داستان: خوابآلوی بیدار
نویسنده: حامدسر و صورتش را کاملا خیس کرده بود تا خوابش نبرد. صدای سینهایش در حجره میپیچید. یکدو بار همحجرهایهایش از زیر پتو سرشان را بیرون آورده بودند و شبهی را که در سیاهی حجره دولا و راست میشد نگاه کرده بودند؛ معروف بود به خوابآلودگی. به قول بچهها توپ هم از خواب بیدارش نمیکرد.
چشمهایش بسته میشد و باز بازشان میکرد. سجده که میرفت زیاد طول نمیداد؛ میترسید خوابش ببرد و نمازش باطل شود. همانطور با بدن ول و سر کج ده رکعت را خواند. مطمئن نبود که همهی حمد و سورهها را کامل خوانده است یا نه.
رکعت آخر که داشت به چهل نفر دعا میکرد. خوابش برد. نفهمید به چند نفر دعا کرده بود و چند نفر مانده بودند. فقط وقتی صدای اذان بلند شد چشمهایش را باز کرد، سرش روی زانوی کسی بود و دستی در موهایش بازی میکرد… .
صبح روز بعد، سر کلاس صرف ساده، همه طلبهها یواشکی او را به همدیگر نشان میدادند.
تیر ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۹:۴۶ ق.ظ
سلام
خواب آقا که دروغ نمی شه!
…
اگه سختتونه تو چشماش نیگا نکنین!
یا علی مددی
تیر ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۵:۰۲ ب.ظ
کاش به همین سادگی ها بود ! کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش !
تیر ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۳۳ ب.ظ
یا سلام
…
گاهی کلمات کوچیکتر از اونن که بخوان احساس رو منتقل کنن…
دعامون کنید!