به درد سوختن هم؟
نویسنده: حامدهمه کاغذها و دفترها و داستانهایی که نوشته بود را از پنجرهی اتاقش پرت کرد بیرون؛ شعرهایش را هم با نگاهی حسرتبار. آخرین دفتر را که انداخت بیرون، کنار پنجره ایستاد و از ته دل فریاد کشید: «شماها هیچ غلطی نمیتونین بکنید. شماها به درد دور انداختن هم نمیخورید، حتی به درد سوختن! از اتاق من برید بیرون. گورتون رو گم کنید!»
مرداد ۸م, ۱۳۸۶ در ۸:۵۶ ب.ظ
اهان..
مرداد ۸م, ۱۳۸۶ در ۹:۱۶ ب.ظ
مثل وقتی که وبلاگت رو کاملا حذف می کنی!
به دنبالش هم به بعضی ها می گی: گمشید همه تون، ادم نمی شید! حیف اون همه وقت که تلف شما شد! این همه فکر این همه حس!
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۱۰ ق.ظ
یا سلام
چه وحشتناک… حتی به درد سوختن؟!
حقشه یکی بره از زیر پنجره جمعشون کنه ببره بده چاپ تا مخاطبا قضاوت کنن…
فکر کنم بعدش پشیمون شه!
موفق باشین و مستدام!
آبان ۷م, ۱۳۸۶ در ۲:۵۸ ب.ظ
راست ميگه بريد گم شيد
نه تو بمان با تو هنوز كار دارم
خدااااا
دلم