داستان: احساس خوش‌بختی

نویسنده: حامد

 هنوز چند کیلومتر از آشنایی‌شان نگذشته بود. خوشحال بود کسی هست که احساس کند دوستش دارد و تا آخر راه، از این که با او هم‌سفر است لذت ببرد. اولین‌بار نبود که این جاده را می‌رفت، اولین بار هم نبود که در این جاده هم‌سفری داشت و از بودن با او لذت می‌برد. دستش را به بند کوله‌اش آویزان کرده بود و به سفر قبلی فکر می‌کرد؛‌ همین نزدیکی‌ها بود که دستش را گرفته بود:

«اجازه هست از بودن با شما احساس خوش‌بختی کنم؟»

خندیده بود و دستش را از دستش بیرون کشیده بود:

«مطمئنم زیاد پیش من طاقت نمی‌آری. ولی خب… احساس خوش‌بختی که خرجی نداره؛ اگه چنین احساسی داری راحت باش!»

و به راه‌شان ادامه داده بودند. آخر جاده دست‌های هم‌دیگر را به سردی فشرده بودند و قبل از خداحافظی به‌اش گفته‌ بود: «گفتم که پیش من طاقت نمیاری؛ هنوزم احساس خوش‌بختی می‌کنی؟!»

«کجایی؟!»

مثل کسی که در خواب از تخت افتاده باشد، افکارش پاره شد:

«هیچی. داشتم به پارسال فکر می‌کردم که از همین جاده رد شدم…» نفس عمیقی کشید: «چه خوبه که شما همراه من هستی امسال! این جاده خیلی طولانیه. راستی کجا می‌ری؟»

«نمی‌دونم. قرار نیست جای خاصی برم. فقط می‌دونم که باید برم.»

«پس تا آخر راه، با من هستی. نه؟»

«این طور به نظر می‌آد.»

دستش را از بند کوله‌ آزاد کرد. خواست دستش را بگیرد ولی انگار یک چیزی مانع بود. دستش را همان طور خلاف پایش جلو و عقب می‌برد تا به نظر طبیعی بیاید ولی مدام نظم حرکتش به هم می‌خورد. دست آویزان، دردسرساز شده بود. کمی با دکمه پیراهنش بازی کرد ولی باز چند لحظه‌ بعد خسته شد؛ بالاخره دستش را در جیبش فرو برد. فکر می‌کرد طبیعی به نظر می‌آید.

«ببین. راحت باش!»

ایستاد و چند لحظه‌ای به صورتش خیره شد. ولی چشمان او، ثابت و بی‌تحرک نگاهش می‌کرد. انگار نه انگار که چیزی گفته است. ناگهان به خود آمدند و دیدند که هر دو ایستاده‌اند. مثل بچه‌هایی که دسته‌گلی به آب داده باشند   از چشم‌های یک‌دیگر فرار می‌کردند ولی باز خط نگاه‌شان به هم گره می‌خورد. دست و پای‌شان را گم کردند. لحظه‌ای هر دو لبخندی از روی شرم زدند ولی نگاه‌شان را هم قایم کردند و راه افتادند. سکوت سنگینی حاکم شده بود. هر چند لحظه یک بار، یکی‌شان سرش را می‌خاراند، یا پشت آستینش را می‌تکاند. هر دو سعی می‌کردند به جلو نگاه کنند، یا طرفی که چشم‌شان به دیگری نیفتد.

صدای پارس سگی از دور شنیده شد. پایش به سنگی گیر کرد و تعادلش را از دست داد. لحظه‌ای بعد که توانست تعادلش را به دست‌ بیاورد، دید دستش در دست اوست. نگاهی به پشت سر کرد؛ خبری از سگ نبود. گلویش خشک شده بود. خورشید به وسط آسمان نزدیک شده بود و هر دو گرم‌شان بود. دستش را کمی محکم‌تر گرفت و به کنار صورتش، یا شاید نقطه‌ای در دوردست خیره شد: «اجازه هست… از این که الان پیش من هستی، احساس خوشبختی کنم؟» و نگاهش کمی حرکت کرد و به چشم‌ها رسید.

«از این که به خاطر بودن من احساس خوش‌بختی می‌کنی… خوشحالم… خوش به حالت… همین!»

«یعنی تو احساس خوش‌بختی نمی‌کنی؟»

«تا به ته این جاده نرسم نه! ولی… تا وقتی که تو به خاطر من احساس خوش‌بختی می‌کنی… من پیشت هستم.»

 

فصل

 

«مردشور این آفتاب رو ببره. چه‌قدر گرمه لامذهب!»

دستش را روی گردن او گذاشت و همان‌طور که سرش را کج کرده بود دزدکی به چشم‌هایش نگاه می‌کرد: «چیه حالا؟! چرا به آفتاب فحش می‌دی؟ مهم اینه که ما الان با هم هستیم. تحمل این گرما کار سختی نیست. هست؟»

«من هم اگه مثل تو احساس خوش‌بختی می‌کردم تحمل این گرما برام کار ساده‌ای بود!»

دستش را از روی گردن او برداشت و راه افتاد.

«حالا کجا با این عجله؟! یواش برو با هم بریم.»

«دیگه احساس خوش‌بختی نمی‌کنم. تو که از اول چنین احساسی نداشتی… من هم دیگه ندارم. بقیه راه رو تنهایی بریم بهتره.» و رفت.

آفتاب داغ، کف جاده را شعله‌ور کرده بود. موج حرارت از روی آسفالت بلند می‌شد. بزمجه‌ای خاکستری کنار جاده ایستاده بود و این‌پا آن‌پا می‌کرد. چند دقیقه بعد، در میان سراب روی جاده، سر کسی دیده می‌شد که در امتداد جاده راه می‌رود.

۴ نظر درباره “داستان: احساس خوش‌بختی” داده شده است.

  1. سوتک گفت :

    یا سلام
    یه جوری بود… هر چند خوشحالم که بعد از مدتی دوباره داستان گذاشتین!
    موفق باشین!

  2. مهمه؟؟ميشناسيد:دي گفت :

    امان از اين احساس ها …ولي خب واقعا روان بود…خوشحالم كه بازم مثل گذشته راحت مينويسين ..

  3. ... گفت :

    حالا این رسپنا یعنیییی چه؟
    حامد:
    رسپنا یعنی: برگ‌ریزان، خزان، پاییز،… فارسیه
    جاری باشید…

  4. Anonymous گفت :

    عالي بود خيلي ممنون

نظر بدهید