یک نخ ببندید به انگشت‌تان

نویسنده: حامد

ماه رمضان را دوست دارم و خوشحالم که دوباره دارد ماه رمضان می‌شود. خاطرات بچگی‌ام از ماه‌ رمضان خیلی شیرین است. همان‌طور که عید نوروز با خانواده می‌رفتیم دید و بازدید، ماه رمضان هم همیشه همین‌طور بود. خاله‌ها و دایی‌ و عمه‌ها را معمولا ماه رمضان می‌دیدیم. بچه‌ها دور هم جمع بودیم و برای خودمان دنیایی داشتیم. یادم نمی‌رود که از ربنای قبل افطار، دیگر دل‌ توی ‌دلم نبود. اذان را که می‌گفتند مادرم با آب‌جوش و خرما روزه‌مان را باز می‌کرد. لذتش هنوز زیر زبانم است؛ لذت خوب بودن، لذت حرف‌شنو بودن، لذت آدم‌بزرگ بودن.

بزرگ‌تر هم که شدیم ماه رمضان خاطرات خودش را داشت. دم غروب که می‌شد، روده‌ی کوچک‌ داشت روده‌ی بزرگ را می‌خورد؛ آدم خیال می‌کرد الان می‌تواند به اندازه‌ی یک خرس بخورد. ولی وقتی اذان می‌شد ومی‌نشستی سر سفره و چهار لقمه نان و پنیر می‌خوردی… انگار همه چیز دود می‌شد و می‌رفت توی هوا. آدم خنده‌اش می‌گرفت از این که صبح‌ تا حالا منتظر همین چند تا خرما بوده است. بارها وقتی چیزی را به شدت دوست‌ داشته‌ام، افطار‌های ماه رمضان را به یاد می‌‌آوردم و با خودم می‌گفتم خبری جایی نیست؛ این آرزو هم یک چیزی شبیه همان وقت‌هاست که کلی دلت را صابون می‌زدی برای دم افطار.

از همه‌ی این‌ها که بگذریم، بیدار ماندن شب‌ها هم برای خودش عالمی دارد. حالا آن سه‌چهار شب احیا به کنار، ولی شب‌های دیگر را می‌شود تا صبح نشست و داستان خواند، داستان نوشت، وبلاگ خواند، قاطی دوستان بود و از زندگی لذت برد. برای آن‌ها که مثل من فیزیک شب‌زنده‌داری برای عبادت را ندارند راه خوبی است. آن اوایل حوزه که بودیم، یک استادی داشتیم که می‌گفت شب‌های ماه‌رمضان را اگر نماز و قرآن‌ هم نمی‌خوانید بیدار ماندنش برکت است؛ اگرچه داستان‌نوشتن و داستان‌خواندن هم برای من همیشه از کارهای خوب محسوب می‌شده است؛ کارهایی که احساس می‌کنم وقتم تلف نمی‌شود اگر خرج‌ آن‌ها کرده باشمش.

برای شب‌های امسال کلی برنامه چیده‌ام. یک پروژه‌ بازنویسی دستم است که مدت‌ها پیش باید تمامش می‌کردم. دلم می‌خواهد این ماه رمضانی یک پیشرفت درست و حسابی داشته باشم. چند تا داستان هم هست که باید همین شب‌ها بخوانم‌شان. خدا کند این ماه را از دست ندهم.

زودتر ماه رمضان را به همه‌ی دوستانم تبریک می‌گویم. بچه‌های خوبی باشید. آن‌ وقت‌ها که با خدا دوست‌تر شده‌اید و جمع‌تان جمع است برای من هم از خدا چیزهای خوب بخواهید. اسمم حامد است. یک نخ ببندید به انگشت‌تان که یادتان نرود.

۸ نظر درباره “یک نخ ببندید به انگشت‌تان” داده شده است.

  1. وهم سبز گفت :

    حوزه؟!
    حامد:
    آره. الان سال دهم هستم. جاری باشید…

  2. راوی گفت :

    یا علیم
    اولا سلام
    ۲وماً: علیک السلام
    ۳وماً:مهمونی خوش اومدی (به جای صاحب خونه )
    گر ازاین غبار وحشت به درآیی ور نه دوزخ
    ز شرار قهر سوزد همه جان ماسوارا
    التماس ۲عا

  3. پویا پرتو گفت :

    سلام
    اگه اشکالی نداره منمیبندم به انگشت کوچیکه پام یه سرش هم میبندم به دستگیره درکه هر موقع در اتاقم باز شد یاد شما بیفتم!
    این قضیه فیزیک بدنی چیه؟ فیزیک خاصی لازم داره؟
    یه نظر هم برا مطلب قبلی دارم که میگم:
    اشتباه می کنی! همدیگر را خیلی دوست نداشتند. احتمالا یکی از این شخصیت های داستانت پایش در این ماجرای عشقی می لنگیده و نه تنها از طرف دیگر که از تو نیز این موضوع را پنهان داشته است! وگرنه چگونه ممکن است دو نفر که همدیگر را دوست دارند در نزدیکترین لحظات به هم اینچنین باشند؟
    به طور حتم همان است که من می گویم! یکی از شخصیتها دلش جای دیگر اسیر بوده اما فقط از روی دلسوزی برای طرف مقابل به خودش قبولانده است که مدتی بیشتر این نقش رابازی کند. این که در مکالمات تلفنی و اس ام اسی! خودمانی تر میشده و به طرف مقابل هم این اجازه را میداده که احساس راحتی بیشتر کند به خاطر آن بوده که مخش خیلی کار میکرده چون در آن مواقع اصلا خطری اورا تهدید نمی کرده اما در لحظاتی که در کنار او بوده خوب می دانسته که لحظه ای غفلت کار دستش خواهدداد!

  4. گمشده گفت :

    سلام . خوب وبلاگتو خوندم البته بعضی هاشو . ماه مبارک مبارک دعا فراموش نشه که احتیاج داریم فراوان . می خواییم زن بگیریم نمی دن . لباس داریم مشکله نمی یان . ولش کن خوب خوب می بینم تابو شکنی کردی تو هم . بابا ای وول . منم بیا تو هم بگو ای وول . در مورد داستان که اسمش یادم رفته می دونی اون عشقای اساطیری دورش تموم شده . اونجوری آدم یه خورده چندشش می شه . روی شخصیت های داستانت بیشتر کار کن .برای این کار به تحلیل شخصیت ها در عالم روزمره پناه ببر خیلی جواب می ده یا داستانهای داسا رو بخون خوب روشخصیتا کار می کنه . فضا سازی شاید با دو سه کلمه بشه حلش کرد . می بینم که آی بی کلاه دوستت خوب اون تو اینکار پیشرفت داشته اگرچه من فضول به خیال خودم بهش چندتا نقد دارم . تو با خوندن داستانای بیشتر پیشرفت می کنی بزودی …… خیلی خوب بود ….. موفق باشی …..راستی تو قم زندگی می کنی نه ….اینم بگم که تو معلومه دغدغه داری که بسیار منو خوشحال کرد راستی می گم ….بازم می یام پیشت اگه خواستی تو هم بیا حسابی نقد کن …

  5. parissa گفت :

    اول ممنون از اينكه وقتتون رو براي اين كار گذاشتيد . ولي صفحه ي cast.ir اصلاً برايم باز نشد . به صفحه ي podomatic.com سر زدم . كمي گشت و گذار و … بيشتر بايد بايد فضاش آشنا بشم .
    اما ترجيحاً تو همين وردپرس ميخوام كار كنم . پرشين گيگ كه دعوتنامه ميخواد .حالا پارسه گيگ فقط هست . كه البته قبلاً كار نكردم …
    حامد:
    براتون یک دعوت‌نامه پرشن‌‌گیگ می‌فرستم. جاری باشید…

  6. مسافر گفت :

    يه كم دير گفتيد.يا اينكه يه كم دير خوندم.انگشت هاي دست تمام شده.پا هم قبوله؟

  7. Anonymous گفت :

    قغاسلالبسبذایبلاسیلللللللللللللللل

  8. Anonymous گفت :

    به به .به به.

نظر بدهید