داستان: میهمانی مجردی
نویسنده: حامدمدتها بود مادر سفارش میکرد یک میهمانی ترتیب دهم تا دوستانم را ببیند. هر روز به فردا میانداختم تا بالاخره ماه رمضان شد. گفتم افطاری بهانهی خوبی است. امیر هم شب دعوت دارد؛ با همکارهایش در دفتر نشریه سفرهی افطاری مجردی دارند. با دوستش جواد میخواهند اثبات کنند که بدون زنها هم از پس خودشان برمیآیند. امیر میگوید جواد، همهفنحریف است و غذا و تزئینات سفره را خودش یکتنه آماده کرده است. بین خودشان وقتی میخواهند جواد را اذیت کنند میگویند: «از هر انگشتش هزار تا هنر میبارد!» اتفاقا یک بار هم جواد و همسرش ناهید آمدند خانهمان. از شش ساعت قبل هول برم داشته بود که یک وقت، آبروریزی نکنم. امیر سفارش کرده بود؛ میگفت جواد از آنها نیست که اگر سبزی قورمهسبزی کمی زیاد سرخ شده باشد یا برنج را کمی دیر و زود آبکش کرده باشی متوجه نشود.
نازنین و زینب و سحر و معصومه را گفتهام بیایند. ریحانه هم که خودش امشب میهمانی دارد؛ تازهعروسشان را پاگشا کردهاند. بدم نمیآمد میرفتم و میدیدم که برادرش آرمان بالاخره با کی ازدواج کرده است. از بچهگی مشکلپسند بود این پسر! مادر هم از ظهر تا حالا یکریز حرف میزند. گمانم دوباره با آقاجون حرفشان شده و حالا دارد آسمان ریسمان به هم میبافد که من متوجه ناراحتیاش نشوم. ولی مشخص است که هر چند دقیقه یک بار از دستش در میرود و حرف آقاجون را پیش میکشد ولی باز بحث را عوض میکند.
آن شب سنگ تمام گذاشتم. همه چیز به بهترین نحو انجام شد. آخر شب که میخواستند بروند، جواد دیرتر از ناهید از اتاق رفت بیرون. ناهید سرش به گلهای داوودی توی حیاط گرم بود که جواد گفت: «تا حالا قیمهبادمجانی به این خوشمزگی نخورده بودم.» امیر، سرفهای کرد و بحث را عوض کرد: «خیلی لطف کردید تشریف آوردید. زحمت کشیدید. انشاءالله جبران میکنیم!» و هر سه نفر خندیدیم. و من ناخودآگاه سرخ شدم و صدایم گرفت؛ خداحافظ را جوری گفتم که گمانم فهمید قلبم به تالاپتالاپ افتاده است.
آن شب ظرفهای شام را که میشستم امیر لم داده بود روی کاناپه و مدام کانالهای تلویزیون را عوض میکرد. همیشه بعد از میهمانیها آشپزخانه را دو نفری مرتب میکردیم ولی آن شب، امیر حواسش نبود. ظرفها که تمام شد رفتم توی هال، دیدم همانجا خوابش برده است و تلویزیون راز بقا نشان میدهد. بیدارش کردم که برود توی اتاق خواب بخوابد ولی از جایش بلند نشد. تا صبح روی تخت به چپ و راست میچرخیدم و به خودم تلقین میکردم که حتما خیلی خسته بود که بلند نشد.
مادر دنبال کلم و کاهو میگردد برای سالاد که زنگ در خانه را میزنند. همزمان صدای تلفن هم بلند میشود. همانطور که قاشق چوبی توی دستم است میدوم طرف تلفن. صدای موبایلم از روی پیشخوان آشپزخانه بلند میشود. به میز تلفن که میرسم صدایش قطع میشود. دواندوان برمیگردم طرف آشپزخانه که موبایل را جواب بدهم ولی دیگر زنگ نمیزند. گوشی را از روی پیشخوان برمیدارم و همان طور که دنبال شماره تلفنهای از دست رفته میگردم میدوم طرف آیفون. با عصبانیت میگویم: «کیه؟!» سه نفر با هم قهقهه میزنند: «ماییم! همهش ماییم. تلفن و موبایل هم ماییم!» به شمارهی از دست رفته نگاه میکنم؛ شمارهی همراه نازنین است. «بدو دیگه مرغها توی فر سوخت!» بیاختیار به طرف آشپزخانه نگاه میکنم. اصلا فر خاموش است: «ایش ش ش! امان از دست شماها!» یکی محکم میکوبد به در آپارتمان. از پشت آیفون دیگر هیچ صدایی نمیآید: «اینا چه جوری اومدن تو؟» در آپارتمان را باز میکنم. مثل آپاچیها میریزند داخل خانه. زینب و نازنین و معصومهاند: «اونقدر طولش دادی که همسایهی بغلیتون در رو برامون باز کرد. حسابی باهاش رفیق شدیم! پیرزن مهربونیه.» میپرسم سحر کجاست. معصومه میگوید برای سحر کاری پیش آمده است و کمی دیرتر میآید.
حمله میکنند به آشپزخانه و مادرم آنجا دارد کلم خرد میکند. بیچاره مادر گیج شده است که جواب سلام کدامشان را بدهد. آخ… بادمجانها سوخت! نازنین یک بادمجان جزغاله شده را با نوک انگشتهایش گرفته است و از پشت پیشخوان به من نشان میدهد: «کدبانو خانوم! بادمجونها ذغال شده.» میروم توی آشپزخانه تا سر و سامانی به اوضاع بدهم. زینب دستم را میگیرد و از آشپزخانه میآورد بیرون. صدای اذان بلند میشود. هلم میدهد طرف دستشویی و میگوید: «از ظهر تا حالا با تو بود. از حالا به بعدش با ما. برو نمازت رو بخون تا افطار آماده بشه. دیگه هم دور و بر آشپزخونه پیدات نمیشه!» از پس زینب نمیشود برآمد. حرفش مثل پسرهای قٌد و یکدنده، یککلام است.
نمازم را میخوانم. سجادهام را جمع میکنم و برمیگردم طرف آشپزخانه. مادر دارد قاهقاه میخندد؛ انگار نه انگار که بعد از ظهر حالش گرفته بود. دخترها از سر و کولش بالا میروند. نازنین سفره را میکوبد توی سینهام: «چرا واستادی نگاه میکنی؟ برو سفره رو پهن کند.» معصومه هم با سینی میآید دنبالم. خرما و سبزی و پنیر و حلوا را میچینیم سر سفره. نازنین و زینب هم دیس برنج و ظرفهای خورشت و ماست و سالاد را میآورند. یکی میآید و دیگری میرود. تا به خودم بجنبم، سفره را چیدهاند. شاخه گل مریم را که توی گلدان کوچک گذاشتهام از روی پیشخوان برمیدارم و میآورم میگذارم وسط سفره. مادر میگوید: «مریمجان تو خودت گلی…» نازنین میپرد وسط حرفش: «حیف که آشپزی بلد نیستی. ببین چه بلایی سر بادمجونها آوردی.» با دستم برایش خط و نشان میکشم و همه میخندیم.
◊
با زینب توی آشپزخانه، ظرفها را میشوییم و نازنین و معصومه با مادر نشستهاند پای تلویزیون. سریال امسال شبهای ماهرمضان را هنوز وقت نکردهام ببینم. هر شب کاری پیش میآید. امشب هم که فقط صدایش را از توی آشپزخانه میشنوم. زینب میپرسد: «زنگ میزنند؟» شیر آب را میبندم. صدای آیفون میآید. باید سحر باشد. صدا میزنم: «یکی در رو برای سحر باز کنه.» صدای تلوزیون بلند است. بچهها صدایم را نمیشوند. با همان دستهای کفی میروم طرف آیفون. دوباره زنگ میزند. یک زنگ دوتایی؛ همانطور که همیشه امیر زنگ میزند. میپرسم: «کیه؟» کسی جواب نمیدهد. میخواهم دکمه آیفون رو بزنم که در آپارتمان با کلید باز میشود. دستی مردانه در را نگه میدارد و سحر وارد میشود. پشت سرش امیر هم میآید داخل و همانجا دم در میایستد. سحر انگار خسته است. میپرسم چرا این قدر دیر کرده است. همانطور که چادرش را عوض میکند میگوید: «شرمنده. اون کلهی شهر بودم. توی خیابونها هم که قو پر نمیزنه. آخرش هم امیرآقا رو سر راه دیدم لطف کردند من رو رسوندند وگرنه معلوم نبود کی برسم.» نگاهی به امیر میکنم. اشاره میکند که بروم نزدیکتر. میروم جلوتر و یواش میگویم: «پس چی شد اینقدر زود اومدی؟ فکر میکردم تا آخر شب دستت بنده.»
«هیچی. یکی از بچهها همین دور و بر، ماشینش خراب شده بود. زنگ زد برم دنبالش که توی راه دیدم سحر سر خیابونشون ایستاده و منتظر ماشینه. دیدم ماشین گیرش نمیاد گفتم خودم برسونمش. حالا هم باید برم. دوستم توی ماشین منتظره. کاری نداری با من؟»
با تعجب میپرسم: «تو مگه سحر رو هم میشناختی؟!» میرود بیرون و همانطور که در را پشت سرش میبندد میگوید: «من ترم چهار با تو همکلاسی شدمها!» چشمهایم گرد میشود. میخندد و میگوید: «هیچی بابا چرا اینطوری نگاه میکنی؟! نترس. اون اوایل دانشگاه فقط یک ترم با هم کلاس مشترک داشتیم. یکدو باری اتفاقی مسیرمون با هم یکی شد. حالا برو تو مهمونا رو تنها نگذار، ناراحت میشن. خدافظ…». در را میبندد و صدای پایش را میشنوم که از پلهها میرود پایین.
◊
ساعت از دوازده گذشته است. چراغ راهپلهها خاموش است. درِ آپارتمان را بیسروصدا باز میکنم. به جز چراغ کممصرف آشپزخانه هیچ چراغی روشن نیست. تا حالا مریم باید خوابیده باشد. کفشهایم را عوض میکنم و یکراست میروم طرف آشپزخانه از یخچال آب بردارم. به جز صدای موتور یخچال صدایی نمیآید.
«دیر کردی!»
مریم روی کاناپه، جلوی تلوزیون دراز کشیده است. میروم نزدیکتر. همانجا روی کاناپه مینشیند. کنارش مینشینم:
«چرا نخوابیدی؟!»
همانطور ساکت نشسته است و با کنترل تلویزیون بازی میکند. دستش را آرام میگیرم و میپرسم: «مهمونی امشب خوب بود؟ خوش گذشت بهتون؟»
یک دسته مو، به پیشانی عرقکردهاش چسبیده است. با دست دیگرم موها را از روی پیشانیاش کنار میزنم. صورتش داغ است. کنترل تلویزیون را روی میز میگذارد و نفس عمیق میکشد:
«آره خوب بود. یک ساعت پیش رفتند. تو بهت خوش گذشت؟»
صدایش کمی میلرزد. با دستم چانهاش را بالا میآورم. لرزیدن چانهاش را زیر دستم احساس میکنم. یخچال خاموش میشود. خانه ساکتِ ساکت است. تازه صورتش را در آن تاریکی میبینم. یک لایهی نازک اشک روی پلک پایینش جمع شده. به چشمهایش نگاه میکنم. نگاهش را از من میدزدد. یک قطره اشک از روی گونهاش میلغزد پایین و دستم را مرطوب میکند. دستم را از روی صورتش برمیدارد.
شهریور ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۸:۴۸ ب.ظ
سلام
غم انگیز بوددددددددد
شهریور ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۸:۵۱ ب.ظ
بازهم سلام
کامل تر بگم
خیلی تاثیر گذار بودددددددددددددد
حامد:
سلام. ممنون. جاری باشید…
شهریور ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۹:۴۰ ب.ظ
سلام
داستان جالبی بود. توی زندگی مشترک هم از این احساسات متقابلا به وجود میاد.
خوب اوردیش. ولی سوتیهای مردها معمولا مثل این داستان سنگینتره و تحملش سختتر.
موفق باشید.
حامد:
سلام. ممنون. راستی دلمان برای وبلاگ حذفشدهی شما تنگ شده است. جاری باشید…
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۱۷ ق.ظ
یا سلام!
مثل همیشه جالب!
و این تغییر راوی آخرش جالبتر!
…
فقط یه نکته! باید ببخشید اما راه اندازنده ی بازی الفبای وبلاگنویسی… پست سر؟!… فکر کنم اشتباه تایپی شین رو سین کرده!!!!
موفق باشید و التماس دعا!
حامد:
سلام. به خاطر تذکرتون واقعا ممنون. جاری باشید…
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۱:۲۲ ق.ظ
تو مثل دخترا حرف مي زني . منظورم از نظر لطافت و مهربونيه . قصه ات هم همينطور… حتي اگه نگران اين باشي كه از پس مهموني بر نياي و …
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۸:۰۵ ق.ظ
سلام ….حس می کنم یه جاش داره می لنگه این قصه..انگار باید دوباره از اول بخونمش تا بفهمم کجاش بود که داشت می لنگید؟؟
ادم اولش حس میکنه داره یه اتفتق روز مره رو میخونه ؛اما یهکم که پیش میره ،مبینه نه؛انگار یه داستانه….
موفق باشین..
شهریور ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۳ ب.ظ
از طريق لينك مندلي خان تايبي بدبن جا رسوخ كرديم. خوشحاليم كه طلاب اولترا آوانگارد مي نويسند و به طلبگي مان فصل مشبعي افتخار نموديم. عكستان سياه و ناخوانا!ست. كجا درس خوانده ايد؟ شفاهي هم داده ايد پايه ۹ را يا نه كه اين خوان اصلي است و بدون آن شما صرف ميرخواني بيش نيستسد. هنوز مي خوانند صرف مير را؟ به هر حال تبريك. اميدوارم بمانيد در طلبگي تا اخذ ملكه اجتهاد. گرچه از نوع شما بعيد است.
حامد:
دیر زمانی است که شما را میشناسیم و باری گذارمان نیز به راپورتخانهتان میافتد کم و بیش. لیک توفیق زیارت حضرت والا نصیبمان نشده بود که بحمدلله و المنة حاصل شد. الغرض که علوم دینیه همان طور که خود واقف هستید به کثرت استاد و کلاس و درس نیست؛ دیگر این عناوین متجدده مثل پایه و سطوح مختلفه و رتبههای رنگارنگ که جای خود دارند، ولی به هر حال خدا ما را از وساوس شیاطین حفظ کند و پایمان را بر صراط نلغزاند. جاری باشید…
شهریور ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۶:۴۵ ق.ظ
کاش میشد فهمید چه روزهایی به روز میشین:تا مجبور نباشینم هرروز سر بزنیم و مطالب جدید توش نباشه!!!
حامد:
من که زود به زود وبلاگ رو به روز می کنم. جاری باشید…
شهریور ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۲ ق.ظ
سلام:
من با یه دید دیگه خوندم و یه برداشت دیگه کردم و البته این هنر قلمتونه که میشه چند سویه نگاه کرد.
در هر حال با هر برداشت هم که باشه عالی بود و عالی.مخصوصا فلاش بکهای وسط کار که اگه حواس درست حسابی به متن نباشه، میپره.
محظوظ گردیدیم.
حامد:
سلام. از لطف شما ممنون. جاری باشید…
مهر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۵:۳۵ ق.ظ
در نوع خود بسيار زيبا و متاثر كننده و شايد كمي هم سنت گرا و رئاليسم باشه…
اما كلمات خوب پرداخت شده و سبك جذابي داره..
مخصوصا اون قسمت آخرش كه احساسي نوشته شده بود…
مهر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۸:۱۲ ق.ظ
داستانهای کوتاه من: www.navidonavid.blogfa.com
مهر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۸:۴۵ ق.ظ
salam hamed khan
agha man ye kam IQ paiene
mishe begi chera dokhtare dashte gerye mikarde
mamnoon misham
حامد:
سلام. علت گریه ی مریم، همین بوده که شوهرش سحر رو رسونده بوده ولی در عین حال دلیلی برای اشتباه بودن کار شوهرش نداره.
جاری باشید…
مهر ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۸:۴۵ ق.ظ
سلام وبلاگ جالبی دارین.
به من یه سر بزنید.اگه از وبلاگم خوشتون امد.اگه زحمتی نیست منو لینک کنید منم تو وبلاگم تبلیغ وبلاگ شما را میکنم.نظر یادتون نره.منتظر جوابم……………………………………..؟
حامد:
داستان من رو به اسم خودتون کپی کردین توی وبلاگ تون و دارین تند و تند، از این ور و اون ور کپی پیست می کنید و حقوق نوشته های دیگران را از بین می برید. انتظار دارید به وبلاگی که کپی رایت داستان خود من رو نقض کرده لینک بدم؟ نظر شما در مورد خجالت کشیدن چیه؟ به نظر شما چیز خوبی نیست؟