در آغوش دیوارنمی‌شود گریه کرد

نویسنده: حامد

از مادر زیاد گفته‌ایم. ولی با همه‌ی این‌ حرف‌ها من که به کلیشه حساسیت دارم، برایم کلیشه نمی‌شود… مادر. آن‌هایی که مثل من به تهران عادت ندارند، چیزهایی می‌بینند که دیگران نمی‌بینند یا شاید برای‌شان عادی شده است. امروز زیاد خیابان گز کرده‌ام. زیااااد. آدم وقتی علاف کسی بشود به خیابان گز کردن می‌افتد دیگر؛ دو ساعت… سه ساعت… چه فرقی می‌کند.

هر بار که در خیابان‌های تهران راه می‌روم، بسته به حال و هوای روحی‌ام چیزهایی را می‌بینم و چیزهایی را نه. امروز بچه‌های کوچک چرکول و کثیف، شده بودند سوژه‌ی نگاه‌های من. نگاه‌های به سبک کلرجی‌من. بچه‌هایی که توی جوی آب خیایان ولی‌عصر وول می‌خوردند و دنبال پلاستیک و مقوا می‌گشتند. بچه‌هایی که با لهجه‌های روستایی‌شان پیله می‌شدند که ازشان پفک یا آدامس بخرم. بچه‌هایی که کارهای دیگر می‌کردند! بماند.

و امروز بر خلاف همیشه که از دیدن این بچه‌ها یاد وضعیت اجتماع و آسیب‌های اجتماعی و وظایف سازمان‌ها و این‌ها می‌افتادم، امروز هر بچه‌ای در نگاه من کودکی بود که یک مادر داشت یا شاید دیگر نداشت. کودکی که مادرش را یا از دست داده است یا نمی‌خواهد دیگر فرزند آن مادر باشد. کودکی که لذت کتک خوردن از مادر را نمی‌چشد. کودکی که دست‌های کارکرده و مهربان مادر را نمی‌شناسد. و یا کودکی که مادرش هم مثل خودش به همین مصیبت و بلا گرفتار شده است.

بچه‌های تجریش با بچه‌های دور و بر ترمینال جنوب فرق می‌کنند. صبح، ‌آن بالا اگر بچه‌ای زمین می‌خورد، مادری بود که دستی بر سرش بکشد و شلوارش را بتکاند و اشک‌هایش را پاک کند. و شب آن پایین بچه‌ای اگر به خاطر کارتن‌های توی جوی آب با کسی دعوایش می‌شد و حسابی کتک می‌خورد، کسی نبود که حداقل قلبش کمی فشرده شود. کسی نبود که رد اشک‌ را روی صورت چرک آن کودک ببیند حتی.

فکر کردن به مفهوم مادر آدم را مست می‌کند. دعایش آدم را روانه بهشت می‌کند. دوست داشتنش و نگاه محبت‌آمیز به او عبادت است. مادر… مادر… . امشب شب مادر است. مادر… سینه‌ی دیوار چه سرد است. آدم به دیوار نمی‌تواند تکیه دهد. نمی‌شود در ‌آغوش دیوار گریه کرد.

۵ نظر درباره “در آغوش دیوارنمی‌شود گریه کرد” داده شده است.

  1. .... گفت :

    سینه‌ی دیوار چه سرد است. آدم به دیوار نمی‌تواند تکیه دهد. نمی‌شود در ‌آغوش دیوار گریه کرد

    mesle hamishe
    ehsasetoon tosh moj mizane
    kelishast vali kheili ۲a ۲a

  2. مصطفی گفت :

    مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

  3. علی گفت :

    مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر !

  4. علی گفت :

    به جون خودم من کامنت آقا مصطفی رو ندیده بودم . عجب ! چه حس مشترکی . همه مان را به یاد مادرمان انداختی حامد ها !

  5. مادرانه گفت :

    همیشه فکر میکردم پسرا نسبت به احساس مادر داشتن غریبه اند.اما این دفعه حدسم غلط از اب در اومد.قدر غربت را خوب بدونین .ممکنه که این فرصتها براتون دیگه پیش نیاد…الهی همیشه سرحال و بانشاط بمونین…{دعای مادرونه کردما}

نظر بدهید