دیگه توی دنیا کاری ندارم
نویسنده: حامددیشب بابا میگفت: «اگه تو یکی هم زن بگیری، دیگه کاری توی دنیا ندارم.» خیلی سعی کردم که اشکهایم نریزد؛ پدر دلش میخواست جلوی چشمش یک مرد ببیند. مطمئن بودم اگر یک کلمه حرف از دهانم خارج شود اشکم جاری میشود وگرنه میگفتم: «بابا تازه شما شصت سالتونه! تا صد و بیست سالگی نصف راه هنوز باقی مونده!» ولی به جز سکوت کاری از دستم بر نمیآمد.
مرداد ۲۸م, ۱۳۸۶ در ۷:۱۲ ب.ظ
بابا منظورشون این بوده که ۱۲۰سال دیگه برات می خواد زن بگیره.سعی کن خوب برداشت کنی!جدی می گم.
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۱:۴۶ ق.ظ
گفتن كاري ندارن چون ميخوان بشينن با نوه هاشون بازي كنند..چه خوب ميتونيم سر خودمون و اشكامون رو گول بماليم..تصورش رو ميتونستيد بكنيد؟