داستان: هدیه تولد، چهارشنبه سوری
نویسنده: حامدسر کوچه دود اسپند هوا را پر کرده است. جماعتی دور هم جمعاند و هیاهویی برپاست. نزدیکتر میشوم؛ وسط حلقهی مردهای خندان، دختری سیزدهچهارده ساله، با لباس محلی قرمز میرقصد. مردهای دستمال به دست، دور حلقه میچرخند و دخترک، روسری قرمزش را برداشته است و در هوا تکان میدهد. چند فیلمبردار و عکاس مدام تصویر میگیرند. مردم هم هر کدام که گوشی همراهش دوربین دارد شروع به فیلمبرداری کردهاند. قصاب سر کوچه و عکاسی نبش خیابان هم با دختر قرمز پوش میرقصند. مردم دست میزنند. کنار جمعیت راهی پیدا میکنم و از کوچه بیرون میزنم. باز ماشین گیر نمیآید. تازه مگر روزهای عادی چهطور بود که حالا بهتر باشد! با این کیف سنگین و یک پلاستیک پر از خرت و پرت، کنار خیابان راه میافتم. هر چند قدم یکبار نگاهی به پشت سر میاندازم ببینم خبری از تاکسی، یا هر ماشین دیگری که بخواهد مسافر سوار کند هست یا نه. سر کوچهی مدرسه راهبندان شده است. یک اتوبوس بنز قدیمی که عدهای را آورده است جمکران، سر کوچه ایستاده است و مسافرهایش همه پشت پنجرهها جمع شدهاند و حلقهی رقص دخترک قرمز پوش را تماشا میکنند. بعضی داخل اتوبوس، همنوا با حلقهی دور دخترک، کف میزنند. از آمدن ماشین ناامید میشوم. میروم توی پیادهرو و سربهزیر، به طرف فلکه صفائیه میروم. معمولا سر پل راحتتر ماشین برای زنبیلآباد پیدا میشود.
آخرین بار که چنین جمعیتی را توی خیابانها دیدم چهارشنبهسوری پارسال بود. فرقش این بود که دود پراکنده در هوا، امشب مال اسپند است و آن موقع مال ترقههای نارنجکی! و الا رقص و موسیقی و بوقبوق کردن ماشینهایش خیلی توفیری ندارد. فلکهی صفائیه اوضاع بدتر است. شصت هفتاد نفر، اول پل ایستادهاند و تا وسط خیابان آمدهاند جلو. ماشینها هم هیچکدام مسافر سوار نمیکنند؛ مگر این که کسی در میان جمعیت فریاد بزند «دربست»؛ آن وقت است که ماشینها میکوبند روی ترمز و راهبندان میشود. پلیسهای بیچاره هم در آن شلوغی فقط میتوانند سوت بزنند؛ خودشان میدانند که حتی اگر به اندازهی یک برگ جریمه نوشتن هم وقت خودشان را خرج یک ماشین بکنند، بقیهی ماشینها به هم گره میخورند و آن وقت است که به شباهتهای امشب با چهارشنبه سوری، چیزهای دیگری هم اضافه میشود؛ فحش و داد و بیداد مردم عصبانی!
باز پیاده از کنار پل میروم به طرف زنبیل آباد. کمی جلوتر کنار یک دستگاه خودپرداز، ماشینی ایستاده است. مردی که از خراببودن دستگاه خودپرداز اعصابش کمی بههمریخته است نگاهی به من میکند و چند لحظه بعد میگوید: «کجا میخوای بری؟»، «زنبیل آباد. مزاحمتون نباشم؟!»
سوار میشویم. خندهای میکند و میگوید: «دعا کن همه خودپردازها تا آخر زنبیل آباد خراب باشه؛ چون پول که بگیرم باید برگردم صفائیه.» سرد میخندم و راه میافتیم. خودپرداز بعدی و بعدی و بعدی هم خراب است. بالاخره سر فلکه بستنی، خودپرداز سالم پیدا میشود. وقتی برمیگردد دویست تومانی را که کف دو دستم نگاه داشتهام بهاش تعارف میکنم: «آقا میدونم مسافرکش نیستین. اگه ناراحت نمیشین کرایهم رو حساب کنم! شما هم که دیگه باید برگردین.»
میخندد: «نه بابا! میرسونمت. کجا میری؟» میگویم طلبهام و دارم میروم خوابگاه. بلندتر میخندد: «عجب! خدایا شکرت. شب تولد آقا، خیرمون به یکی از سربازاش رسید. این هم هدیه تولد ما!» بغض نکردهام ولی نفسم سخت بالا و پایین میرود. هنوز دویستمتری به خوابگاه مانده است که پیاده میشوم. راننده، خوابگاهم را بلد است: «پس مگه نمیخواستی بری خوابگاه؟! هنوز دویست متر موندهها!» سعی میکنم قانعش کنم که دلم میخواهد شب تولدی، کمی پیادهروی کنم. تشکر میکنم و پیاده میشوم. یک موتور سیکلت از پشت سرم میآید. آن که پشت سر نشسته، نعره میکشد. از کنارم که رد میشوند سرم سوت میکشد. دود، دور و برم را گرفته است. بوی باروت و بوی اسپند با هم قاطی شدهاند. بغضم میترکد. خبری از ماشینی که مرا رساند نیست. همانطور که سرم گیج میرود خود را به پیاده رو میرسانم. از میان دود، شبح یک مرد دیده میشود. نزدیکتر که میآید سینی را دستش میبینم که پر از لیوانهای شربت است: «بفرما اخوی! عید شما مبارک.» یک لیوان برمیدارم و مینشینم لب جدول کنار خیابان. از پشت نور و دود، صدایی بلند است: «گلی که مصداق تولااااای… تولااااااای…». لیوان را به صورتم میچسبانم. سردی لیوان انگار تا سینهام نفوذ میکند.
شهریور ۷م, ۱۳۸۶ در ۸:۳۹ ب.ظ
سلام
خودمم بی خیال شدم.بازم خودم موندم و خودم.اگرم نفهمیدی منظورمو بی خی !
خدا حافظ
حامد:
اشکالی نداره، هر کسی بالاخره یه مواقعی یه جوری می شه که خودش هم نمی فهمه چه خبره. چه برسه به دیگران
جاری باشید…
شهریور ۷م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۷ ب.ظ
از پشت نور و دود صدايي مي آيد.همه ي بدبختيمان كنار هم بودن همين نور و دود است.كاش بياد و همه جا پر از نور شود!
عيدتان مبارك!
شهریور ۸م, ۱۳۸۶ در ۲:۳۳ ق.ظ
یا سلام!
بذارین درباره محتوا نگم که این ایام کم تو وبلاگستان از این نوشته های انتقادی ندیدم… و کاش فقط محدود نشن به این ایام و تذکری باشن برای همه ی سال شاید تکونی خوردیم…
فکر می کردم یه داستانه جدیده… هرچند هنوز نمی دونم خاطره ای بود که داستان شد یا داستانی به سبک خاطره؟!… هر چی بود مخاطب رو همراه می کرد… جالب بود!
موفق باشید!
شهریور ۸م, ۱۳۸۶ در ۸:۱۹ ب.ظ
سلام دیگه نمی خواستم برات پیام بذارم ولی… آقا حامد دستت درد نکنه جملت خیلی روم اثر کرد انگار یکی محکم کوبید رو قلبم!هر کسی بعضی مواقع جوری می شه که نمی فهمه چه خبره چه برسه به دیگران!من همین طورم که گفتی…دیگه برات پیام نمی ذارم …می خوام برم خودمو پیدا کنم فقط یه خواهش ازت دارم که ازت می خوام به خاطر این رفاقت چند پیامه بی پاسخش نذاری همین جا می یام می خونم:من می خوام برم طلبه شم ازم نخواه کجا و چی جوری فقط بهم بگو که از نگاهت طلبه باید چه جور باشه؟شکلش قیافش کاراش هدفش آرماناش سرگرمیش و …خودت می دونی.بارم می گی؟
شمام جاری باشید…
شهریور ۹م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۳۴ ق.ظ
جالب بود. نوع پردازش مطلب را می گم. یک نوع خاطره نویسی حرفه ای و نه بازاری!
راستی از دست ما که دلخور نیستید؟ البته اگر هم باشید اتفاق خاصی نمی افتد ولی اگر نباشید به هرحال بهتر است! ببینید حتما تصدیق می کنید که وبلاگ حقیر هنوز جا دارد برای جا افتادن. خیلی بی مزه ست وبلاگی که هوز یک ماهه نشده برای وبلاگهای چند ساله الفبا بیاموزد! در ثانی من به وبلاگ به چشم وسیله ای برای عرضه نوشته جاتم نگاه می کنم و بی تعارف هیچ چیز از الفبای وبلاگ نویسی حرفه ای بلت نیستم! پس بی زحمت دعوت نامه را اصلاح کنید و یک بلاگر حرفه ای را بکشید وسط میدان که ما این وسط چند نکته دیگر از اصول وبلاگ نویسی را کاسب شویم!
شهریور ۹م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۵۳ ق.ظ
ای خدا اگر مرا بجرمم مؤاخذه کنی ترا بعفوت مؤاخذه میکنم
واگر مرا بگناهانم بازخواست کنی ترا بمغفرتت بازخواست کنم
و اگر مرا به آتش دوزخ بری اهل آتش را آگاه خواهم کرد که
من تو را دوست میداشتم …