به درد سوختن هم؟

نویسنده: حامد

همه کاغذها و دفترها و داستان‌هایی که نوشته بود را از پنجره‌ی اتاقش پرت کرد بیرون؛ شعرهایش را هم با نگاهی حسرت‌بار. آخرین دفتر را که انداخت بیرون، کنار پنجره ایستاد و از ته دل فریاد کشید: «شماها هیچ غلطی نمی‌تونین بکنید. شماها به درد دور انداختن هم نمی‌خورید، حتی به درد سوختن! از اتاق من برید بیرون. گورتون رو گم کنید!»

۴ نظر درباره “به درد سوختن هم؟” داده شده است.

  1. يوغور :دي گفت :

    اهان..

  2. فروردینی گفت :

    مثل وقتی که وبلاگت رو کاملا حذف می کنی!
    به دنبالش هم به بعضی ها می گی: گمشید همه تون، ادم نمی شید! حیف اون همه وقت که تلف شما شد! این همه فکر این همه حس!

  3. سوتک گفت :

    یا سلام
    چه وحشتناک… حتی به درد سوختن؟!
    حقشه یکی بره از زیر پنجره جمعشون کنه ببره بده چاپ تا مخاطبا قضاوت کنن…
    فکر کنم بعدش پشیمون شه!

    موفق باشین و مستدام!

  4. سرگيجه گفت :

    راست ميگه بريد گم شيد

    نه تو بمان با تو هنوز كار دارم

    خدااااا

    دلم

نظر بدهید