داستان: هوو
نویسنده: حامدسحر یک پارچ آبطالبی درست کرده بود. همانطور که مهرداد دوست داشت یخ خرد کرده بود و ریخته بود توی مخلوطکن تا آبطالبیها خوب تگرگی شود. دو تا لیوان لبریز گذاشت توی یک سینی کوچک و آورد کنار میز کامپیوتر: «خسته نباشی! زود بخور سرد نشه! اه حواسم نیست، منظورم اینه که گرم نشه!». مهرداد همانطور که چشمش به ادیتور وبلاگش بود سری تکان داد و یکی از لیوانها را از توی سینی برداشت: «قربون دستت خانومی! بشین خودت هم بخور.» یک جرعه از آبطالبی نوشید و گذاشت کنار صفحه کلید: «اوه چه یخ کرده! دستت درد نکنه.»
لبخند کمرنگی روی لب سحر نقش بست و هنوز نیامده، محو شد. مهرداد غرق در صفحهی نمایش بود. مدام پنجرهها را جابهجا میکرد: ریدر گوگل، وردپرس، جیمیل، یاهو مسنجر، اوتلوک، … . سینی را با لیوان خودش که دستنخورده بود برداشت و به آشپزخانه رفت. نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و از پشت پیشخوان آشپزخانه صدا زد: «مهرداد! الان یانگوم شروع میشهها. سفره را پهن کنم؟»
مهرداد با حواسپرتی جواب داد: «الان خودم میآم درستش میکنم. مشکل از بالای پشتبومه.»
سفره را جلوی تلویزیون پهن کرد و ماست و سبزی و دوغ و آبیخ را سر سفره گذاشت. روی کاناپه لم داد، کنترل را برداشت و تلویزیون را روشن کرد. بوی قورمهسبزی همه خانه را پر کرده بود. تلویزیون تبلیغات بازرگانی پخش میکرد.
مرداد ۶م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۰۴ ب.ظ
سلام
چند تا پست آخری روخوندم. با برخی مفاهیم گیر داشتم ولی سبک نوشتار خوب بود.خوب تونستید داستان کوتاه و وبلاگ را با هم آشتی بدید. این خودش یه حسنه.
چند پست قبل در باره پیرزاد مطلبی نوشته بودید ولی حرفی از «عادت می کنیم» ش وسط نیومد.به نظرم عادت می کنیم به مراتب عالی تر از «چراغ ها…» ست. «مثل همه عصرها»ش بیشتر طرحند تا داستان و من اگه جاش بودم به خودم اجازه نمی دادم خط خطی های ذهنم رو چاپ کنم. ولی به هر حال اون هم اثریه.
در کل کار خوبی رو شروع کردید.امیدوارم موفق تر از قبل پیش بره.
مرداد ۷م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۴ ق.ظ
سلام: اونم چه هوویی !!! همه فن حریف ولی ساکت . البته باز از حریفای زبون دار فکر کنم بهترباشه.
مرداد ۸م, ۱۳۸۶ در ۹:۱۱ ب.ظ
معمولا این نوع هووها برای زنها بی حدودن: اخبار، سریال، غذا، یانگوم، روزنامه، دوستان.
اما خیلی خوب می شه زن هم برای مرد رقیب بیاره! البته اگه مرد واقعا با غیرت باشه و با احساس، حس می کنه، در غیر اینصورت این رقیب اینقدر بی صدا و ارووم میاد داخل زندگی که برای بیرون انداختنش معمولا دیر می شه! مخصوصا که با اجازه خود مرد وارد شده!