چه فکر می‌کردم، چه شد!… سمانه

نویسنده: حامد

شاید هیچ یک از مردمی که در خیابان‌های شلوغ شهر رانندگی می‌کردند یا در پیاده‌روهای پررفت‌و‌آمد به هم تنه می‌زدند نمی‌دانست که او آن بالا، در طبقه‌ی آخر یکی از بزرگ‌ترین آسمان‌خراش‌های شهر ایستاده است. شهر در تاریکی شب مثل آیینه‌ای بود که آسمان پرستاره را نشان می‌دهد. چراغ‌های کوچک و بزرگ تمام شهر را پوشانده بود. ماشین‌ها در خیابان‌ها می‌رفتند و می‌آمدند. چراغ‌های راهنمایی به نوبت رنگ عوض می‌کردند. شهر در زیر آن تاریکی عمیق، زنده بود.

 

اتاق خالی بود. به جز یک میز اداری و یک دست مبلمان راحتی مشکی‌رنگ، چیز دیگری در اتاق نبود. وقت استراحتش بود دیگر؛ شب تولدش. تولدی که وادارش می‌کرد دیگر به ریاست‌جمهوری فکر نکند. هنوز فکر‌ها در سرش می‌رفتند و می‌آمدند. هنوز خیلی از آرمان‌هایی که در جوانی به آن‌‌ها فکر می‌کرد باقی مانده بود. خیلی‌ کارها بود که فکر می‌کرد غیر از خودش کسی از پس آن‌ها بر نمی‌آید. یک عالمه حرف باقی مانده بود که هیچ کس توان عملی کردن آن‌ها را نداشت انگار.

 

تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت. نگهبان بود: «پیک براتون یک بسته داره قربان. بفرستم به اتاق‌تون؟» دخترش باید آن وقت، روی آسمان می‌بود. بعد از ظهر تماس گرفته بود و به خاطر این که شب تولد پدرش نمی‌تواند پیش او باشد معذرت خواسته بود. قول داده بود وقتی از مسافرت برگشت سری به پدر بزند. همسرش مدت‌ها پیش مرده بود. همین یک دختر مانده بود که آن هم رفته بود پی نقاشی و هنر و به قول او: «کارهایی که آدم را از دغدغه‌های اصلی دور می‌کند!» اولین نمایشگاهش بود که خارج از کشور برگزار می‌شد؛ فلورانس ایتالیا. آخرین بار که پدر را دیده بود خنده‌ای کرده بود و همان‌طور که سرشانه‌های خسته پدر را ماساژ می‌داد گفته بود: «تو یه عمری سیاست‌مدار بودی ولی من سر از خارجه در آوردم! آقای پدر! هنر دوست‌پرور است و سیاست، دشمن‌تراش! باز بگو سیاست است که ارزش وقت گذاشتن دارد!» و پیرمرد با لحن همیشگی‌اش تکرار کرده بود که «هیچ وقت از سیاست‌ سر در نیاوردی دختر! کاش کمی به مادرت رفته بودی!»

 

بعد از دو تقه‌ی کوتاه‌، در اتاق باز شد. مرد تنومندی با کت‌شلوار نوک‌مدادی وارد شد و بسته‌ی بزرگی را روی میز گذاشت و بدون این که حرفی بزند از اتاق خارج شد. پیرمرد از کنار پنجره‌‌ی تمام قد اتاق آمد طرف میز. جعبه‌ی بزرگی را با کاغذ‌ کادوی کودکانه‌ای کادو کرده بودند. یک گل کوچک سرخ هم با چسب نواری وصل شده بود روی جعبه. بسته را برداشت و روی کاناپه‌ی سیاه‌رنگ جلوی میز نشست. جعبه‌ی سبکی بود؛ انگار خالی باشد. تکانش داد؛ هیچ چیز در آن تکان نمی‌خورد: «باز این دختر شوخی‌اش گرفته؟!» از روی میز پذیرایی یک کارد میوه‌خوری برداشت و با دقت چسب‌های کادو را باز کرد. بدون این که کاغذ پاره شود آن را از دور جعبه باز کرد و کنارش گذاشت. در جعبه را باز کرد. خالی بود. به جز یک پاکت نامه که به ته جعبه چسبیده بود هیچ چیز در آن نبود. پاکت را از جعبه بیرون آورد. پشت پاکت با دست‌خط بچه‌گانه‌ای نوشته شده بود: «تقدیم به پدر مهربانم. روزت مبارک!»

 

همان‌طور که پاکت را در دست گرفته بود رفت طرف پنجره. از ماشین‌های توی خیابان فقط چراغ‌هایی پیدا بود که با فاصله‌‌ی کمی از یکدیگر حرکت می‌کردند. آن قدر بالا بود که هیچ صدایی از هیاهوی شهر به اتاقش نمی‌رسید. سکوت مطلق. پاکت را باز کرد. پلک چشمش می‌پرید. نبضش را روی گردنش احساس می‌کرد. درون پاکت، نقاشی کودکانه‌ای بود که روی کاغذی خط‌دار کشیده شده بود. پیرمردی بود با عصا و زنبیل و عینکی ته‌استکانی که در صف نانوایی ایستاده بود. دختربچه‌ای با موهای خرگوشی و لباس سرهمی سرخابی دست پیرمرد را گرفته بود. ولی به صورت اغراق‌آمیزی بلند‌تر از پیرمرد کشیده شده بود. بالای سر دختر با دست‌خط بچه‌های دبستانی نوشته شده بود: «من. وقتی بزرگ می‌شوم.» و بالای سر پیرمرد نوشته بود: «بابا. وقتی پیر می‌شود.» پایین نقاشی با خودکار قرمز رنگ یک خط منحنی کشیده شده بود و روی آن، یک عدد بیست. زیر خط منحنی نوشته بود: «آفرین دختر گلم. خدا سایه‌ی پدرت را حفظ کند.»

 

کاغذ را برگرداند. با مداد کنته‌ی کلفتی‌ نوشته شده بود: «چه‌قدر برای کشیدن نقاشی ذوق داشتم. خانم معلمم چه‌قدر به خاطر نقاشی قشنگم سر کلاس من را تشویق کرد. فکر نمی‌کردم بهترین هدیه‌ام را بین کاغذ‌ باطله‌های خانه پیدا کنم. چه فکر می‌کردم… چه شد! تولدت مبارک بابا!» چند خط پایین‌تر امضاء زده بود: «سمانه.»

۳ نظر درباره “چه فکر می‌کردم، چه شد!… سمانه” داده شده است.

  1. بی نشان گفت :

    سلام
    داستان خوبی بود ولی من نفهمیدم نقش سیاست این وسط چی بود؟ این پدر میتونست هرشغلی داشته باشه.. میتونست اصلا یه شغل نامعلوم و پر مشغله داشته باشه. به نظرم حالا که سیاست رو تو داستان اورده بودید شاید بهتر بود بیشتر پرداختش میکردید و نقش واضح تری بهش میدادید..

    ولییییییی.. ولی ایده هدیه هه خیلی زیبا بود. هم ایده خوب بود هم پرداختش.. اصلا به نظر من سه پاراگراف آخر خودش یه داستان کامله
    در هر حال زیبا بود وتلخ… امیدوارم خودتون هیچ وقت اسیر “چی فکر میکردیم چی شد ” های اینجوری نشید… موفق باشید

  2. جليلي گفت :

    سلام
    داستان جالبي بود. دستتون درد نكنه. يه كم پيم داستان يه طوري نبود؟

  3. samaneh گفت :

    ……………………………………………………………………………

نظر بدهید