داستان: مردها
نویسنده: حامدخیابان چهارباغ اصفهان، این موقع شب خلوت است و تاریک. مرد شماره یک، در پیادهرو عریض و سنگفرششده قدم میزند. هیکل تنومندی دارد و شلوار نوکمدادی و پیراهن سفید پوشیده. لَخت قدم برمیدارد و با هر قدم بدنش لمبر میخورد؛ گویا هیچ عجلهای برای رسیدن به مقصد ندارد.
مرد شماره دو از روبرو میآید. کتشلوار مغزپستهای با پیراهن سبز تیره پوشیده است. با قدمهای کوتاه و سریع به مرد شماره یک نزدیک میشود. مرد شماره یک در تاریکی خیابان خلوت، به سختی دوست قدیمیاش را میشناسد. چهرهاش از هم باز میشود و قدمهایش را سریعتر میکند. به او نزدیکتر شده است که یادش میآید آخرین بار که از دوستش جدا شده بود، با هم قهر کرده بودند. یادش میآید که چهقدر جر و بحث کردند و هیچ نتیجهای نداد و از هم جدا شدند. بیاختیار ابروهایش را در هم میکشد. هنوز به هم نرسیدهاند که با خود فکر میکند هیچ نیازی نیست مشکلات و اختلافات گذشته را دوباره زنده کند. باز لبخند بر روی لبش مینشیند و سعی میکند شاد باشد. چند متر بیشتر با هم فاصله ندارند. دو دستش را باز میکند تا دوستش را در آغوش بگیرد که ناگهان مرد شماره دو با کف دست، محکم به سینهی اون میکوبد. مرد شماره یک که اصلا آمادگی چنین برخوردی را نداشته تعادلش را از دست میدهد و به پشت بر روی سنگفرش پیادهرو میافتد. تازه صدای شرشر آب جوی کنار پیادهرو را میشنود.
سعی میکند فضا را درک کند که متوجه دست دیگر مرد شماره دو میشود. نیش چاقویی کوچک، در دست مرد شماره دو برق میزند. مرد شماره دو به طرف مرد شماره یک حمله میکند و روی سینهاش مینشیند. مرد شماره یک قهقهه میزند:
- تو حالت خوبه؟
مرد شماره دو چاقو را بر روی گردن مرد شماره یک میگذارد و کمی فشار میدهد. لحظهای ابروهای مرد شماره یک به هم نزدیک میشود. سر خوردن قطرهی گرمی را بر روی گردنش حس میکند. مرد شماره یک به چشمهای مرد شماره دو خیره نگاه میکند. ولی مرد شماره دو نگاهش را از او مخفی میکند و به گردنش نگاه میکند. انگار که نگاه مرد شماره یک او را عصبیتر میکند یا شاید میترساند. با خشونت فریاد میزند:
- پات رو از زندگیش میکشی بیرون و گرنه… .
- پای اون توی زندگی منه.
- احمق! من سیاه سیاهم؛ رنگ نمیشم. خودتی! همه میدونن که تو همهکارهای و الا اون سادهتر از این حرفهاست که بفهمه تو چه آدمی هستی.
- من فقط گاهی باهاش راه میرم. حتی بهش نگاه نمیکنم. فقط در مورد روزمرگیهام باهاش حرف میزنم. حرفی از ازدواج نزدم. حتی حرفی از دوستی. حتی حرفی از این که چه چشمهای…
- خفهشو! منبعد حق نداری حتا اسمش رو بیاری. اون تو رو نمیخواد. تو مخش رو تیریت کردی! ببین مردک هوشنگ! دفعه دیگه یه نیشه نیست؛ صورتت رو خطخطی میکنم؛ جوری که مجبور شی از اون به بعد مثل زنها، آرایشکرده بیای توی خیابون! با زبون خوش بکش کنار!
بعد مرد شماره دو از روی سینهی مرد شماره یک بلند میشود. سر زانوهایش گازوئیلی شده است. با عصبانیت پشت آرنجش را میتکاند و از مرد شماره یک دور میشود. مرد شماره یک آرام بلند میشود. سرش تیر میکشد. چشمانش را تنگ میکند و دستش را بر روی گردنش میگذارد. برجستگی خون لخته شده را روی پوست گردنش حس میکند. مرد شماره دو کمی فاصله گرفته است ولی سکوت شب مانع رسیدن صدای آرام مرد شماره یک به او نمیشود:
- از سبز لجنی خوشش نمیآد. همینطور از تند راه رفتن!
مرد شماره دو قدمهایش را کندتر میکند. نگاهی به پشت سر میاندازد و باز به راهش ادامه میدهد. سرعتش را کم میکند ولی باز ناخودآگاه قدمهایش تند میشود. به پاهایش نگاه میکند. لحظهای میایستد و باز راه میافتد. نظم راه رفتناش به هم خورده است. میایستد و با غیض، چاقوی کوچکش را داخل جوی آب پرت میکند. برگهای زیر پایش را لگد میکند و دستش را بین موهای پشت سرش فرو میبرد. صدای آب میآید. آرام میچرخد و از دور مرد شماره یک را نگاه میکند. مرد شماره یک، پیراهن سفیدش را کنده است و در جوی آب کنار خیابان میشوید. کفش واکسخورده مرد شماره یک در نور تیرهای چراغ برق چهارباغ برق میزند.
خرداد ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۷:۳۸ ب.ظ
یا سلام
فوق العاااااااااااااااااااااااااااااااااااااده بود!
بین داستانا و داستانکایی که تا حالا نوشته بودین، به نظرم این یکی واقعا محشره!
موفق باشید!
خرداد ۲۱م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۲ ق.ظ
هوالمحبوب. سلام. خوبي اين داستان اينه که نشون مي ده تو هنوز هم همان حامد هستي که عشق تير چراغ برق هستي. يادته يه نوشته داشتي که وقتي برف مي ايد زير تير چراغ وايسادن، و ديدن برفهايي که از زير نور چراغ برق رد مي شوند چقدر قشنگه. هر چي تير چراغ برق تو اين شهر و ايران و جهان هست منو ياد شما مي اندازه. چون مي تونم اين حسي را توصيف کردي درکنار هر کدومشون احساس کنم. لذت يک شب برفي زير تير چراغ برق.
خوبي ؟ اگر نظرم تخصصي داستاني نبود مثل اين رفيق قبلي مون شرمنده. ياحق
خرداد ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۷:۲۶ ق.ظ
چه عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییبود این …