خاکِ به هم ریخته
نویسنده: حامدآن سیهدستِ سیهداسِ سیهدل
که تو را
چون گلی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود بُرد
نشد این خاک به هم ریخته هموار هنوز…
نام شاعرش را قرار است یکی از دوستان شاعرم پیدا کند.
آن سیهدستِ سیهداسِ سیهدل
که تو را
چون گلی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود بُرد
نشد این خاک به هم ریخته هموار هنوز…
نام شاعرش را قرار است یکی از دوستان شاعرم پیدا کند.
شهریور ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۸ ب.ظ
سلام علیکم
خسته نباشید
یک خانوم ایوو! چه خانوم محترمی!! هستن که تو لینکاتونم بودنا… اون ماه و این ماه دوبار شما رو معرفی کردن و گفتن فلان جا رفتی؟… چرا نرفتی! برو!
ماهم اومدیم…. پاییز چه ربطی به ادبیات داره ولی؟؟. :ی! بهار ربط داره!
خانوم مادرانه خانوم پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ! ترسیدی نه؟ ترسیدین!
من اومدم اینم رد پام! :دی!
التماس دعا
حامد:
ایشون به بنده لطف دارند. جاری باشید…
شهریور ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۱ ب.ظ
سلام داداش حامد …
خوبی عزیز …
ماه رمضونی خیلی التماس دعا …
به همه بر و بچ سلام برسون ..
عزت مستدام
حامد:
سلام آقا جواد. راه گم کردی؟! این طرفا… صفا آوردی. بزرگواریت رو میرسونم. جاری باشی…
شهریور ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۹ ب.ظ
باغبان کند تو را
از ته باغچه ی قلب تنم
نه فقط نیمی از آن روح لطیف
همه روح مرا با خود برد!
همه هستی من! مستی من
همه را ویران کرد
و مرا در خماری همان لحظه دیدار گذاشت
…
حامد:
این شعر ادامه همون شعره؟ شاعرش رو میدونی کیه؟ من هر چی فکر کردم یادم نیومد. جاری باشی…
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۰۱ ق.ظ
یا سلام!
معمولا اسم شاعرا رو هم میذاشتین!
می شه شاعرشو معرفی کنین؟… ممنون می شم!
دعا یادتون نره!… خواستین می تونین نخ ببندین دور انگشتتون!!!!!
حامد:
سلام. والا هرچی فکر کردم یادم نیومد. میرم میپرسم. جاری باشید…
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۶:۱۹ ق.ظ
سلام
این هایکوها بعضی وقتا آدم را تا کجا که نمیبرند!
ممنون.
شاد زی مهرافزون
حامد:
همان نیمی که از روح باقیمانده است با این هایکوها می سوزد…
جاری باشید…
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۱:۰۶ ب.ظ
سلام
تو اول بگو اون شعر مال کیه تا منم بگم این یکی را کی سروده!
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۳:۳۶ ب.ظ
به صبا گفتم بیاد بخونه…نه اینکه مثل بچه شیطونا بیاد ابروی ادمو ببره…اومد محل بهش ندین..
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۶:۵۶ ب.ظ
آن سیه دست؛ سیه داس؛ سیه دل که تو را
چون گلی با ریشه
از زمین دل من کَند و ربود
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاکِ به هم ریخته؛ هموار هنوز!
ساقه ای بودم؛ پیچیده بر آن قامت مهر
ناتوان
نازک؛ ترد
تندبادی برخاست
تکیه گاهم افتاد
برگهایم پژمرد…
روزها طی شد از تنهایی؛ مالامال
شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهره لرزان تو بود
کز فراسوی سپهر
گرم می آمد در آینه ی اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه پدیدار هنوز!
تو گذشتی و شب و روز گذشت
آن زمانها به امیدی که تو برخواهی گشت
پای هر پنجره مات
می نشستم به تماشا؛ تنها!
گاه بر پرده ابر
گاه در روزن ماه
دور تا دورترین جاها
می رفت نگاه
بازمی گشتم
تنها
هیهات!
چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز!
دوستت دارم بسیار هنوز!
حامد:
خدا! چه قدر دنبال شعر کاملش گشتم! دستتون درد نکنه. شما اسمش رو بگین. من کی باشم بخوام سانسورش کنم؟!
جاری باشید…
((اگه قول بدین که شعر هارو از دم تیغ سانسور نگذرونین، اسم شاعرشم میگم:دی))
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۵ ب.ظ
با این اوصاف حالا دیگه باید فهمیده باشی شاعر شعری که من نوشتم کیه؟؟؟
شعری بود فیالبداهه از جناب پویا پرتو اصفهانی!!!
(البته بیشتر منظورم تو همون همه روح بود نه نیمه اش!!!)
حامد:
پس شاعر هم بودی و ما خبر نداشتیم. ما مخلصیم کلا. خیلی قشنگ گفته بودی. جاری باشی…
مهر ۲م, ۱۳۸۶ در ۶:۴۹ ق.ظ
سلام . نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق. خواستم اعلام وجود کنم که می آیم .
حامد:
سلام. عبادت های شما هم قبول باشه. ممنون از اعلامتون. جاری باشید…
آبان ۷م, ۱۳۸۶ در ۲:۵۷ ب.ظ
نشد این خاک به هم ریخته هموار هنوز…..
به خدا نشده هنوز
ورق زدن بلاگت ويروونم كرد