کار هردم بیلانی
نویسنده: حامدیک زمان در اصفهان، موسسهای بود که در مدتی کوتاه به موفقیت نسبتا چشمگیری دست پیدا کرده بود. هم مردم از دستشان راضی بودند و هم آنها سود خوبی به دست آورده بودند و سرمایهی زیادی برای خود فراهم کرده بودند.
از زمانی که آن موسسه خیلی کوچک بود و مکان نداشت و بین خانههای بچهها در گردش بود میشناختمشان. یکی از مهمترین رمزهای موفقیت آنها را در این میدانم که برای نیروی فکری خود ارزش قائل بودند. دوست خوشفکری داشتم به نام مجید که در کارهای اقتصادی شامهی تیزی داشت. مدیر آن موسسه بهاش پیشنهاد داده بود که فلان مقدار بهات حقوق میدهم و تو فقط روزها بیا بشین در دفتر ما و برای ما فکر کن. همین.
خانه که میروم مدام گوشی تلفن و عینک و جورابم را گم میکنم. وقتی دنبالش میگردم مادرم میگوید به جای این همه گشتن و اعصاب همه را خرد کردن، بایست چند دقیقه فکر کن. ببین آخرین بار کجا گذاشتی وسایلت را. حال نقل کار بعضی از مراکز فرهنگی است. این درست که کار فرهنگی لازم است و باید باشد ولی وقتی آدم در مقابل یک «باید» غیر قابلتغییر قرار میگیرد دستش بسته است. وقتی کار قبلش حساب و کتاب و حدودش مشخص نشده باشد، همه جای کار خواهد لنگید؛ بودجه کم میآید، نیروی انسانی کم میآید، و حتی ریزترین امکانات مورد نیاز هم فراهم نمیشود.
اشتباه نشود نیاز نیست مبانی فلسفی یک موضوع بحث شود و برای انجام یک کار، بارها و بارها جلسات طولانی و انرژیبر انجام شود و در یک محیط کاملا انتزاعی به موضوع نگاه شود ولی افتادن در وسط کار، بدون پیشبینیهای فکری لازم، به جز شکست چیزی را به دنبال نخواهد داشت. حالا خودتان پیدا کنید پرتقالفروش را!
به آقای مدیر میگویم این برنامهای که شما انجام دادید کاری کمبازده و پرمصرف بود. این همه انرژی هزینه کردید برای کجا؟ برای نتیجهای که ارزشش را نداشت؟ میگوید: «میفهمم چه میگویی، حق با توست ولی غیر از این، راه دیگری برای جذب بودجه نداشتیم؛ آخر من بروم به آن آقای وزارتخانهچی بگویم فلان میلیون تومان پول بده تا من بدهم به کارمندم که بشیند اینجا فکر کند؟ او که قبول نمیکند. میگوید بیلان کاری بده که در این یک سال، چند تا همایش و چند تا سمینار و چند تا پروژهی دهانپرکن انجام دادهاید؟»
همیشه به اینجای بحث که میرسد حرفی برای گفتن نمیماند. سکوت میکنم.
شهریور ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۳:۱۶ ق.ظ
یا سلام!
شرمنده! می دونم کار جالبی نیس، اما درباره ی این پست کامنتم نمیاد!!!!! درباره ی ما هم که جای کامنت نداره! مجبور شدم این جا بتایپم!
مدتهاست منتظر یه تغییر تو رسپنا بودم، همین امروز داشتم به پاتوق پنج نفره ای فکر می کردم که فقط یه نفر توش حرف میزنه!!!!… اما فکر نمی کردم اون تغییر این شکلی از آب در بیاد!
رسپنا رو دیگه پاتوق ندونیم یا یه تهدید جدی بود به بقیه؟!!!… امیدوارم گزینه ی دوم صحیح باشد!
در هر حال، موفق باشید!
این روزا برای ما هم دعا کنید، زیاااااااد!
حامد:
سلام. احتمالا از این به بعد، رسپنا یکنفره اداره بشه. جاری باشید…
شهریور ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۲ ب.ظ
سلام ،
بهت زده شدم !
انقدر از صفحه ي درباره ي شما خوشم آمده بود كه خواستم دوباره سر بزنم
دور بريزيم ؟
مي تونم بپرسم چرا اين كارو كردين ؟ ميشه بپرسم ؟ من … فكر مي كردم چقدر مي شود با اين …
من …
چرا ؟؟؟؟
حامد:
البته ویرایشش میکنم. ولی خب دیگه مایی در کار نیست. فقط منم. جاری باشید…
شهریور ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۲:۱۸ ق.ظ
خيال پردازي هاي فراوان تو حد اقل يك سود دارد و آن اينكه آرمان خواهي را در تو تقويت ميكند بايد اين ايده ها و آرمانها را در واقعيت جا داد تا تغييرات مثبتي را پديد آورد
سلام و ……….
حامد:
خیالپردازیها گاهی برای رهایی از دستنایافتنی بودن آرمانهاست. جاری باشی…
شهریور ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۶:۱۳ ب.ظ
سلام
هم دعوتنامه و هم ايميل رو دريافت كردم. بي نهايت سپاسگزارم.
حامد:
سلام. امیدوارم به درد خورده باشه. جاری باشید…
شهریور ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۸:۵۱ ق.ظ
سلام
در باره ضعف ساختار بودجه دهی کشور که حق با شماست. اما می ماند یک نکته . وقتی آقای مدیر شما به خودش اجازه بدهد برای اخذ بودجه هر کاری بکند - حتی برگزاری همایشی که « کمبازده و پرمصرف بود. این همه انرژی هزینه کردید برای کجا؟ برای نتیجهای که ارزشش را نداشت » و صرف پول مردم برای چنین کاری، آن وقت چه طور می شود از آن مدیر دیگر که از اساس خیلی با دین میانه خوبی ندارد انتظار حراست از بیت المال را داشت ؟!!!!
حامد:
سلام. نمیشود چنین انتظاری داشت. جاری باشی…