مرد تکثیر شده
نویسنده: حامدگاهی اوقات هیچ چیز مثل یک جای ساکت و دنج مثل دفتر خالی یک نشریه به آدم حال نمیدهد؛ مخصوصا اگر یک رمان جدید هم دم دستت باشد که خستگی کار را از تنت بیرون ببرد؛ و مخصوصا تر اگر یک بیوفامیلی با آبجوش دائمی هم باشد که هر بیست صفحه یک بار، یک فنجان نسکافه، چاشنی مطالعهات کنی و موسیقی ملایمی هم در فضا جاری باشد.
دیشب خسته و کوفته سری به کتابخانه زدم و بین قفسههایش چرخی زدم. به اعتبار اسم «خوزه ساراماگو» رمان «مرد تکثیر شده» را برداشتم و فعلا شروع به خواندن کردهام. ولی انصافا (حداقل تا اینجا که من خواندهام) کتاب خوبی است. شخصیت اول داستان که دبیر تاریخ است آدمی است که بدجوری حال و هوایش را درک میکنم. به این گفتوگوی کوتاه دقت کنید (دبیر تاریخ شخصیت اول داستان است):
«دبیر ریاضی گفت: میدانم برای چه خسته و کسل میشوی!
- برای چه؟
- چون آدم مشکلپسندی هستی و هر چیزی نمیتواند تو را راضی کند.
دبیر تاریخ پاسخ داد: اتفاقا من با چیزهای کماهمیت و اندک هم راضی میشوم.
- به هر حال، تو چیزهایی داری… مثل تحصیلات، کار… بنابراین دلیلی برای شکایت از روزگار نیست.
- در واقع من آنها را ندارم… آنها مرا دارند.»
خلاصه اینکه حرفهایی که در گفتوگوها از دبیر تاریخ بیان میشود انگار از زبان من بیرون آمده باشند به دلم مینشیند. مثلا همین جملهی آخرش خیلی برایم جالب بود. دیشب که داشتم پیاده میرفتم منزل، همین جمله فکرم را حسابی به کار گرفته بود: «بالاخره من اونها رو دارم یا اونها من رو؟!». حالا تا آخر رمان یک وقت نظرم در موردش عوض شد. شاید بعد از تمام کردنش، چند خطی همینجا نوشتم. فعلا جاری باشید…
خودمانیم! جوگیر شدن هم عالمی دارد!
شهریور ۴م, ۱۳۸۶ در ۵:۰۵ ق.ظ
عجب….
شهریور ۴م, ۱۳۸۶ در ۹:۳۷ ق.ظ
حداقل جواب سلاممونو ميدادين !!! واجبه هااااااااااااا!
حامد:
سلام. من دارم سعی خودم رو میکنم. نمیدونم باید چی کار کنم. من وبلاگ شما رو میخونم. والا…چیبگم.
جاری باشید…
شهریور ۴م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۱ ق.ظ
برام خیلی جالبه که شما که طلبه هستید رمان می خونید فیلم می بیند و حتی نقدشون می کنید.مو سیقی ملایم و…وای چقدر رمانتیک!می تونید بهم بگید طلبه ها چه شخصیتی دارن؟بهم بگین همین جا!لطفا!
حامد:
والا شخصیت طلبهها مگه یکی دو مدله که من بخوام شخصیت طلبهها رو برای شما توضیح بدم. باید باهاشون باشین و ببینین. هزار جور طلبه داریم؛ مثل این که هزار جور دانشجو داریم. چی بگم والا.
جاری باشید….
شهریور ۴م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۴۴ ق.ظ
سلام
جالب بود .
موفق باشید.