داستان: مصراع‌های بی‌خبر‌آمده

نویسنده: حامد

تلفن که قطع شد، همه‌ی چراغ‌ها را خاموش کرد، به جز چراغ کوچک آبی اتاق مطالعه‌اش. با کامپیوتر نمی‌شد نوشت. بعضی حرف‌ها انگار فقط در پیچ و تاب قلم شکل می‌گیرند. بعضی سین‌ها باید کشیده باشند و بعضی دندانه‌دار. گاهی هم باید بعضی کلمه‌ها را نوشت و خط زد. بعضی کاغذ‌ها را باید پاره کرد. دیلیت کردن یک پاراگراف های‌لایت شده، لذت پاره کردن کاغذ را ندارد. به جای آرام شدن، آدم را دچار افسردگی می‌کند.

موسیقی ملایمی در نور آبی اتاق جاری بود. کاغذهای کاهی را از کشوی میزش بیرون آورد و خودکار بیک آبی؛ بوی قهوه همه جای خانه را پر کرده بود ولی پشیمان شده بود از این که قهوه درست کرده است. امشب همه چیز فرق می‌کرد. نه موسیقی، نه نور ملایم آبی اتاق، نه بوی قهوه، کاری از پیش نمی‌بردند.

خودکار را روی کاغذ گذاشت تا اولین خط داستانش را بنویسد:

«گهواره‌ام شکسته تکان‌های آخر است»

به داستان نمی‌خورد. خودکار را روی کاغذ انداخت و سرش را بین دست‌هایش مخفی کرد. کلمات در ذهنش بالا و پایین می‌رفتند. نمی‌شد به زبان داستان‌ نوشت. حرف‌های امشب در داستان نمی‌گنجیدند. مصراع بعد خودش آمد:

«این طفل غرق لذت رؤیای آخر است»

نفس عمیقی کشید. گرم بود. پنجره اتاق را باز کرد. هر بار که پنجره را باز می‌کرد نسیمی بود که به صورتش بخورد. از آن بالا، پشت بام همه‌ی خانه‌های خیابان بلال پیدا بود؛ تمام سرمایه‌اش را خرج کرده بود تا آپارتمان طبقه‌ی هفتم تنها ساختمان هفت طبقه‌ی خیابان بلال را بخرد. امشب ولی خبری از نسیم نبود. شاخه‌ی درخت چنار تا کنار پنجره آمده بود. برگی خشک بر سر شاخه آویزان بود. برگ را کند و روی کاغذهای کاهی گذاشت؛ درست روی دو مصراعی که بی‌خبر آمده بودند. چراغ آبی را هم خاموش کرد. هنوز به تاریکی عادت نکرده بود که تلفن زنگ زد. کرکره‌ی عمودی پشت پنجره تکان خورد. نسیمی از راه رسید و برگ خشک چنار را از روی کاغذهای کاهی بلند کرد، از روی مصراع‌های بی‌خبر آمده. دو مصراع را برداشت و کنار تلفن نشست.

 

شعر:‌ میثم حمیدی

۴ نظر درباره “داستان: مصراع‌های بی‌خبر‌آمده” داده شده است.

  1. مرتضی گفت :

    جالبه

  2. مرتضی گفت :

    فکر کنم هم متنی که نوشتی و هم شعری که انتخاب کردی از مال اون آقا مهربونه عینکیه دماغ عقابیه بهتره راستی شاعرش کی بود؟

  3. راد گفت :

    سلام

    ما هم سفارش شعر بدیم برامون می نویسی؟ (خنده)

    شاد باشی.

    همین طوره. خوبه که تو می تونی اگه شعر شد ادامه اش بدی. ما می دونیم شعره اما نمیتونیم.

  4. سوتک گفت :

    یا سلام!
    قشنگ بود… خوب حس رو منتقل می کرد مخصوصا اون پاراگراف اول… بعضی حرف‌ها انگار فقط در پیچ و تاب قلم شکل می‌گیرند. بعضی سین‌ها باید کشیده باشند و بعضی دندانه‌دار. گاهی هم باید بعضی کلمه‌ها را نوشت و خط زد. بعضی کاغذ‌ها را باید پاره کرد. دیلیت کردن یک پاراگراف های‌لایت شده، لذت پاره کردن کاغذ را ندارد. به جای آرام شدن، آدم را دچار افسردگی می‌کند.
    موفق باشین و دعا یادتون نره!

نظر بدهید