صفر را بستند

نویسنده: حامد

از آن‌جایی که در یادداشت‌ها و داستان‌های اخیر رسپنا، شاهد حضور پررنگ و تاثیرگذار عنصری به نام تلفن هستیم،‌ این بار توجه شما را جلب می‌کنم به شعری درباره این موجود با اهمیت؛ مخصوصا وقتی صفرش بسته باشد:تلفن

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ می‌زنیم

شعر: اکبر اکسیر

۴ نظر درباره “صفر را بستند” داده شده است.

  1. گل دختر گفت :

    جالب بود و کلیشه ای است . جالب، آن شعر و کلیشه ای نظر من !

  2. سوتک گفت :

    یا سلام!
    ما از درون زنگ میزنیم…
    و این یعنی ارتباط تو خون آدمه؟!… و تائیدی بر مدنی الطبع بودن آدمیزاده؟!

    موفق باشین!

  3. سید احمد گفت :

    ۱.این شاعر شعرهای جدیدت را نمیشناسمش، ولی با این حال شعرهایش اصلا دلچسب نیست، بی‌خیال شعر بشوی بهتر است. شرمنده!
    ۲.بیا یک کاری کن و این تلفن های غیرضروری را از تو داستان‌هایت حذف کن. مینی‌مالیست باش نه ماست‌مالیسم. باز هم شرمنده!
    حامد:
    واقعا که بی‌ذوقی! بذار تو هم داستان‌ بنویسی. یه حالی ازت بگیرم. آسیاب به نوبت
    جاری باشی…

  4. سرگيجه گفت :

    رد تماس نكن

    اينجا براي گرفتن صفر كار خيلي سخت ميشه

نظر بدهید