تنهایی میرم
نویسنده: حامد- کی میری خونه؟
- چهطور مگه؟
- همینطوری گفتم من کمکم دارم میرم. اگه تو هم داری میری خونه با هم بریم.
- تو برو. من میام.
- اگه تا یک ساعت دیگه میری من میتونم صبر کنم با هم بریمها! عجلهای نیست.
- تو برو دیگه! اصلا چی کار با من داری تو؟! خودم میام.
- بای
منتظر جواب نمیشود و تلفن را قطع میکند و زیر لب با خود حرف میزند: «عجب کنهای هستم من! خب اصلا به من چه که کی میاد. خب تنهایی میرم. اصلا تنهایی میرم. تنهایی میرم. دِ! بهت میگم تنهایی میرم! حالا که اینطور شد تنهایی میرم. ببین تنها میرم دیگه. تنها میرم. کوفت! چهقدر حرف میزنی! تنهایی میرم.»
گوشی را روی میز میکوبد. چراغها را خاموش میکند و از اداره خارج میشود و تنهایی به خانه میرود.
خرداد ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۰۸ ق.ظ
هوالمحبوب. سلام. خیلی قشنگ. یادم باشه هر وقت خواستم باهات جایی برم این نوشته یادم باشه !!!! دِ !! فکر کردی من به این اسونی از سر رفاقت با تو می گذرم ؟ حالا هی تلفن بگو باهات نمی ام !!! اسمی که برای این سایت شما در نظر گرفتم این پیله های نقد. الان که بالا سرم ایستادی و داری کامنتم را نگاه می کنی !!! این خطرناکه حامد ! خطر ناکه حامد.
موفق باشی حتی اگر باهام نیای خونه …. باز هم از دستت ناراحت نیستم.
خرداد ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۲ ق.ظ
یکی میگفت تا نفهمیدی، طرف چی میگه الکی تعریف و تمجید نکن، ولی از اونجایی که من میخوام زورکی هم که شده تعریف و تمجید کنم، صورت مسئله رو عوض می کنم:
- سلام، امشب میری خونه؟
- آره، چرا نرم؟
- نمیدونم! همین جوری گفتم!
- همین جوری گفتی؟ خب آدم شب میره خونه دیگه! چه سؤالا میپرسی!
- بی خیال! حالا ساعت چند راه می افتی؟
- کجا؟
- خونه دیگه!
- خونه؟ (مکث بلند) راستش…
- چیه؟
- نمیدونم، دارم به این فکر میکنم که اصلا چرا… جرا باید…
- چرا چی؟
- هیچی تو برو، من امشب نمیام خونه
- چی؟
- همین که گفتم . (صدای بوق آزاد)
حالا موقع تعریف و تمجید کردنه! اوه چه اثر سوررئالی تو سبک کوبیسم ارائه کردید استاد!
خرداد ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۱:۴۹ ب.ظ
سلام شما رسپنا نويسان را به اخلاص توصيه مي كنم.
به ديدن او و ديگر هيچ
كه مي گذرد
هر چه هست و هر چه نيست و هر چه هاي و هوي
مي گذرد
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۵:۳۰ ب.ظ
بعد از مدتها سلام! راستش رايانهم مشكل داشت و از دستگاه ديگه اي استفاده مي كنم كه نمي تونم در قسمت نظرات شما با حروف فارسي تايپ كنم. بنابراين ديواري كوتاهتر از قسمت نظرات مادرانه عزيز پيدا نكردم و بعد از نوشتن كپيش مي كنم اينجا!
خيلي دلم مي خواست در مورد اين داستان كوتاه و قشنگ شما نظرم رو بگم:
به نظر من داستان شما مربوط به يك زوجه تا دو دوست. من اين حالت رو با همسرم به اين صورتي كه شما نقل كرديد، تجربه نكردم البته جورهاي ديگه چرا و واقعا بعدش همين حالت ناراحتي شديد و بد و بيراه گفتن به خود پيش مياد!
همسر دوستم اين حالت رو با دوستم داره. شوهرش خيلي احساس وابستگي و محبت به خانمش كه دوست منه داره. اما دوستم اصلا! الان بعد از ۱۹ سال زندگي اينطور شده. قبلا نبود. كه دليلش عدم تفاهم دو طرف سر بيشتر موضوعات و بعدش عدم حس رضايت و دلخوشي در وقتهاي باهم بودنه. و براي دوستم عجيبه كه چرا همسرش با وجود همه اين اختلافات باز هم همسرش بهش چسبيده و ول كن نيست! دوستم اصلا دلش نمي خواد زياد با همسرش وقتش رو بگذرونه چون معمولا مشكل و دعوا پيش مياد. ترجيج مي ده تنها يا با بچه هاش يا با دوستاش باشه تا با همسرش! اين حس رو به همسرش هم گفته. اما اون همچنان به رفتارهاش و احساساتش ادامه مي داد تا چند وقت پيش!
ولي بعضي وقتها اين رد كردنها اصلا به ميزان محبت ربط نداره! مثل حالتي كه ما مادران خيلي وقتها با فرزندانمون داريم! كه واقعا اشتباه مي كنيم چون كارهاي خونه اصلا مهمتر از بچه ها و رضايت اونها نيست! اما شايد براي پدرها باشه! و همين تناقض باعث اينكار مادرها مي شه! اميدوارم متوجه منظورم شده باشيد.
از زياد نوشتنم معذرت مي خوام. اما فكر مي كنم دونستن اين مسائل براتون لازم و مفيد باشه.
موفق باشيد