داستان: بور
نویسنده: حامد«مسافرین پرواز شماره ۴۷۱ شرکت مسافربری آسمان به مقصد استانبول جهت تحویل بار…»
عدهای در صف ایستادهاند برای گرفتن کارت پرواز و تحویل بارهایشان. دو مرد با هم صحبت میکنند؛ یکی با ریش پروفسوری و موی بور، دیگری با پوست سبزه و سر نیمه کچل. خانمهاشان هم با صورتهای پودر خورده و سایهچشمهای تیره رنگ با هم اختلاط میکنند. مرد بور برای این که سر حرف را باز کند میپرسد: «شما برای تفریح میرین؟ یا این که ساکن ترکیه هستین؟»
«من استانبول ساکن هستم. یک رستوران ایرانی داریم با دو تا از دوستام. شما چی؟»
«من هم کار میکنم. ولی میخوام برگردم. الان اومده بودم کارهای برگشتنم به ایران رو ردیف کنم. میدونین ما ایرانیها توی ترکیه… میدونین که!»
دیگری با تاسف سرش را تکان میدهد و آه میکشد: «باز شما حداقل بورین! یه جورایی قیافهتون مثل اروپاییهاست. من که قیافهم عینهو آفریقاییها میمونه!»
هر دو سکوت میکنند. مردی که سر صف قرار دارد چمدانش را روی نوار نقاله میگذارد و کارت پروازش را تحویل میگیرد. چمدان، در حالی که برچسبی دور دستهاش چسبیده است روی نقاله به پهلو میافتد و با حرکت نقاله، به طرف باند فرودگاه حرکت میکند. زنها دیگر اختلاط نمیکنند.
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۱:۳۳ ق.ظ
براي اولين ميتونم ادعا كنم نميتونم بفهمم چي ميگين!!!خيلي زبان نوشتنتون سخت شده..حتي ازمقاله هاي فيروزه هم سخت ترو دقيق تر !!!
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۸:۰۶ ب.ظ
سلام. حیف که دیگه تحویل نمی گیرید! دوست داشتم تلفنی خداحافظی کنم ولی شماره ی جدیدتون را ندارم. انشاالله عازم بیت الله الحرام و دیار حبیب الله (ص) هستم. دعا کنید راهم دهم. التماس دعا.
مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۵ ب.ظ
عنوان نوشته خیلی تاثیر داره در فهم درست مطلب.علاوه بر اون نماد کل نوشته هم هست اما چند تا مطلبی که از شما دیدم عنوان خوبی براشون انتخاب نشده بود- به نظر حقیر البته-. مثلا همین نوشته… فکر میکنم عنوان های بهتری هم می تونستند باشند…نه؟!
مرداد ۳۱م, ۱۳۸۶ در ۲:۱۰ ق.ظ
سلام … خسته نباشید … با شعری در وصف حضرت عباس به روز هستیم … اگر علاقه مند هستید خوشحال می شویم