داستان: خواب‌آلوی بیدار

نویسنده: حامد

سر و صورتش را کاملا خیس کرده بود تا خوابش نبرد. صدای سین‌هایش در حجره می‌پیچید. یک‌دو بار هم‌حجره‌ای‌هایش از زیر پتو سرشان را بیرون آورده بودند و شبهی را که در سیاهی حجره دولا و راست می‌شد نگاه کرده بودند؛ معروف بود به خواب‌آلودگی. به قول بچه‌ها توپ هم از خواب بیدارش نمی‌کرد.

 چشم‌هایش بسته می‌شد و باز بازشان می‌کرد. سجده که می‌رفت زیاد طول نمی‌داد؛ می‌ترسید خوابش ببرد و نمازش باطل شود. هما‌ن‌طور با بدن ول و سر کج ده رکعت را خواند. مطمئن نبود که همه‌ی حمد و سوره‌ها را کامل خوانده است یا نه.

رکعت آخر که داشت به چهل نفر دعا می‌کرد. خوابش برد. نفهمید به چند نفر دعا کرده بود و چند نفر مانده‌ بودند. فقط وقتی صدای اذان بلند شد چشم‌هایش را باز کرد، سرش روی زانوی کسی بود و دستی در موهایش بازی می‌کرد… .

صبح‌ روز بعد، سر کلاس صرف ساده، همه طلبه‌ها یواشکی او را به هم‌دیگر نشان می‌دادند.

۳ نظر درباره “داستان: خواب‌آلوی بیدار” داده شده است.

  1. مهدی شیخ گفت :

    سلام
    خواب آقا که دروغ نمی شه!

    اگه سختتونه تو چشماش نیگا نکنین!
    یا علی مددی

  2. محمد علی گفت :

    کاش به همین سادگی ها بود ! کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش !

  3. سوتک گفت :

    یا سلام

    گاهی کلمات کوچیکتر از اونن که بخوان احساس رو منتقل کنن…
    دعامون کنید!

نظر بدهید