داستان: گور باباي شهرستان

نویسنده: حامد

دو سه بار تا نزديك صندلي راننده رفت و برگشت. مسافر‌ها از رفت و آمد او حس خوشايندي نداشتند: «آخه يك بار، دو بار، نه صد بار! مگه اون جلو چه خبره؟!»

باز تا نزديك صندلي راننده رفت و پشيمان شد. برگشت و نشست سر جايش ولي دوباره انگار نمي‌توانست آرام بگيرد. راننده هم از آينه او را مي‌پاييد. بعضي فكر مي‌كردند عقل پا به جايي ندارد يا شايد رواني باشد. حواسش به مسافرها و راننده نبود. برايش اهميت نداشت كه ديگران چه فكر مي‌كنند.

تلفنش زنگ خورد. شماره را نگاه كرد و فرياد كشيد: «نگه دار! آقاي راننده نگه دار.» راننده از رفت و آمدهاي او اعصابش خرد شده بود: «آخه اين‌جا وسط جاده است. حداقل ده كيلومتر با شهر فاصله گرفتيم. خب نمي‌خواستي بياي براي چي سوار شدي؟!» همان‌طور كه گوشي زنگ مي‌زد وسايلش را برداشت و به طرف جلو اتوبوس دويد: «بهت مي‌گم نگه دار! كرايه‌ت رو مي‌دم. نگه‌دار آقاي راننده… الو… سلام… يه لحظه گوشي.»

سه هزار تومان به راننده داد و از اتوبوس پياده شد. بيابان تاريك بود ولي چراغ‌هاي شهر هنوز در انتهاي جاده پيدا بود. بند كيفش را روي شانه‌اش انداخت و همان‌طور كه با تلفن صحبت مي‌كرد به طرف چراغ‌هاي شهر به راه افتاد: «كي رسيدي؟ خوش گذشت؟… دلم برات يه ذره شده بود.… نه بابا! گور باباي شهرستان! تو خوبي؟»

یک نظر درباره “داستان: گور باباي شهرستان” داده شده است.

  1. فضل الله نژاد گفت :

    آخ آخ ! خیلی قشنگ بود!
    فقط قسمت رفت و آمد داخل اتوبوسش لم یتچسبک بود.
    می شد به جاش یه حالت بی تابیی رو نشون می دادی. یا قبل از سوار شدن مثلا.

نظر بدهید