داستان: فرار
نویسنده: حامدمرد مسن روبروی تلویزیون، روی کاناپه لم داده است. چهار شیر ماده در کنار هم راه میروند و به دنبال غذا میگردند. شیرها طوری بو میکشند که انگار مطمئن هستند این اطراف طعمهای برای شکار پیدا میشود. اطراف بیشه را به دقت وارسی میکنند. شیر نر، دورتر از شیرهای ماده زیر تک درختی لمیده است و از دور مادهها را زیر نظر دارد.
زن خانه، لب صندلی کنار تلفن نشسته است و مدام شمارهگیری میکند. چند ثانیهای حرف میزند و باز شمارهای دیگر. مرد همانطور روی کاناپه لم داده است: «خانمجان! داری خودت رو بیخود خسته میکنی. هر گورستونی رفته باشه بالاخره برمیگرده! حالا سالم یا ناقص. من و تو هر کاری از دستمون برمیومد کردیم!» زن بیتوجه به حرف مرد باز شمارهای دیگر میگیرد: «الو بیمارستان الزهرا؟… ببخشید شما امروز تصادفی یا مریض اورژانسی به اسم فرید افلاکیان نداشتید؟… ممنون.» گوشی را قطع میکند.
شیرهای ماده در گوشهای از بیشه، زیر یک درخت دو بچهآهوی کوچک پیدا کردهاند. بچهها خیلی کوچکند و هنوز نمیتوانند درست راه بروند و لقمه دندانگیری برای چند شیر گرسنه نیستند. شیرهای ماده بچهآهوها را یکییکی از گردن میگیرند و از لانه خارج میکنند. چند دقیقهی بعد شیرهای ماده بچهآهوها را وسط بیشه در فضایی باز رها کردهاند و کمی دورتر کمین گرفتهاند.
زن گریهاش گرفته است: «همهش تقصیر توئه مرد! چهقدر گفتم با این و اون سر جنگ برندار. دیدی آخرش چی شد؟! اصلا تو از اولش هم با خانوادهی من مشکل داشتی!» مرد کمی جابهجا میشود و صاف روی کاناپه مینشیند: «باز شروع نکن زن! من از روز اول هم بهت گفتم با کسی جنگ ندارم؛ فقط میخوام زندگیم مال خودم باشه. بچههام مال خودم باشن. ولی خانواده تو همیشه توی زندگی ما دخالت میکردند. گناه من چی بوده که گفتم بچهها باید زیر نظر خانواده خودشون تربیت بشن؟» زن با صدایی که میلرزید گفت: «نخیر! تو همیشه به پدر و مادر من بدگمان بودی. همیشه هر مشکلی پیش میاومد اونها رو مقصر میدونستی. اصلا مگه چه مشکلی داشت که فرید با پسرخالههاش بره مسافرت؟ اونها هم چهار تا بچه مثل فرید خودمون. اون قدر اذیتشون کردی که فرار کردند.»
مرد صدایش را کمی بلند میکند: «بازم که شما داری کج و معوج حرف میزنی خانم! اون چهار تا پسر عوضی با اون قیافههاشون مثل فرید خودمون بودند؟ آخه من به چه اطمینانی میذاشتم فرید با اون چهارتا لندهور بره مسافرت؟ تو هم یه چیزی میگیها. ماشالا بچه که نیستی! الان دیگه چهل و پنج سالته!»
زن بلند میشود و به آشپزخانه میرود و خود را به اجاقگاز و غذا مشغول میکند. مرد با کنترل، شبکههای تلویزیون را عوض میکند. هیچ کدام از برنامهها چنگی به دل نمیزنند. برمیگردد به شبکهی چهار؛ بچهها آهوها بیپناه وسط بیشه به چپ و راست نگاه میکنند و آرام سر و صدا میکنند. شیرهای ماده کمی دورتر پشت علفها روی زمین نشستهاند. دو آهوی بزرگ از دور نزدیک میشوند. قبل از این که از درختها وارد فضای باز شوند به چپ و راست نگاه میکنند و بو میکشند. مشکوک شدهاند. به نظر میرسد که بوی شیرهای ماده را حس کردهاند. بچهآهوها با دیدن پدر و مادر خود، بیتابی میکنند و بالا و پایین میپرند. شیرهای ماده نیمخیز شدهاند.
تلفن زنگ میزند. زن سراسیمه از آشپزخانه بیرون میدود. مرد زودترخودش را به تلفن میرساند و گوشی را برمیدارد: «بله؟ سلام. حال شما چهطوره میترا خانم؟ جناب سرهنگ حالشون خوبه؟… ممنون… مرحمت عالی زیاد… نخیر بنده عصبانی نیستم… بله… جوونن بالاخره پیش میآد. حالا به کی زدند؟… یا اباالفضل!…»
زن جیغ کوتاهی میکشد و دستش را جلوی دهانش میگیرد. مرد، عصبانی به او چشمغره میرود. زن آرام گریهاش میگیرد و بیصدا اشک میریزد. «میفرمودین… بله… حالا چهکاری از دست ما برمیاد؟… بله حتما…چشم… خدانگهدار شما» گوشی را قطع میکند. صدای گریهی زن بلندتر میشود. مرد با ابروهای گرهکرده به اتاقش میرود تا لباسهایش را عوض کند: «خانم آماده شو باید بریم.»
دو آهوی بزرگ به بچههاشان نزدیک شدهاند. بچهآهوها خوشحالند که از خطر رها شدهاند. مادر بچهاش را میلیسد. پدر، نگران به اطراف نگاه میکند. شیرهای ماده از کمینگاه خود بیرون میپرند و به طرف آهوها حمله میکنند. زن با کنترل تلویزیون را خاموش میکند. دقیقهای بعد، زن و مرد از خانه بیرون میروند. تلفن دوباره زنگ میزند. صدای تلفن در فضای ساکت خانه میپیچد.
مرداد ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۵:۱۶ ب.ظ
يعني اگر آن پدر هم همين طور بود….
شايد هيچ وقت اين اتفاق نميافتاد.نه؟
جاري باشيد…
مرداد ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۷ ب.ظ
سلام.
هر چند شما شماره تلفنت را دیگه به من نمی دی ولی داستانکت دل انگیز ناک بود!
دلم تنگ شماست.
التماس دعا.
مرداد ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۲:۰۴ ق.ظ
بیچاره مادره…دلم براش سوخت…کاش این اتفاق بد نمی افتاد؟؟؟
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۶:۵۳ ب.ظ
كيف كردم حامد (بگوچه عجب؟!!!)