روزنه‌ی کوچک

نویسنده: حامد

برادرم محمد،‌ قبل از این که برود کلاس اول دبستان چون به نوشتن علاقه داشت، پیش مادرم نشسته بود و نوشتن نام و نام خانوادگی خودش را یاد گرفته بود. فکر کنم تا عدد ده را هم بلد بود. آن روزها هم که هم‌سن و سالان خودش همین چند کلمه را بلد نبودند خیال برش داشته بود که سواد دارد؛ همه جا توی فامیل و میهمانی و وقتی دور هم بودیم می‌گفت که من سواد دارم و بلدم بنویسم. در همین فکر و خیال چند ماهی را گذراند تا این که وقت مدرسه رفتنش شد. اول مهر که رفت مدرسه، ظهر با چشم گریان برگشت و رفت گوشه‌ای کز کرد. همه نگران بودند که چرا محمد گریه می‌کند. مادرم پرسید چی شده. محمد همان طور که هق‌هق می‌زد یواش گفت: «به کسی نگین! ولی من امروز فهمیدم که سواد ندارم.»

حالا نقل کار خیلی از هنرجویان است (مثل خودم). آدم وقتی یک-دو سال کلاس می‌رود و کمی مطالعه می‌کند و از پشت روزنه‌ای کوچک،‌ عالم هنر را نگاه می‌کند فکر می‌کند که عالم هنر من یکی را کم داشت. من همه چیز را درست می‌کنم،‌ من به همه چیز نقد دارم، عالم هنر به خاطر خلأ وجود من در آتش می‌سوزد. ولی وقتی کمی جلوتر رفت و کمی با هنرمندان دم‌خور شد و حرف‌های دیگران را بیشتر شنید و سعی و تلاش بزرگ‌تر از خودش را برای تاثیرگذاری در هنر و ادبیات مشاهده کرد تازه متوجه می‌شود که چاه چند کله آب دارد. انگار که از آن روزنه کوچک رد شده باشد و شعاع محدود دیدش بزرگ‌تر شده باشد. آن وقت می‌فهمد که افتاده است وسط دنیای بزرگی که آخرش پیدا نیست و بسیار افراد بزرگ‌تر و دنیادیده‌تر از او در این دنیا گم شده‌اند. 

۲ نظر درباره “روزنه‌ی کوچک” داده شده است.

  1. مسافر گفت :

    واقعاً‌ برادرتان اين كار را كرد؟چه دل پاك و قشنگي …. .
    مي‌دانيد فقط همين نيست!خود همين كه بفهمي اين اشتباهت بوده هم به نظر من يك مرحله است.كه درسن برادر شما مي شود همان گريه و در سنهاي بيشتر…(فكر كنم كمتر كسي پيدا شود كه به روي خودش بياورد)
    راستي اين همه در كلرجي من مي گفتيد جاري باشيد،خودتان شديد؟
    حامد:
    نمی‌دانم شاید جاری شده باشم. شماها که به ما نمی‌گفتید جاری باشیم…

  2. مادرانه گفت :

    طفلکی …محمد کوچولو….یادش به خیر …

نظر بدهید