داستان: گور بابای مرد بودن

نویسنده: حامد

مادری با بچه‌اش از خیابان رد می‌شدند. بچه‌اش پسر چهار پنج‌ ساله‌ای بود که با شلوار و پیراهنی که پوشیده بود، شبیه مردها شده بود. قرص و محکم هم راه می‌رفت؛ مثل مردها. دستش را از دست مادر بیرون می‌کشید و مادر نگران بود که از او دور شود؛ دستش را دوباره می‌گرفت. آخر دستش را رها کرد و از مادر فاصله گرفت. دو ثانیه بیشتر نشد که صدای جیغ ترمز یک ماشین بلند شد.

کنار خیابان نشست. طاقت دیدن مادر و بچه‌ را نداشت. مادر از ترس بیهوش شد و پسرک آن قدر ترسیده بود که نمی‌توانست حرف بزند. راننده پیاده شده بود و به زمین و زمان ناسزا می‌گفت؛ او هم به این فکر می‌کرد که اگر بچه‌ را زیر گرفته بود چه مصیبتی به دنبال داشت.

احساس کرد بچه‌ نیاز به کسی دارد که کمکش کند. مادر که بیهوش شده بود، مردم هم دور راننده را گرفته بودند. رفت وسط خیابان. نزدیک پسرک که رسید دلش می‌خواست بدود و او‌ را در آغوش بگیرد. بغض‌، راه گلوی پسرک را بسته بود، حرف نمی‌زد ولی گریه هم نمی‌کرد. دلش می‌خواست مانند یک مرد از پس قضیه بر بیاید.

جلوتر رفت و روبروی پسرک نشست تا هم‌قد او به نظر بیاید. پسر سرش پایین بود. شاید گریه کرده بود و نمی‌خواست کسی چشم‌های خیسش را ببیند. زن‌ها دور مادرش را گرفته بودند. کسی از بین جمعیت فردا زد، آمبولانس خبر کنید.

دستش را روی شانه‌ی پسر گذاشت. پسر کوچک نمی‌توانست حرف بزند. یک کلمه کافی بود تا هق‌هقش آزاد شود. خواست در آغوشش بگیرد تا پسر از این فشار خارج شود و راحت گریه کند، یا حداقل احساس کند کسی هست که به او تکیه دهد ولی نتوانست. به خودش نهیب زد: «مرد باش! خاله‌زنگ بازی در نیار.» با دست دیگرش چانه‌ی پسر را گرفت و بالا آورد: «مرد گنده که گریه نمی‌کنه. بیا از وسط خیابون بریم کنار. ماشین می‌زنه به‌مون‌ها!» پسر دستش را پس زد: «نمی‌خوام. برو»

انتظار چنین حرفی را از این بچه‌ی کوچک نداشت. روحیه‌اش را از دست داد. ضعف تمام بدنش را گرفت. لحظه‌ای احساس کرد همه‌ی جمعیت در خیابان، او را نگاه می‌کنند که جلو این پسر کوچک، سبک شده است. خودش را جمع و جور کرد و با لحنی که سعی می‌کرد بچه‌گانه نباشد گفت: «آقاکوچولو! کمکی از دست من بر میاد؟». پسر سرش را آرام بالا آورد. چشمش پشت موجی از اشک پنهان شده بود. قطره‌ اشکی از روی پلکش لغزید و پایین آمد. طاقتش تمام شد و خود را در آغوش مرد رها کرد. چانه‌ی مرد شروع به لرزیدن کرد. بغض گلویش را گرفته بود. همان‌طور که پسر کوچک را در آغوش گرفته بود، به آسمان نگاه کرد. از پشت یک لایه‌ اشک، ابرهای آسمان هی کش و قوس می‌آمدند و شکل‌شان عوض می‌شد. بی‌خیال مردانگی شد و اشکی روان بر روی ریش مشکی و توپرش جاری شد. صدای آمبولانس از دور به گوش می‌رسید. بدون این که صدایی از دهانش خارج شود گفت: «گور بابای مرد بودن!». آمبولانس، مادر بچه را برد و حالا دیگر شانه‌های مرد آشکار تکان می‌خورد.

۲ نظر درباره “داستان: گور بابای مرد بودن” داده شده است.

  1. فروردینی گفت :

    چقدر مردانگی آسوون شده با این توصیفات!
    که گریه نکنه، محبتش رو نشون نده، خشن باشه…!

  2. سعيد گفت :

    بدك نبود

نظر بدهید