بایگانی برای ماه مهر, ۱۳۸۶

وقتی تلفن زنگ می‌زند باید گوشی را برداشت!

۲۹ مهر ۱۳۸۶

 
فیلم سینمایی باجه تلفن
جوئل شوماخر (۲۰۰۲)
 
اسم فیلم سینمایی «باجه تلفن» را از خیلی وقت‌ پیش شنیده بودم و می‌دانستم توی همان لیستی است که اگر کسی ندیده باشد، بین اهالی سینما خیلی آبروریزی ا‌ست! چند وقت پیش توی سالن نمایش مدرسه اسلامی هنر اکران شد و تماشایش کردم.
شخصیت اول فیلم مردی است دغل‌کار به […]

چهارشبنه‌ شبِ یکم با شعرخوانی پدربزرگ

۲۶ مهر ۱۳۸۶

تولد مظاهر بهانه شد وگرنه از مدت‌ها پیش برای چهارشنبه‌شب‌ها نقشه‌ها در سر پرورانده بودم. آدم دوستان خوب داشته باشد، دوستانش اهل ذوق و ادب هم باشند، نگران از دست دادن‌شان هم باشد… و به دنبال راهی برای دیدن همیشگی‌شان در جمعی صمیمی و بی شیله پیله نباشد؟
این یکی کافی‌شاپ را با حامد کشف کردیم؛ […]

داستان: روبدوشامبر آبی که خواهرم خریده بود

۲۵ مهر ۱۳۸۶

می‌دانم کسی خانه نیست ولی باز قبل از این که کلید را بچرخانم و در را باز کنم، زنگ می‌زنم. می‌روم داخل؛ چراغ سرسرا خاموش است. کلید برق، زمان‌دار است؛ حالا که فشارش دهم و چراغ روشن شود، به اندازه بالا رفتن یک آدم معمولی که حالش خوب باشد و غم و غصه‌های عالم توی […]

مرد تکثیر شده

۲۳ مهر ۱۳۸۶

رمان «مرد تکثیر شده» توسط «خوزه ساراماگو» نوشته شده و جایزه‌ی ادبی نوبل ۱۹۹۸ را به خودش اختصاص داده است. بعد از یک وقفه‌ی نسبتا طولانی در خواندش بالاخره هفته قبل به برکت سفری یک روزه، توی جاده تمامش کردم.
«مرد تکثیر شده» داستان مردی است به نام ترتولیانو ماکسیمو آفونسو که معلم تاریخ دبیرستان است […]

عجله نکنید، عجله نکنید، زنگ تفریحه!

۲۰ مهر ۱۳۸۶

اصفهان خوش می گذره اساس!

تنِ گرم پرنده ها

۱۵ مهر ۱۳۸۶

چه سعادتي است
وقتي كه برف مي‏بارد
دانستن اين‏كه
تن پرنده‏ها گرم است
بیژن جلالی
منبع: اکنون

به نقل از منابع آگاه…

۱۳ مهر ۱۳۸۶

 
مطالب زیر بخشی از عناوین خبرهای شماره‌ی ۹۴ نشریه خبری، تحلیلی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی عبرت‌های عاشوراست که هر دو هفته یک بار، در روزهای جمعه منتشر می‌شود و به صورت رایگان، بعد از نمازجمعه توزیع می‌شود:
 
 
یکی از مقامات عالی‌رتبه‌ی نظام در ضیافت افطاری…
یک روزنامه‌ی لبنانی افشا کرد: اسناد و مدارک محرمانه حاکی از آن است […]

هنوز دوستم داری؟

۱۲ مهر ۱۳۸۶

هر بار بلند شدم و خواستم با تو خلوت کنم چُرتم گرفت و خمیازه پشت خمیازه… و حال و هوای دلم از بین رفت. نکند دیگر دوست نداری صدایم را بشنوی!

داستان: با دست و پاهای خاکی

۱۱ مهر ۱۳۸۶

به پسر بزرگ‌تر گفتم برود رگ پیدا کند؛ رگ‌ِ گوسفند یا گاوی که تازه ذبح‌شده باشد. رگ را که آوردند گذاشتمش داخل زخم و چند لحظه بعد، بیرون آوردم… دیگر امیدی نبود. نمی‌شد کاری کرد؛ خیلی عمیق بود. سم در تمام بدن پخش شده بود. پرسید: «حالش چطوره؟»
گفتم: «از الان به بعد ازش خوب پرستاری […]

ادبیات، به همه جای زندگی آدم کار دارد!

۱۰ مهر ۱۳۸۶

ادبیات، به همه‌ جای زندگی آدم کار دارد. بعضی فکر می‌کنند که ادبیات فقط برای مواقع بی‌کاری است و به درد آن‌ها می‌خورد که شکم‌شان سیر است و دغدغه‌ی زندگی و پول و نان شب ندارند. آن روز هم که می‌خواستم بروم فلسفه بخوانم، دوست خیرخواهی می‌گفت: «فلسفه فقط به درد شکم‌های سیر می‌خورد!»
امشب شب […]

کوزه‌گر لال…

۹ مهر ۱۳۸۶

کوزه‌گر خود از کوزه‌شکسته آب می‌خورد. خودت هم می‌دانی. یعنی اصلا انگار خواستی به کوزه‌گرها ثابت کنی که به کوزه‌گری خود غره نشوند. حالا منِ کوزه‌گر، که همیشه‌ زبانم باز بود برای حرف زدن، برای راهنمایی دیگران، برای این که بگویم تو مهربانی، با تو راحت می‌شود حرف زد، این همه حرف زدم برای این […]

زمستان، خودش آمد!

محمد از خواب بیدارم کرد. گفت «مگر نمی‌خواستی بروی احیا؟» بلند شدم. رفتم وضو گرفتم. همان‌طور دست‌هام و صورتم خیس بود وقتی برمی‌گشتم طرف اتاق. بوی نم می‌آمد، بوی باران. دستم را که گذاشتم روی دستگیره‌ی در یک‌هو تنم لرزید. سرد شده بود.
لباس‌هایم را که عوض می‌کردم بین لباس‌هایی که مدت‌ها به چوب‌لباسی آویزان بود، […]

رسپنا را… خیابان بهشت را…

۶ مهر ۱۳۸۶

تازه می‌خواستم بروم اول دبستان که خانه‌مان را عوض کردیم. رفتیم به خیابانی در اصفهان که همیشه بابا را یاد بهشت می‌اندازد. خانه‌ی پدری‌ام در خیابانی است که سقف دارد؛ سقفی از جنس شاخ و برگ، سقفی از درخت. گیرم که آفتاب از سوراخ‌های سقفش رد می‌شود و روی زمین بازی می‌کند. خیابانی که درخت‌های […]

میهمان خسته راه شیری

دروغ چرا؟ زیاد نمی‌گذرد از وقتی که بیژن نجدی را شناخته‌ام. شعرهایش خیلی قشنگ است. یعنی یک جورایی زندگی‌اش خیلی قشنگ است؛ در جهان دیگری زندگی می‌کند. امروز دوباره داشتم به این شعرش فکر می‌کردم:
 
از این منظومه روزی خواهم رفت
میهمان خسته‌ی راه شیری خواهم شد

سفر به انبارهای پر گرد و خاک

۵ مهر ۱۳۸۶

مدتی از اذان گذشته است و بچه‌ها منتظر من هستند. ولی نمی‌توانم چشم از صفحه‌ی‌ کامپیوترم بردارم. دفتر فیروزه خالی است و من مانده‌ام با صفحه‌هایی باز که دلم نمی‌آید ببندم‌شان. امروز بعد از مدت‌ها سری به آرشیو‌های خاک گرفته‌ی وبلاگ‌های قدیمی زدم. وبلاگ‌هایی که از سال‌ها پیش می‌نویسند؛ از آن اوایل که پرشن‌بلاگ راه […]

چه فکر می‌کردم، چه شد!… سمانه

۴ مهر ۱۳۸۶

شاید هیچ یک از مردمی که در خیابان‌های شلوغ شهر رانندگی می‌کردند یا در پیاده‌روهای پررفت‌و‌آمد به هم تنه می‌زدند نمی‌دانست که او آن بالا، در طبقه‌ی آخر یکی از بزرگ‌ترین آسمان‌خراش‌های شهر ایستاده است. شهر در تاریکی شب مثل آیینه‌ای بود که آسمان پرستاره را نشان می‌دهد. چراغ‌های کوچک و بزرگ تمام شهر را […]

محکومین اجباری

۱ مهر ۱۳۸۶

متهم در جايگاه قرار مي‏گيرد. وكيل مقتول همان‏طور كه در صحن دادگاه راه مي‏رود با صدايي رسا و طنين‏دار مي‏گويد: «آقاي بيژن بي‏دل! همه‏ي شواهد و مدارك بر اين دلالت دارند كه شما احتمالا مرتكب اين قتل شده‏ايد. چاقويي كه احتمالا مقتول به وسيله‏ي آن كشته شده است احتمالا همان چاقويي است […]