تجربه‌های داستان‌ناشدنی

نویسنده: حامد

دو تا شخصیت خلق کرده‌ بودم یکی دو روز پیش؛ همدیگر را خیلی دوست داشتند. البته معلوم نبود نسبت‌شان با هم چیست؛ زن و شوهر بودند آیا، هم‌کار بودند، یا شاید دو غریبه‌ که مدت‌ها همدیگر را می‌شناختند… نمی‌دانم. هر چه بودند،‌ این را می‌دانم که علاقه‌شان به هم خیلی زیاد بود. ولی این وسط مشکلی هم وجود داشت. حتی نمی‌دانم مشکل بود یا این که خودشان می‌خواستند این وضعیت را داشته باشند؛ ولی هر چه بود، این را می‌دانم که وقتی کنار هم بودند و حضوری همدیگر را می‌دیدند، ارتباط‌شان کاملا سنگین و باوقار بود و همدیگر را با ضمیر جمع خطاب می‌کردند و از اسم کوچک هم استفاده نمی‌کردند و انگار نه انگار که بین این دو تا آدم محبتی و عشقی هست. ولی وقتی با هم تلفنی صحبت می‌کردند یا برای هم پیامک می‌فرستادند یا چه می‌دانم… همه چیز فرق می‌کرد؛ این به آن می‌گفت «الاهه‌جان»‌ و الاهه هم او را «مهرداد» صدا می‌زد. تصمیم گرفته بودند که ارتباطشان از نزدیک مثل غریبه‌ها باشد؛ حتی حق نداشتند که نگاه معناداری به هم بکنند. مهرداد معتقد بود که ابراز علاقه‌، آدم را تخلیه می‌کند، می‌گفت دیگر حرفی برای گفتن باقی نمی‌ماند. دلش می‌خواست بازی کند؛ مثل آدمی که دستش می‌سوزد ولی آن را روی آتش نگه می‌دارد. ولی الاهه خسته شد… .

داشت داستانم شکل می‌گرفت‌ها… ولی هر چه تلاش کردم به جایی نرسید. عزادار شده‌ام؛ مثل کسی که دو تا از نزدیک‌ترین دوستانش را از دست داده باشد. انگار که الاهه و مهرداد وسط راه تولد… فوت شده باشند. به احترام روح این دو تازه‌گذشته… چند ثانیه‌ای سکوت می‌کنیم.

۹ نظر درباره “تجربه‌های داستان‌ناشدنی” داده شده است.

  1. خانم ناظم گفت :

    سلام:
    سکوت میکنیم…..
    اما نه این رو باید بگم. چطور تونستین این جنایت رو انجام بدین و دوتا از شخصیتای خلق شده رو به این راحتی بکشین؟؟
    تازشم چقدر این داستان برام آشناست. میخواهید بقیه شو براتون قلم بزنم؟؟

  2. سوتک گفت :

    یا سلام!



    چند ثانیه مان تمام شد!… صفحه ی کامنت رو که باز کردم می خواستم بنویسم چقدر شخصیتهاش آشنان! … چه جالب که برای خانوم ناظم هم آشنان!!!

  3. حاجی گفت :

    دلیل گیر کردنت تو گل از لحاظ فن داستان نویسی اینه که قالبا افراد تازه کار اول داستان و دلیل و علت و معلول و ماجرا و غیره را تخیل می کنند بعد کنارش شخصیت ها را.آنها داستا یوفسکی یا این جدید تر ها سلینجر می لینجرند که ۵ سال معطل شخصیت های خودشان می شن. اونهم چه شخصیت هایی؟ به معنای واقعی کلمه پیچیده. نه این که تو چت قربون صدقه هم میرن و بیرون چت سلام علیکم به هم می گن.فکر می کنم بیشتر جماعت وبلاگی(به خصوص از نوع مذهبی اشون همین ریختی باشن.نع؟.اما دلیل گیر کردنت توی گل از منظرهای دیگه چندان شفاف نیست.
    پست قبلی ات با حال بود اما این پستت یک جورهای زیادی تو ذوق می زد.متوجحی؟
    موفق باشی جوان مرد(این هم رعایت نکته اخلاقی شما،به جای استفاده از کلمه جوانمرد)
    حامد:
    ممنون. جاری باشید…

  4. حاجی گفت :

    یک چیز دیگه: این عقب نشینی ات در درباره ما،عقب نشینی بدی بود.
    حامد:
    عقب‌نشینی به خاطر من نبود. وقتی پنج‌نویسنده بشود یک نویسنده… «ما»ی آدم «من» نمی‌شود؟ به دیگران بگو چرا عقب‌نشینی کرده‌اند نه من. کاش یه ردی از خودت می‌ذاشتی حاجی…
    جاری باشی…

  5. مسافر گفت :

    سلام
    قاتل و عزاداری…؟!؟

  6. مظاهر گفت :




    سکوت کردم. به نظر من می شد اون دوتا را به حدی برسونی که خودت می خواهی … فاصله از مرگ اونها تا جاودانه شدنشون تو ذهن تو یه لحظه بود … درسته؟ ذهن را باید ساخت … یه دلستر بزن و آرام باش و به زندگی قشنگ نگاه کن(اینقدر ناامیدانه؟!!!) .. ادامه مسیر با امید همراهه … داستان را ادامه بده.

  7. مسافر گفت :

    نگا كن ها….چند روزي نيومديم!يكي ديگه شد مسافر!!!
    كا شقبلش فكر بزرگ شدنشان را مي كريدد تا اين طوري نشود…. .
    الان اين طور مي گوييد.داستانتان را يك جا بگذاريد و يك ماه ديگر سراغش برويد.مطمئنم آن موقع بزرگ خواهند شد.
    ماه رمضان دعا يادتون نره….براي همه

  8. يوغور :دي گفت :

    احتمالا هزاران نفر اين داستان رو با دستاي خودشون نوشته اند و بعد بهش نگاهي نفرت بار كرده اند يا نگاهي فراموش كارانه….ادامه بده ..تو ميتوني..من ميدونم..!(به صداي اون كوچوله توي گاليور !)

  9. وهم سبز گفت :

    اسم شخصیت رو که خوندم یه هو خنده‌ام گرفت. عجیب دلم می‌خواد این داستان کامل بشه و بخونمش! دوست دارم بدونم چرا خانومه خسته میشه و نه آقاهه! و اینکه چه تصمیمی می‌گیره.
    من که باورم نمی‌شه مرده باشن. اگه واقعا عاشق هم باشن حتما خیلی انگیزه‌ها برای زنده موندن دارن. موفق باشید.

نظر بدهید