روز سوم، سوتیهای بیشمار
نویسنده: حامدبه سفارش ناتانائیل، فیلم سینمایی روز سوم به کارگردانی محمد حسین لطیفی را دیدم. اگرچه خیلی از تماشاچیها راضی از سالن سینما بیرون میآمدند ولی به نظر من این فیلم، خوب کارگردانی نشده بود.
روز سوم، داستان خواهر و برادری است که در جنگ خرمشهر، در شرایطی واقع میشوند که باید از دیوار حیاط خانهشان فرار کنند و گرنه عراقیها که تا چند لحظه بعد وارد خانه میشوند آنها را خواهند کشت. برادر راحت از دیوار بالا میرود ولی خواهرش نمیتواند فرار کند چون پایش در یک بمبگذاری آسیب دیده و با عصا راه میرود. خواهر اصرار میکند که برادرش او را بکشد تا اسیر عراقیها نشود ولی برادر… نمیتواند. در هر صورت، برادر مجبور میشود، خواهرش را در گودالی در باغچه دفن کند و روی او را با حصیر و خاک بپوشاند تا از دید عراقیها پنهان بماند و خودش از دیوار میگریزد تا شبهنگام بازگردد و خواهرش را نجات دهد. ولی شب موفق نمیشود. روزهای بعد سعی میکند به کمک دوستانش برگردد و خواهرش را نجات دهد و هر بار با مشکلی روبهرو میشوند و باقی قضایا… .
شاید بشود گفت که ایدهی اولیه فیلم روز سوم، ایدهی خوبی بوده است و همین حبس سه روزهی دختر جوان در باغچهی خانهشان، خودش میتواند سوژهی جذابی برای پرداخت و ایجاد تعلیق باشد ولی متاسفانه این سوژهی اولیه، هم به خاطر فیلمنامهی ضعیف و هم به خاطر کارگردانی عجولانه از دست رفته است؛
به نظر میرسد که کارگردان فیلم برای تمام کردن فیلمش عجله داشته است و فرصت کافی برای پخته شدن داستانش را نداشته است. به طوری که مثلا روند داستان در ابتدای فیلم خیلی تند اتفاق میافتد و تماشاگر، به طور ناگهانی در اوج بحران قرار میگیرد، بدون این که شخصیتپردازی کافی برای کاراکترها انجام شده باشد؛ به خصوص آنجایی که دختر از برادرش میخواهد که او را بکشد اصلا از طرف مخاطب، درک نمیشود. زمینهی محبت و علاقه به هیچ وجه چیده نشده است و ما مجبوریم صرفا به خاطر این که آن دو خواهر و برادر هستند قبول کنیم که کشتن خواهرش کار سختی است و خیلی طبیعی است که هیچ برادری طاقت کشتن خواهرش را ندارد!
مشکل دیگری که خیلی توی ذوق میزند این که کارگردان تازه آخر فیلم متوجه لزوم شخصیتپردازی میشود و تمام افرادی که تا حالا در فیلم بار حوادث را به دوش میکشیدند و هیچ کدام به طور قابل قبولی معرفی نشدهاند، در آخرین لحظات فیلم، به بهانهی وصیت کردن پشت بیسیم، هر کدامشان یکییکی معرفی میشوند؛ مثلا این که فلانی از بچهگی پدر و مادر نداشته است، یا این که دیگری اخلاقش با اطرافیانش چگونه بوده است و یا حتی کمی دیرتر، این که پاسداری که به عنوان تنها نیروی نظامی همراه دیگران است، در خانهاش دختر کوچکی دارد و دلش میخواهد یک پیام برای او بفرستد و از این دست شخصیتپردازیهای افتضاح.
سوتی دیگری که از آقای لطیفی بعید به نظر میرسید، ریزهکاریهای کاملا پیشپا افتادهای بود که کمتر کارگردان باسابقهای آنها را مرتکب میشود؛ آن هم عدم تطابق با واقع و باورناپذیری بسیاری از جزئیات بود که هر تماشاگری به راحتی متوجه آنها میشد. مثلا داغ ماندن قابلمه فلزی خالی بعد از نزدیک ده دقیقه و سوختن دست سرباز عراقی، یا غفلت کارگردان از شخصیت دختری که سه روز در یک گودال دفن بوده است. اصلا دوربین، در این سه روز همراه او نبود و به جز چند دقیقهی خیلی کم، ترجیح داده بود بیشتر سکانسها را بیرون از آن خانه و گودال بگذارند؛ در هوای آزاد!
باورناپذیری، جاهای زیاد دیگری از فیلم هم، تماشاگر فیلم را آزار میداد؛ مثل فراوانی آر.پی.جی در آن موقع که حکایت از اوائل جنگ دارد و همیشه شنیده بودیم که هنوز مهمات کافی در دست نبوده است. یا جنگ و گریز هلیکوپتر به دنبال یک هدف بزرگ متراکم و اصابت نکردن اغراقآمیز گلولهها، یا برخوردهای احساسی بیش از حد و اندازه که به نظر من در شرایط نامساعد آنجا اصلا پذیرفته نبود، مگر این بگوییم برای ثواب هم که شده، تماشاچی باید چند لحظهای پای فیلم اشک بریزد!
در پایان به خاطر خارج از شمارش بودن سوتیها فیلم و ضیق پست، از ذکر بقیهی عیوب فیلم خودکاری میکنم! از سینمای احساسی خوشم نمیآید!
تیر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۰۴ ق.ظ
یک داستان ۱ ماه پیش ضمیمه همشهری بود به نام زیرخاکی که دقیقا داستان همین قضیه بود (بدون عشق و عاشقی افسر عراقی) که از نظر تعلیق و جذابیت بهتر بود
با نظرت موافقم !
تیر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۵:۲۹ ب.ظ
با کلی اشتیاق رفتم این فیلمو دیدم اما آخرش که تموم شد به خودم گفتم این بود بهترین فیلم جشنواره!!!!!!!!!!
البته نه که بگم بد بود اما درون حدم نبود.
تیر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۵:۳۱ ب.ظ
ادبیات مخالفت، معمولا سادهتر از ادبیات دفاع است. در مخالفت کردن، راحتتر میشود موفق بود. برای یک روزنامه خیلی راحت است که هر روز بگردد و این طرف و آن طرف یک جامعه، نقاط ضعف را پیدا کند و آن را پیراهن عثمان کند و مردم هم بخوانند و بگویند: «عجب مملکت فلانی شده!»؛
تیر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۰ ب.ظ
سلام:
البته من این فیلم رو ندیدم ولی حتما خودتون میدونین که این داستان نیست و یکی از وقایع جنگ خرمشهر هست.و در اون ایام واقعا برادری خواهرش رو به این شکل دفن میکنه و اون سه روز آب شیر رو قطره قطره باز میذاره تا خواهرش از اون آب زنده بمونه و روی اون رو با حصیر میپوشونه و روی حصیر خاک میریزه و کمی برا تنفس جا میذاره.پس ایرادی به فیلمنامه نیست و این واقعیت بوده.البته در واقعیت هم اون برادر موفق میشه بعد از سه روز خواهرش رو نجات بده.
راستی این صفحه خیلی بهتر شده وقالب نو هم مبارک.
موفق باشین. یا حق.
حامد:
فکر میکنم حرف من و شما دقیقا یکی باشه. این که این واقعه حقیقی بوده و صحت داشته، دقیقا یعنی همون که گفتم ایدهی اولیه خوب بوده واین کاری به فیلمنامه نداره. در حقیقت منظور من از ضعف فیلمنامه این بود که این داستان قشنگ، خیلی بد تبدیل به فیلمنامه شده بود و نتونسته بود زیبایی اون واقعه رو نشون بده، یعنی اشکال به ساختار و تکنیک، نه اشکال به اصل واقعه و داستان فیلم.
جاری باشید…
تیر ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۲:۱۹ ق.ظ
یا سلام
فیلمو ندیدم و نظری ندارم اما این کامنت قبلی چه جالب و هوشیارانه کپی شده بود!!!!!
موفق باشید!
تیر ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۷:۳۰ ق.ظ
کاملا با نظرتون موافقم…
ایده ی فیلم بسیار جالب و جدید بود (چنانکه در انتها گفته شد از واقعیت الهام گرفته بودند) اما پرداخت فیلم بسیار ضعیف بود که البته به نظر من جدای از کارگردانی، بازیگری فیلم هم بسیار بد می نمود!
تیر ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۳:۱۴ ب.ظ
بلدن شما خودتو ناراحت نکن. خیلی … چرا ما را صدا نمی کنی با هم بریم سینما ؟ ضد حال. خودم میرم نگاش میکنم.
آبان ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۰ ب.ظ
به نظر من هم روز سوم سوتي داشت
مثلا رضا (پوريا پورسرخ) در اوايل فيلم ژاكتشو به كمرش بسته بود مثل جووناي امروزي يا مثلا دمپايي نيكتا ي باران كوثري
ولي خدا وكيلي فيلم قشنگي بود من از فيل هاي مربوط به دفاع مقدس خوشم نمياد ولي اينو ۵ بار در عرض ۲ روز ديدم و هربار كلي گريه كردم
آقاي محمد حسين لطيفي برادر معلم رياضي ماست
حامد:
البته من هم از فیلم لذت بردم ولی خب اشکالات فیلم، جای خودشون رو دارند. من هم شخصا فیلم رو دوست داشتم.
جاری باشید…