امروز سوم تیر است؟
نویسنده: حامدیادم رفته بود که امروز سوم تیر است. خیلی هم بد است ها! ولی خب دست خودم نبود، یادم رفته بود! دیدم محمد آزادی، رسپنا را دعوت کرده است؛ من هم این دعوت را به خودم گرفتم تا چند کلمهای بنویسم. حرف خاصی البته نیست، فقط یک خاطرهی کوچک است که از آن روز که نه، از شب قبلش یادم مانده است:
تا دوازه شب میتوانستیم تبلیغ کنیم. یکی دو دقیقه به دوازده بود که دیدیم وقت تمام است و یک عالم از پوسترها باقی مانده است. به این فکر میکردیم که چه کنیم. یکی دو تا از بچهها میگفتند تبلیغ بعد از دوازده شب خلاف قانون است و باید بچههای خوبی باشیم. آن یکی میگفت اینها همه حرف است و الان موقعیت خاص است و اشکالی ندارد و از این حرفها. یکی دو دقیقهمان هم به همین فکرها تمام شد. همانطور علاف کنار صفاییه ایستاده بودیم که یک وانت از دور رسید. عقبش چند جوان ایستاده بودند و سر و صدا میکردند، داد میزدند، هورا میکشیدند، گاهی هم عربده! از بالای ماشین، دستههای پوستر آقای هاشمی بود که به هوا میرفت و پراکنده میشد و تا چند ثانیه بعد، بر کف خیابان صفاییه مینشست. صفائیه مثل عروسی شده بود که زنها کِل میکشند و بر سرش نقل و نبات و برف مصنوعی میریزند. وانت آقای هاشمی از جلوی ما رد شد و ما ایستاده بودیم و همانطور پوستر بهدست، رفتنش را تماشا میکردیم.
وانت از صفائیه رد شد و صورتهای آقای هاشمی، سیاهی آسفالت خیابان را پوشانده بود. خیابان سفیدِ سفید به نظر میرسید. تا حالا چنین لوکیشنی ندیده بودم. جان میداد برای فیلمبرداری و فیلمبازیکردن و احساس فعال سیاسی بودن! خسته و آرام به سمت ستاد راه میرفتیم. هیچ کداممان حرف نمیزدیم. خیابان خالی پوشیده از کاغذ و اعلامیه و پوستر، تک و توک جوانهایی مثل ما در پیادهرو آرام راه میرفتند و از لای کرکره مغازههای بسته، تبلیغ میانداختند تو. چراغهای گردان پلیس در دو طرف خیابان صفائیه دیده میشد. بعد از رفتن وانت آقای هاشمی، دیگر هیچ سر و صدا و هیاهویی شنیده نمیشد. نصف شب که به صفائیه برگشتم، فکر کنم حوالی ساعت سه بود، به وقت جدید آن زمان(!)، چند رفتگر داشتند پوسترهای آقای هاشمی را با جارو جمع میکردند و زیر لب غر میزدند. عجب سکوتی بود آن شب! خشخش جاروی رفتگرها، مرا یاد پاییز و صدای خشخش برگهای زرد انداخته بود.
تیر ۴م, ۱۳۸۶ در ۶:۳۳ ق.ظ
سلام
خوب ! باز هم به رسم رسپنائی نوشته ای . حتی خاطره انتخاباتیت هم داستان گونه است و پر از
اشاره های مخفی . راستی می خواهم بیم ببینمت . اس ام اس می زنم .
تیر ۴م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۵ ب.ظ
بنده در حین شهردار بودن احمدی نزاد با توجه به صحبتها و نوع مدیریتشان در آن مقطع به نکته ایی رسیده بودم . که بد ندیدم . حالا که از دیروز یک بار دیگر حس و حال سوم تیر ۸۴ دوباره زنده شد . و سر خوش این تحول به یاد ماندنی هستیم آن نظرم با دیگر دوستان تقسیم کنم .
بعد از انقلاب در مدیریتهای اجرایی و دولتها . بین انتظارات ملت و عملکرد دولتیان و نخبه گان معمولا اینطوری بوده است . که ملت غالب موارد جلوتر از مدیران و مسئولین حرکت کرده اند . و هیچ موقع مسئولین نتوانستند خواسته و ایمان ملت تامین کنند و همیشه یک دلخوری اشکار و پنهان ملت از دولتیان داشتند . و در این اواخر کار به جایی رسیده بود . که ملت و دولت زبان همدیگر نمیفهمیدن و خواسته ها یشان از یکدیگر فاصله زیادی گرفته بود .
احمدی نزاد از بدو ورود به شهرداری تهران و شروع کار از هر فرصت و موضوعی استفاده میکرد و به دقیقترین و خواسته جامعه و ملت اشاره میکرد . و تا کنون نیز هر چه میگذرد یک انتظار در پس زمینه جامعه وجود دارد . که احمدی نزاد دیگر چه حرف جدید یا به فراموش شده ایی خواهد زد . و هر حرکت و اقدام ابتکاری ایشان خواسته روحی و باطن ملی را دوباره زنده میکند . که کم نخواهید . قانع در آرمانها نباشید . تحول پاک محدود کم ارتفاع نیست . نگذارید آرمانهای بلند انقلاب ناب اسلامی با مانند مدیران و مدیریتهای گذشته کوتوله تر و کوچکتر شوند . و………….
حقیقتا نحوی حضور و فعالیت احمدی نزاد شک عجیبی به جامعه در تمام سطوحش وارد کرده بود . که حتی مدعیان نخبه گری سیاسی هم نتوانستند آنرا کاملا بفهمند و مانع موثری در مسیر پیروزیش قرار دهند .
القصه . منش مدیریت دوره شهرداری ایشان مرا به این نظر رساند که : طی دولتهای گذشته ملت همیشه جلوتر از مسئولین حرکت میکردند . و مسئولین ناتوان از درک و عمل از ملت عقب تر بودند . اما در برابر تفکر احمدی نزاد ممکن است و نگرانی این است که ملت باید تلاش کنند هم پای تفکر ایشان حرکت کنند . و مواظب باشند عقب نمانند . حداقل به نظر میرسد مدیران میانی دولت و شاید برخی از وزرا ناتوان از همقدمی با تفکر و عمل احمدی نزاد هستند .