داستان: عهد
نویسنده: حامدمنظم نبود رفت و آمدشان. برای او مثل نسیمی بود که بیخبر در یک ظهر داغ تابستانی میوزد. گاهی بیخبر از جایی که معلوم نبود، میآمد و میرفت. هر بار هم آرامشی غریب، تمام وجودش را فرا میگرفت. یک بار از روی کنجکاوی پرسید: «من هیچ وقت دلم برات تنگ نمیشه، ولی وقتی میای…»
نگذاشت حرفش تمام شود: «من هم همینطورم. برای همین میام.»
به یاد روز اول آشناییشان افتاد که با خودش عهد کرده بود. عهدی که معلوم نبود تابع چه قانونی است و از کجا آمده است ولی هرچه بود، رابطهی الان را، و این آرامش غریب را از همان عهد داشت: «اگه یه روزی عاشقش شدم، هرگز بهش نمیگم. نمیذارم چیزی بفهمه.»
قلبش را میکاوید؛ نمیدانست واقعا در آنجا چه میگذرد؛ «آیا دوستش داشت؟» حس میکرد وقتی هست چیزی عوض میشود. انگار بوی نسیمی که از پنجره اتاقش میوزد فرق میکند. میفهمید وقتی نیست انگار هوا دم دارد، انگار بوی کباب که ظهرها اتاقش را پر میکند حالش را به هم میزند. ولی نمیشد اسمش را دلتنگی، محبت یا عشق گذاشت.
آن شب که گذشت، مثل همیشه بدون این که قراری باشد، آمد. صدای دعا از رادیو پخش میشد. باز بوی نسیم… «پنجرهها که بسته است؟!». عرق سردی از پشت گردنش پایین رفت و تنش شروع به لرزیدن کرد. هیچ وقت نمیتوانست رفتارش را پیشبینی کند؛ میفهمید که این سپیدهدم با شبهای قبل فرق میکند ولی حدس نمیزد که آخرین شب باشد. صدایی به ملایمت همان نسیم خوشبو سکوت را به هم زد: «زهدک فی راغب فیک نقصان حظ و رغبتک فی زاهد فیک ذل نفس.» عربی بلد بود. شنیده بود قبلا این جمله را… ولی نه با چنین صدایی، چنین وقتی. اصلا انگار هیچ وقت چنین معنایی نمیداد.
ظهر فردا، اذان که میگفتند تلفنش زنگ میخورد. پنج بار، ششبار… زنگ تلفنش به آخر رسید و او بیحرکت بر روی تختش آرام گرفته بود.
تیر ۲۸م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۵ ب.ظ
بسم الله النور
سلام
حس كردم وسطش بوي ريحان رو كم داره….
بي خيال…
مهم اين است كه او براي هميشه آرام گرفته بود….
…
التماس دعا(روش يه خط سرخ)
ياعلي
تیر ۲۸م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۷ ب.ظ
هيس ميشويم :دي
تیر ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۱:۰۷ ق.ظ
آفرین.
همچین یه نمه زیر پوستی و سنگین بود. ولی قشنگ بود. لذت بردم. خاصیت داستان کوتاه رو داشت. ضربه نهایی.
شاد باشی
به پیوندهای وبلاگ حلقه سه شنبه خوش آمدید
تیر ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۲ ق.ظ
سلام. ارادت دارم. خودم يه پا داستانم …كاش ميشد روايت كنم …
تیر ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۲:۲۷ ب.ظ
سلام
خوشحالم بلاخره یه نفر به آرامش رسید… کی نوبت م….
پناه میبرم به آفریدگار فلق
تیر ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۲ ب.ظ
سلام. امیدوارم خوب باشید.
میگم میتونم رک نظر بدم ایا؟ ( حالا من این بار رک نظر میدم اگر مشکلی بود دفعه بعد بگید که رک نظر ندم! )
۱- به من بگید این داستان چی کم داره؟ :
” منظم نبود رفت و آمدشان. برای او مثل نسیمی بود که بیخبر در یک ظهر داغ تابستانی میوزد. گاهی بیخبر از جایی که معلوم نبود، میآمد و میرفت. هر بار هم آرامشی غریب، تمام وجودش را فرا میگرفت. یک بار از روی کنجکاوی پرسید: « من هیچ وقت دلم برات تنگ نمیشه، ولی وقتی میای…» نگذاشت حرفش تمام شود: «من هم همینطورم. برای همین میام» قلبش را میکاوید؛ نمیدانست واقعا در آنجا چه میگذرد؛ «آیا دوستش داشت؟» حس میکرد وقتی هست چیزی عوض میشود. انگار بوی نسیمی که از پنجره اتاقش میوزد فرق میکند. میفهمید وقتی نیست انگار هوا دم دارد، انگار بوی کباب که ظهرها اتاقش را پر میکند حالش را به هم میزند. ولی نمیشد اسمش را دلتنگی، محبت یا عشق گذاشت.
آن شب که گذشت، مثل همیشه بدون این که قراری باشد، آمد. صدای دعا از رادیو پخش میشد. باز بوی نسیم… «پنجرهها که بسته است؟!». عرق سردی از پشت گردنش پایین رفت و تنش شروع به لرزیدن کرد. هیچ وقت نمیتوانست رفتارش را پیشبینی کند؛ میفهمید که این سپیدهدم با شبهای قبل فرق میکند ولی حدس نمیزد که آخرین شب باشد. صدایی به ملایمت همان نسیم خوشبو سکوت را به هم زد: «زهدک فی راغب فیک نقصان حظ و رغبتک فی زاهد فیک ذل نفس.» عربی بلد بود. شنیده بود قبلا این جمله را… ولی نه با چنین صدایی، چنین وقتی. اصلا انگار هیچ وقت چنین معنایی نمیداد. ظهر فردا، اذان که میگفتند تلفنش زنگ میخورد. پنج بار، ششبار… زنگ تلفنش به آخر رسید و او بیحرکت بر روی تختش آرام گرفته بود ”
متوجه منظورم شدید؟ نام داستان “عهد” هست.. یه پاراگراف هم درمورد این عهد نوشتید ولی اصلا معلوم نیست کارکرد این عهد چی هست تو داستان یا به کجاش مربوطه.. میبینید که اون پاراگراف رو من حذف کردم و باز هم داستان سرجای خودشه!
۲- اون جمله عربی… چه لزومی داشت که به صورت عربی اون جمله گفته بشه؟؟؟ اونم وقتی در جملات قبلی شخصیتها دارن به فارسی و به شکل خیلی صمیمانه با هم صحبت میکنن ( درسته که حالا هردو این شخصیتها از یک جنس – یا در واقع انسان- نیستن ولی به هرحال کارکرد شخصیتی دارن)
۳- میشه یه حدس بزنم؟ اول اون جمله عربی رو شنیدید و بهتون مزه کرده بعد این داستان رو براش نوشتید نه؟؟؟؟ همون ماجرای دکمه و پیرهن و اینا دیگه…درست حدس زدم؟؟؟
۴- اگه خیلی صادقانه بخوام بگم فقط اون قسمتهای توصیفی و تشبیهی تون به دلم نشست. , در کل نسبت به داستانهای دیگه ای که ازتون خوندم ضعیف بود… خب چیه؟ اینم یه نظره دیگه!
اگر دوست نداشتید نظرمو تایید نکنید.. بازم از رک گوییم معذرت خواهی میکنم. در پناه حق
حامد:
سلام
من از نظرتون خیلی ممنونم. اتفاقا خیلی خوشحال میشم از صریح گوییتون. راحت باشین و از هیچی نترسین. ما هنرجوهای داستاننویسی از تیغ نقاد نمیترسیم، عادت کردیم؛ هر چه قدر تند و برنده باشه.
اما در مورد اون جمله، واقعا این طور نبود که شما میگین، یعنی این حدیق رو خیلی وقت پیش شنیده بودم و بهتره بگم در ذهن و دلم بدجوری رسوخ کرده… اینجای داستان که رسیدم احساس کردم حرفم رو توی این جمله بهتر میتونم بزنم.
بازم ممنون. منتظر کامنتهای بعدیتون و تیغ برندهی نقدتون بر داستانهای بعدیم هستم
جاری باشید…
تیر ۳۱م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۲ ب.ظ
سلام:
من معمولا داستانهای شما رو میخونم تا ۱- خوب دوست دارم و از خوندنشون لذت میبرم . ۲- ایرادات کار خودمو بفهمم.
این داستان هم خیلی به دلم نشست اما یه جسارت بکنم؟؟؟
فکر میکنم اگه این جمله (عربی بلد بود) آورده نمیشد کاملتر بود . البته نظر منه و فکر میکنم نیاز به این توضیح نبود که اگه قرار بر توضیح بود باید خیلی توضیحات داده میشد.
جسارت من و ببخشین(عفوا کثیرا) و منتظر اون نقد هستم.