داستان: سردبیر
نویسنده: حامد۱ (چند سال قبل)
در دلش احساس غلیان میکند. دغدغههای زیادی در دل دارد. وقایع روز را دنبال میکند و هر کدام را در ذهن خودش تحلیل میکند. حرفهای زیادی هست که انگار هیچ کس به آنها توجه ندارد. احساس میکند که کلید حل بسیاری از مشکلات را میداند و باید آنها را به کسی بگوید. «کاش میشد حرفی زد!» دنبال جایی میگردد که بتواند حرفش را به گوش دیگران برساند، یا شاید بنایی کج را صاف کند یا ارزش زمینماندهای را احیا کند. دیگرانی را که میشناسد و میداند مثل خودش دغدغه دارند، دور خود جمع میکند و در یک خانهی قدیمی، با کمترین امکانات دفتر روزنامه را راه میاندازند.
صبح و شب نمیشناسند و یکریز کار میکنند. تایپیست و ویراستار و گزارشگر و صفحهآرا و آبدارچی دفتر روزنامه با هم قاطیاند. سردبیر چایی میآورد، آبدارچی از برگهها کپی میگیرد، ویراستار مهتابیهای سوخته را عوض میکند و یک روز هم همه دور هم در و دیوار دفتر روزنامه را رنگ میکنند.
اولین عصری که روزنامه چاپ میشود سردبیر، همه را به صرف بستنی زعفرانی میهمان میکند.
۲ (چند سال بعد)
سالن بزرگی است که سراسر آن را با میزهای هماندازه پر کردهاند و دور هر میز، چهار پنج نفر بین مانیتورهای مدل بالا و کاغذهای ریز و درشت با هم صحبت میکنند. هیچ کس بلند صحبت نمیکند و صداها از حد خاصی بالاتر نمیرود. پیرمردی قدخمیده مدام بین میزها میگردد و برای کارکنان، چایی میبرد.
جلوی میز سردبیر در اتاق انتهای سالن، دو نفر ایستادهاند. زنی مسن، همراه پسری بیست و چند ساله. زن مانتوی خردلی بلندی پوشیده که تا پایین قوزک پایش را میپوشاند و مقنعهی بلند خاکستری به سر دارد. پسر جوان، با موهای بلند و صورت زبر اصلاح نشده کنار زن ایستاده است. زن با سردبیر صحبت میکند:
- من خدمت مدیر داخلیتون، خانم… خانم پورغلامی هم عرض کردم. پسر خوبیه. سر به راه و چشمپاک. الان دو ساله که ازدواج کرده. بیچاره رو از کارخونه بیرون کردن. فکر نکنین یه وقت کاری کردهها! نه. یه دفعهای شصتهفتاد تا از کارگرهاشون رو اخراج کردند. حالا شما بازم ببینین. بالاخره توی دفتر به این گندگی، کاری هست که این بندهخدا بتونه انجام بده. بیچاره خرج مادرش رو هم باید بده. خدا رو خوش میاد. دل این جوون رو شاد کنین. من خودم ضمانتش رو میکنم.
- مادرجان! بنده به شما ارادت دارم. حاج آقاتون هم حق پدری به گردن ما دارند. ولی آخه اینجا دفتر روزنامه است. کارهای اینجا همه سختند و تخصص میخوان. اینجا با کارخونه خیلی فرق داره. کار دم دستی و ساده نداریم. من چی بگم به شما!
- روی من رو زمین نندازین دیگه. شما اگه بخوای بالاخره یه کاری پیدا میشه. کدوم سیریه که چهل لقمه دیگه جا نداشته باشه. بالاخره توی ساختمون به این بزرگی یک جای خالی هست دیگه!
- چه عرض کنم والا. چشم. شما تشریف ببرین پیش مدیر داخلی من باهاشون تماس میگیرم. ببینم چه کار میتونم بکنم. ولی فعلا قولی بهتون نمیدم. تا یک ماه امتحانیه!
زن در حالی که زیر لب چیزی میگوید به همراه پسر جوان، از دفتر سردبیر میروند بیرون. سردبیر چایی سرد شدهاش را سر میکشد و لیوان خالیاش را با بیحوصلگی روی میز میگذارد. بعد پایش را روی میز میاندازد و توی صندلی لم میدهد. چشمهایش را که میبندد به یاد گذشتهها میافتد. خاطرات شمارههای اول روزنامه در ذهنش رژه میروند. خاطره روز رنگ کردن آن خانهی قدیمی.
در اتاق باز میشود و پیرمرد وارد میشود. لیوان خالی را از روی میز سردبیر بر میدارد:
- آقا چای میخورین براتون بیارم؟
- نه.
پیرمرد نگاهی به صورت سردبیر و چشمهای بستهاش میاندازد و لحظهای بعد، آرام از اتاق بیرون میرود.
خرداد ۲۲م, ۱۳۸۶ در ۶:۴۵ ق.ظ
این سردبیره چه قدر شبیه حامد بود.
راستی! اسمش چی بود؟
خرداد ۲۲م, ۱۳۸۶ در ۱:۵۳ ب.ظ
فضای خوبی حاکم بر داستان بود اما پاراگرف اول تو ذدوق میزد
………………………
در دلش احساس غلیان میکند. دغدغهها به ذهن و دلش فشار میآورند. بغضهای فروخورده، در سینهاش حبس شدهاند. «کاش میشد حرفی زد!» دنبال جایی میگردد که بتواند حرفش را به گوش دیگران برساند، یا شاید بنایی کج را صاف کند یا ارزش زمینماندهای را احیا کند.
…………………….
یک اصلی در داستان نویسی هست که میگوید. هیچ چیز را نگو همه چیز را نشان بده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
بلکل خوشمان آمد . نمیدانسیتم شما هم.
خرداد ۲۲م, ۱۳۸۶ در ۸:۵۶ ب.ظ
سلام، آقا ببین این برادرمون چی میگه :
http://www.khederzadeh-german.blogfa.com/
در راستای شایسته سالاری و تخصصی کردن حوزه های مختلف، این دیگه راسته کار خودتونه! ما اسلام خودمونو حفظ کنیم، کلاهمونو میندازیم هوا.
زیاده عرضی نیست
یا علی مدد
خرداد ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۷:۲۳ ق.ظ
بیچاره سر دبیره….