اگزوز

نویسنده: حامد

کله‌شق بودم و گفتم دوستم نداری. می‌دانستم دارد. دلم می‌خواست بیشتر بگوید. می‌خواستم بیشتر بشنوم؛ ولی راضی نبودم زجر بکشد. از بیرون شهر آمده بود. کار هر شبش بود که دوازده شب می‌رفت بیرون‌شهر. تا صبح توی کوه‌ و بیابان ول بود. این آخری‌ها با خودش مفاتیح‌الجنان می‌برد. آخر کار هم نماز صبحش را توی کوه می‌خواند و برمی‌گشت. شب با ناراحتی از پیشم رفته بود. تا صبح نخوابیده بودم از ناراحتی. وقتی می‌خواست برود به‌اش گفتم «خیلی نامردی؛ می‌دانی رفتن راحت‌تر است… رفتن را انتخاب می‌کنی.» هیچ نگفت و رفت. و حالا برگشته بود. دلم برایش یک ذره شده بود و نمی‌توانستم به‌اش بگویم. می‌گفتم هم باور نمی‌کرد. همان‌طور با چادرنمازم دم در ایستاده بودم که آمد.

کف دستش را بالا آورد و گفت: «رفتن راحت نیست. مخصوصا اگه قرار باشه آدم از پیش تو بره محبوبه. می‌فهمی؟»

گریه‌ام گرفت. دستش سیاه بود. سوخته باشد انگار. موتور هوندایش هنوز روشن بود. گذاشته بود روی جک یک‌پا و کنارش ایستاده بود. همان‌طور وسط گریه گفتم: «حسین چی شده دستت؟» اصلا یادم رفت که دیشب چه دعوایی کرده بودیم با هم. داد کشید: «من دارم توی آتیش می‌سوزم و تو هنوز مطمئن نیستی که من دوستت دارم یا نه؟ محبوبه… به خدا این ناز و عشوه نیست. این آدم‌کشیه. تو داری من رو می‌کشی با حرف‌هات. مگه من چه‌قدر ظرفیت دارم؟!»

نشست کنار موتور. دستش را برد نزدیک اگزوز. می‌فهمیدم داغ است. داغ بود. دستش را چسباند به اگزور. صدای «فیس» دستش را شنیدم ولی به جز لبش که زیر دندانش فشار داد، صدایی ازش بلند نشد؛ حتی یک آخ کوچک. چند ثانیه‌ای نگه داشت. صدای جیلیز و ویلیزش که تمام شد، دستش را کشید. پوست دستش یواش یواش ور آمد و دست چپش که حالا مثل دست راستش سیاه شده بود از اگزوز جدا شد. پوستش که روی اگزوز چسبیده بود قهوه‌ای‌رنگ شده بود، مثل آن‌وقت‌ها که حواسم نبود و کف کفشم می‌چسبید به اگزوزش و تا مدت‌ها جایش باقی می‌ماند. گفت: «تو از من آخ شنیدی؟ من برای این آخ نگفتم. ولی ببین چه بلایی به سر من آوردی که ناله‌ی من شب‌ها تمام کوه رو پر می‌کنه. محبوبه به خدا من دوستت دارم. بیش از این زجرم نده.»

دویدم از خانه گاز و بتادین آوردم. دستش را گرفتم که پانسمان کنم. نگاهش به زمین دوخته بود و شانه‌هایش تکان می‌خورد. جای دستش روی اگزوز سیاه سیاه شده بود.

۵ نظر درباره “اگزوز” داده شده است.

  1. مظاهر گفت :

    سلام. تا به حال دستت را به اگزوز نزدي؟ دستت ورم نمي‌كنه،‌اگر جيز كرد حتماً پوستت مي‌چسبه بهش… كنده مي‌شه.
    چرا همه‌ي مطالب را حامد مي‌نويسه … بقيه كجان؟ اينجا صاحب خونه آقا حامده.

  2. پویا پرتو گفت :

    سلام حامد.
    یه جوریم شد!
    حامد:
    سلام. کم پیدایی!
    جاری باشی…

  3. احسان هلو گفت :

    همين…………………

  4. مادرانه گفت :

    فکر نکنم کار مرده درست باشه.اخه ادم برای یه محبوبه که دستشو داغون نمی کنه .می کنه؟
    واقعا چه؟

  5. سوتک گفت :

    یا سلام!

    سخته آدم بخواد نظر بده و کلمه ای پیدا نکنه! تجربه اش کردین؟!

    موفق باشید!
    حامد:
    سلام. مثل وقتیه که آدم بخواد یه یادداشت توی وبلاگش بنویسه و مطلبی پیدا نکنه. خیلی‌ها تجربه‌ش کردند.
    جاری باشید…

نظر بدهید