بایگانی برای ماه مرداد, ۱۳۸۶

فیلم سینمایی ممنتو

۳۱ مرداد ۱۳۸۶

فیلم سینمایی «ممنتو» ساخته «کریستوفر نولان» از آن فیلم‌هایی بود که وقتی دیدم کلی غصه خوردم که چرا تا حالا ندیده بودمش. داستان فیلم درباره مردی است به نام لئونارد (لنی) که در یک حادثه، حافظه‌ی کوتاه‌مدتش را از دست داده است. آخرین تصاویری که در حافظه‌ی بلند مدت خودش دارد این است که شب […]

داستان: بور

۲۸ مرداد ۱۳۸۶

«مسافرین پرواز شماره ۴۷۱ شرکت مسافربری آسمان به مقصد استانبول جهت تحویل بار…»
عده‌ای در صف ایستاده‌اند برای گرفتن کارت پرواز و تحویل بارهای‌شان. دو مرد با هم صحبت می‌کنند؛ یکی‌ با ریش پروفسوری و موی بور، دیگری با پوست سبزه و سر نیمه کچل. خانم‌هاشان هم با صورت‌های پودر خورده و سایه‌‌چشم‌های تیره رنگ با […]

دیگه توی دنیا کاری ندارم

۲۷ مرداد ۱۳۸۶

دیشب بابا می‌گفت: «اگه تو یکی هم زن بگیری، دیگه کاری توی دنیا ندارم.» خیلی سعی کردم که اشک‌هایم نریزد؛ پدر دلش می‌خواست جلوی چشمش یک مرد ببیند. مطمئن بودم اگر یک کلمه حرف از دهانم خارج شود اشکم جاری می‌شود وگرنه می‌گفتم: «بابا تازه شما شصت سالتونه! تا صد و بیست سالگی نصف راه […]

هنر در متن

۲۶ مرداد ۱۳۸۶

اولین بار که خانه‌های خیابان نواب را دیدم حس ناجوری به‌ام دست داد. برایم دردناک بود که به خاطر زیادی جمعیت‌ یا شاید به خاطر این که توانایی خرید مردم محدود است یا به هر دلیل دیگری که من نمی‌دانم، مردم باید در قوطی کبریت‌هایی با پنجره‌های بدون نور و سر و صداهای ناخوشایند یک […]

روز خبرنگار

۱۷ مرداد ۱۳۸۶

امروز روز خبرنگار بود. وقتی کلمه خبرنگار را می‌شنوید چه تصویری در ذهن‌تان نقش می‌بندد؟ اختلاف این ذهنیت‌ها همیشه برایم از جالب‌ترین موضوعات بوده است. بعضی با شنیدن خبرنگار به یاد افرادی می‌افتند که با مشقت و سختی در مکان‌های مختلف حاضر می‌شوند، ریسک می‌کنند، و حتی گاهی جان خود را به خاطر می‌اندازند تا […]

آن که قدرت دارد، آن که زبان دارد

۱۶ مرداد ۱۳۸۶

یکی قدرت دارد،‌ یکی زبان دارد. آن که قدرت دارد کارش را انجام می‌دهد و آن که زبان دارد از کار انجام شده شکایت و ناله می‌کند. شخص سومی هم این وسط هست که ناظر ماجرا است. این شخص سوم اگر طرف‌دار آن‌هایی باشد که زبان دارند و اعتراض می‌کنند که تکلیفش مشخص است؛ اعتراض […]

داستان: فرار

۱۲ مرداد ۱۳۸۶

مرد مسن روبروی تلویزیون، روی کاناپه لم داده است. چهار شیر ماده در کنار هم راه می‌روند و به دنبال غذا می‌گردند. شیرها طوری بو می‌کشند که انگار مطمئن هستند این اطراف طعمه‌ای برای شکار پیدا می‌شود. اطراف بیشه را به دقت وارسی می‌کنند. شیر نر، دورتر از شیرهای ماده زیر تک درختی لمیده است […]

روزنه‌ی کوچک

۹ مرداد ۱۳۸۶

برادرم محمد،‌ قبل از این که برود کلاس اول دبستان چون به نوشتن علاقه داشت، پیش مادرم نشسته بود و نوشتن نام و نام خانوادگی خودش را یاد گرفته بود. فکر کنم تا عدد ده را هم بلد بود. آن روزها هم که هم‌سن و سالان خودش همین چند کلمه را بلد نبودند خیال برش […]

به درد سوختن هم؟

۷ مرداد ۱۳۸۶

همه کاغذها و دفترها و داستان‌هایی که نوشته بود را از پنجره‌ی اتاقش پرت کرد بیرون؛ شعرهایش را هم با نگاهی حسرت‌بار. آخرین دفتر را که انداخت بیرون، کنار پنجره ایستاد و از ته دل فریاد کشید: «شماها هیچ غلطی نمی‌تونین بکنید. شماها به درد دور انداختن هم نمی‌خورید، حتی به درد سوختن! از اتاق […]

داستان: هوو

۶ مرداد ۱۳۸۶

سحر یک پارچ آب‌طالبی درست کرده بود. همان‌طور که مهرداد دوست داشت یخ خرد کرده بود و ریخته بود توی مخلوط‌کن تا آب‌طالبی‌ها خوب تگرگی شود. دو تا لیوان لب‌‌ریز گذاشت توی یک سینی کوچک و آورد کنار میز کامپیوتر: «خسته نباشی! زود بخور سرد نشه! اه حواسم نیست، منظورم اینه که گرم نشه!». مهرداد […]

داستان: گور باباي شهرستان

۵ مرداد ۱۳۸۶

دو سه بار تا نزديك صندلي راننده رفت و برگشت. مسافر‌ها از رفت و آمد او حس خوشايندي نداشتند: «آخه يك بار، دو بار، نه صد بار! مگه اون جلو چه خبره؟!»
باز تا نزديك صندلي راننده رفت و پشيمان شد. برگشت و نشست سر جايش ولي دوباره انگار نمي‌توانست آرام بگيرد. راننده هم از آينه […]

سکوت ناخوشایند!

۴ مرداد ۱۳۸۶






چراغ ها را من خاموش می‌ کنم

۳ مرداد ۱۳۸۶

خانم زویا پیرزاد خوب داستان می‌نویسد. اولین کتابی که از او خواندم «چراغ ها را من خاموش می کنم» بود. معمولا با رمان‌هایی که خانم‌ها نوشته باشند دچار مشکل می‌شوم چون بروز احساسات و عواطف آن قدر شدت می‌گیرد و حرف از اشک و آه و گریه و زاری و شکست عشقی و این‌ها می‌شود […]

داستان: گور بابای مرد بودن

مادری با بچه‌اش از خیابان رد می‌شدند. بچه‌اش پسر چهار پنج‌ ساله‌ای بود که با شلوار و پیراهنی که پوشیده بود، شبیه مردها شده بود. قرص و محکم هم راه می‌رفت؛ مثل مردها. دستش را از دست مادر بیرون می‌کشید و مادر نگران بود که از او دور شود؛ دستش را دوباره می‌گرفت. آخر دستش […]

جدال

۲ مرداد ۱۳۸۶

+++

شاه‌نامه آخرش خوش(مزه) است!

۱ مرداد ۱۳۸۶

رخش، گاري‌كشي می‌کند‌
رستم كنار پياده‌رو سيگار مي‌فروشد
سهراب، ته جوب به خود مي‌پيچد
گرد‌آفريد، از خانه زده بيرون
مردان خياباني، براي تهمينه بوق مي‌زنند
ابوالقاسم، براي شبكه سه
سريال جنگي مي‌سازد
-واي …
موريانه‌ها به آخر شاه‌نامه رسيده‌اند!!
شاعر: اکبر اکسیر

صفر را بستند

از آن‌جایی که در یادداشت‌ها و داستان‌های اخیر رسپنا، شاهد حضور پررنگ و تاثیرگذار عنصری به نام تلفن هستیم،‌ این بار توجه شما را جلب می‌کنم به شعری درباره این موجود با اهمیت؛ مخصوصا وقتی صفرش بسته باشد:
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ می‌زنیم
شعر: اکبر اکسیر

زبان مظلوم فارسی در اینترنت

چه‌قدر دردناک است که برای بعضی موضوعات ساعت‌ها در اینترنت جست‌و‌جو می‌کنیم ولی به جای پیدا کردن یک متن خوب، فقط با مطالب دم دستی و سطحی وبلاگی برخورد می‌کنیم. در حالی که همان چیزها را در زبان‌های دیگر مثل انگلیسی یا فرانسوی خیلی پربارتر و کامل‌تر می‌شود پیدا کرد. هنوز اینترنت، برای ما […]