر بر او حكومت نداشتند!! :)
    يا علي

نظر بدهید