محکومین اجباری
نویسنده: حامدمتهم در جايگاه قرار ميگيرد. وكيل مقتول همانطور كه در صحن دادگاه راه ميرود با صدايي رسا و طنيندار ميگويد: «آقاي بيژن بيدل! همهي شواهد و مدارك بر اين دلالت دارند كه شما احتمالا مرتكب اين قتل شدهايد. چاقويي كه احتمالا مقتول به وسيلهي آن كشته شده است احتمالا همان چاقويي است كه سالها پيش مقتول به شما هديه داده بوده است. همينطور با توجه به اين كه قتل در شب سالگرد نامزدي شما با مقتول اتفاق افتاده است احتمالا شما آن شب با مقتول قرار داشتهايد. آيا قبول داريد كه شما در شب ۲۵ مرداد سال جاري، احتمالا در خانهي مقتول بودهايد؟» متهم انگار كه اين حرف را براي بار دهم تكرار ميكند تقريبا داد ميكشد: «آقاي قاضي من اون شب در منزل مقتول نبودم. اصلا مدتها بود كه من با مقتول قهر بودم! اين رو چند بار بايد بگم؟! نامزدي ما يك سال بود كه به هم خورده بود.» قاضي به آرامي و با قيافهاي حقيقتجويانه ميگويد: «ولي نگهبان ساختماني كه خانهي مقتول در آن واقع شده شما را شناسايي كرده!»
قبل از اين كه متهم حرفي بزند وكيل مدافع از جا بلند ميشود: «آقاي قاضي من از شاهد يك سوال دارم.» قاضي شاهد را به جايگاه شهود فرا ميخواند و پيرمردي قدخميده از ميان جمعيت حاضر بلند ميشود. وكيل مدافع مدتي منتظر ميماند تا پيرمرد در جايگاه قرار گيرد. پيرمرد كه پالتوي مشكي بلندي پوشيده است در جايگاه ميايستد و به عصايش تكيه ميكند. وكيل مدافع كمي به جايگاه شهود نزديكتر ميشود: «جناب آقاي مشرجب، شما مطمئن هستيد كه ميهمان مقتول در شب ۲۵ مرداد سال جاري، آقاي بيژن بيدل بودند؟»
پيرمرد سرفهاي ميكند و با صدايي خشدار ميگويد: «نه قربان، مطمئن نيستم. ولي احتمالا همين آقاي بيدل بودند. چون سالهاي قبل هم همين مواقع ميآمدند. چهار سال بود كه در سالگرد نامزديشان با هم قرار ملاقات ميگذاشتند.» وكيل مدافع ميپرسد: «يعني شما كسي رو نديديد كه شبيه آقاي بيژن بيدل باشه؟» پيرمرد دستهايش را به علامت بيتقصير بودن از هم باز ميكند: «نه جناب وكيل مدافع! من همان روز اول هم گفتم كه احتمالا جناب آقاي بيدل طبق روال هر سال به خانم سر زده باشند. من اصلا آن شب، يعني آن موقع شب شيفت كار من نبود. من تا ساعت ۳ بعد از ظهر بيشتر نبودم. ميبينيد كه… ديگه توان كار طولانيمدت رو ندارم.»
وكيل مدافع برميگردد و روي صندلي خودش مينشيند: «خيلي ممنون. فعلا ديگه عرضي نيست جناب آقاي قاضي!» قاضي به پيرمرد اشاره ميكند تا به جاي خودش در ميان حضار برگردد. پيرمرد به كندي از پلههاي جايگاه ميآيد پايين و به جاي اولش برميگردد. وكيل مقتول باز اجازه صحبت ميخواهد. قبل از اين كه شروع به صحبت كند، متهم شروع به صحبت ميكند: «آقاي قاضي من اعتراض دارم. من چرا بايد الان در جايگاه متهم ايستاده باشم؟ ميبينيد كه هيچ دليل محكمي بر مجرم بودن من وجود نداره!» قاضي با چكش روي ميز ميكوبد: «آقاي بيژن بيدل، لطفا ديگه بدون اجازه دادگاه صحبت نكنيد. دادگاه، قانون داره و شما بايد به قانون احترام بگذاريد.» متهم باز ادامه ميدهد: «ولي اولين قانون هر دادگاهي، تفهيم اتهام به متهم است و در مرحله بعدي بايد دلايل كافي براي اثبات اتهامات وجود داشته باشه. اين حق منه!»
قاضي عصباني ميشود و دو بار محكمتر از قبل با چكش بر روي ميزش ميكوبد: «آقاي بيژن بيدل! به شما اخطار ميدهم. اين دادگاه با دادگاههاي ديگه متفاوته؛ اينجا يك دادگاه ويژهست. قانون خاص خودش رو هم داره. به ما گزارش شده كه احتمالا شما چند ماه قبل، با مقتول، مشاجرهي لفظي داشتهايد. چندين بار هم خودتون در حين عصبانيت گفته بودهايد كه كاش از اول با مقتول آشنا نشده بوديد. و اين نشون ميده كه اين قتل احتمالا كار شماست. ديگه چيز ديگهاي براي اثبات شدن باقي نمونده. اصلا آيا شما حاضريد قسم بخوريد كه با مقتول قهر نبودهايد؟» متهم با چشمهاي گرد شده ميگويد: «نه آقاي قاضي. ولي…» قاضي ادامه ميدهد: «پس ميبينيد كه خودتون هم به اين اعتراف داريد. نتيجه ميگيريم كه اين قتل احتمالا كار خود شما بوده و شما هيچ راه فراري از اين احتمال نداريد.»
وكيل مدافع از جا بلند ميشود: «من اعتراض دارم آقاي قاضي! شما داريد متهم رو وادار ميكنيد كه به اين احتمال اعتراف كنه. اين با قانون دادگاه منافات داره!» قاضي نگاه تندي به وكيل مدافع ميكند: «شما نيازي نيست قوانين دادگاه رو به من ياد بدهيد آقاي وكيل مدافع! وظيفهي ما اينه كه به گزارشات رسيده اهميت بدهيم. اگر توجيه دقيقي براي اون گزارش پيدا نشه، مقامات بالاتر ما رو مواخذه ميكنند. مقامات بالاتر تحمل نميكنند كه چنين گزارش شديد و غليظي نسبت به درگيري لفظي متهم با مقتول، بدون نتيجه بمونه! و اين رو هم بدونيد كه در صورت عدم برخورد صحيح با افراد خاطي… طولي نميكشه كه شاهد درگيريهاي لفظي و چه بسا قتلهاي احتمالي ديگري بين مردم خواهيم بود. اين دادگاه داراي رسالتي ويژهست. از وكيل با سابقهاي مثل شما بعيده كه متوجه چنين مسائلي نباشيد.»
وكيل مدافع سر جايش مينشيند. مدتي سكوت بر دادگاه حاكم ميشود. هيئت منصفه هر بار به متهم نگاه ميكنند و با يكديگر پچپچ ميكنند. قاضي ختم جلسه را اعلام ميكند. حضار از جاهايشان بلند ميشوند. هنوز كسي از در دادگاه بيرون نرفته است كه مردي با ريش پروفسوري و موهاي بلند بههمريخته وارد دادگاه ميشود: «با اجازهي قاضي محترم از حضار تقاضا ميكنم براي چند لحظه دادگاه را ترك نكنند.» حضار مينشينند و قاضي با كوبيدن چكش بر روي ميزش، از افراد ميخواهد كه سكوت را رعايت كنند. مرد جلوتر ميآيد و كاغذي را از جيبش بيرون ميآورد: «با كسب اجازه از محضر دادگاه و هيئت محترم منصفه! طبق آخرين معايناتي كه از خانم مهرنوش جوادي به عمل آورديم معلوم شد كه سردرد ايشان به خاطر بيماري ميگرن مزمن است كه از يك سال پيش به آن مبتلا هستند و هيچ گونه اثري از ضربه يا درگيري وجود ندارد. البته خود خانم جوادي هم به اين واقعيت اذعان دارند. با اين حال تصميم نهايي به عهدهي خود دادگاه است. با تشكر از دادگاه محترم!»
پچپچي بين هيئت منصفه در ميگيرد. متهم نگاه معناداري به وكيل مدافع ميكند. قاضي باز با چكش سه بار بر روي ميز ميكوبد: «لطفا سكوت دادگاه را رعايت كنيد.» همه ساكت ميشوند. قاضي ادامه ميدهد: «با توجه به گزارش پزشكي قانوني مبني بر نبودن علائم درگيري و زد و خورد، احتمال قتل خانم مهرنوش جوادي از بين ميرود و متهم پرونده، جناب آقاي بيژن بيدل از اتهام قتل احتمالي خانم جوادي مبري ميشوند.»
متهم نگاه تشكر آميزي به پزشك قانوني ميكند. قاضي ادامه ميدهد: «ولي با توجه به گزارش رسيده مبني بر احتمال جر و بحث متهم با مقتول… تصحيح ميكنم، جر و بحث متهم با خانم جوادي، پرونده بسته نميشود و در جلسه بعدي به اين موضوع رسيدگي ميشود. در اينجا ختم دادگاه را اعلام ميكنم.»
مهر ۲م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۳۱ ق.ظ
سلام.
عجب ! نا فرم اعصاب آدم را خورد می کنند نوشته های تلخ آقا حامد. می دانستی ؟
حامد:
وقتی آدم با اعصاب خرد داستان بنویسد نتیجه ی به ز این انتظار نمی رود. جاری باشی…
مهر ۳م, ۱۳۸۶ در ۹:۴۳ ق.ظ
سلام
بابت همه زحمتهایی که برام کشیدی ممنونم. بدجوری توی توهمم! آدرس سایت را حال می کنی؟:D
از اینکه کامنتم بی ربطه تشکر می کنم ناراحت نمی شم اگه آنش نکنی، قصدم تشکر خشک و خالی و کوچولو بود و بس.
یا علی
حامد:
سلام. ما کلا مخلصیم. شما بیا اینجا… کامنت بی ربط فدای سرت. جاری باشی…
مهر ۳م, ۱۳۸۶ در ۱:۵۲ ب.ظ
دقیقا اعصابم خورد شد! دور تسلسل آزاردهنده ای بود… ولی من اگه جای شما بودم احتمالا اسمشو میذاشتم “محکومین ابدی”! یا “محکوم اجباری” یا همچین چیزی…
نویسنده چرا اعصابش خورده؟
میگم دقت کردید این ماه رمضون همه یه جوری انگار حالشون خرابه؟
ااا.. سلام یادم رفت!
خدافظ
حامد:
با اسمش خودم هم موافق نبودم. از پیشنهادتون ممنون. جاری باشید…راستی منم سلام یادم رفت.
مهر ۳م, ۱۳۸۶ در ۲:۰۸ ب.ظ
سلام. راستی آقا حامد اگه میشه لینک من رو یا بذارید روی sharh.ir یا اینکه روی pot.riot.ir . ممنون.
حامد:
سلام. باشه. جاری باشی…
مهر ۳م, ۱۳۸۶ در ۶:۵۷ ب.ظ
سلام
چشمها رو باید شست جوردیگر باید دید
فکر نکنم زندگی اینقدر تلخ باشه
خیلی تلخ مینویسید