صفر را بستند
نویسنده: حامداز آنجایی که در یادداشتها و داستانهای اخیر رسپنا، شاهد حضور پررنگ و تاثیرگذار عنصری به نام تلفن هستیم، این بار توجه شما را جلب میکنم به شعری درباره این موجود با اهمیت؛ مخصوصا وقتی صفرش بسته باشد:
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ میزنیم
شعر: اکبر اکسیر
مرداد ۱م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۳۹ ب.ظ
جالب بود و کلیشه ای است . جالب، آن شعر و کلیشه ای نظر من !
مرداد ۲م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۵ ق.ظ
یا سلام!
ما از درون زنگ میزنیم…
و این یعنی ارتباط تو خون آدمه؟!… و تائیدی بر مدنی الطبع بودن آدمیزاده؟!
موفق باشین!
مرداد ۳م, ۱۳۸۶ در ۴:۳۰ ب.ظ
۱.این شاعر شعرهای جدیدت را نمیشناسمش، ولی با این حال شعرهایش اصلا دلچسب نیست، بیخیال شعر بشوی بهتر است. شرمنده!
۲.بیا یک کاری کن و این تلفن های غیرضروری را از تو داستانهایت حذف کن. مینیمالیست باش نه ماستمالیسم. باز هم شرمنده!
حامد:
واقعا که بیذوقی! بذار تو هم داستان بنویسی. یه حالی ازت بگیرم. آسیاب به نوبت
جاری باشی…
آبان ۷م, ۱۳۸۶ در ۳:۰۰ ب.ظ
رد تماس نكن
اينجا براي گرفتن صفر كار خيلي سخت ميشه