سفر به انبارهای پر گرد و خاک

نویسنده: حامد

مدتی از اذان گذشته است و بچه‌ها منتظر من هستند. ولی نمی‌توانم چشم از صفحه‌ی‌ کامپیوترم بردارم. دفتر فیروزه خالی است و من مانده‌ام با صفحه‌هایی باز که دلم نمی‌آید ببندم‌شان. امروز بعد از مدت‌ها سری به آرشیو‌های خاک گرفته‌ی وبلاگ‌های قدیمی زدم. وبلاگ‌هایی که از سال‌ها پیش می‌نویسند؛ از آن اوایل که پرشن‌بلاگ راه افتاده بود و همه ذوق وبلاگستان فارسی را داشتند تا بعدتر که بعضی‌ها کوچ کردند و به جاهای دیگر رفتند. عده‌ای بلاگ‌اسپاتی شدند و بعضی هم برای اولین‌بار هاست و دامنه اختصاصی خریدند و هر کدام به نحوی.

نوشته‌های جالبی پیدا کردم در بین نوشته‌های قدیمی. نوشته‌هایی که شاید صاحبان آن وبلاگ‌ها دیگر یادشان نباشد کی آن‌ها را نوشته‌اند و اصلا چنین حرف‌هایی هم در بایگانی وبلاگ‌شان هست.

بعضی‌ها چه‌قدر فرق کرده‌اند. اصلا باورم نمی‌شد که بعضی جبهه رفته‌اند، بعضی مدتی زندانی بوده‌اند،‌ بعضی به خاطر پرداخت نکردن قبض تلفن و قطع شدن اینترنت‌شان مدتی بین نوشته‌هاشان فاصله افتاده است. حتی بعضی عاشق شده‌اند و عجب… بچه‌ی کوچکی که خیلی‌ها می‌شناسندش، فرزند فلان آقای وبلاگ‌نویس و فلان‌ خانم وبلاگ‌نویس است. عشق‌ها و نفرت‌ها و جنگ‌ها و صلح‌ها در بین وبلاگ‌نویس‌ها و حرف‌ها و رازهایی که یکی از دیگری گفته است و روح آن دیگری خبر ندارد و اسرار دیگری که از گوگل و تاک‌دیگر و تکنوراتی می‌شود کشف کرد.

عجیب دنیایی است این وبلاگستان که زندگی آدم را ثبت می‌کند؛ حتی اگر نویسنده‌ی وبلاگ فکر کند که همه‌اش دارد مقاله و نقد و مطالب غیرخودمانی می‌نویسد. بایگانی‌ها پرونده‌های زنده‌ای هستند که در زیر خروار‌ها خاک، نفس می‌کشند و نبضشان می‌زند؛‌ حتی گذر ماشین‌های جستجو هم دیگر به آن‌جا نمی‌افتد. به بایگانی وبلاگ‌تان سر زده‌اید؟ من که از دیدن نوشته‌های دو سال پیش خودم شوکه شدم. باورم نمی‌شد من همان باشم که آن نوشته‌ها را نوشته است. از ضعف دارم غش می‌کنم.

۴ نظر درباره “سفر به انبارهای پر گرد و خاک” داده شده است.

  1. وهم سبز گفت :

    کنجکاو شدم! وبلاگ قبلی تون آدرسش چی بود؟
    حامد:

    کلرجی من

    جاری باشید…

  2. مسافر گفت :

    سلام!
    شما مطمئنيد كه اين يك وبلاگ گروهي است و مثلاً شخصي نيست؟
    جاري باشيد(محض اينكه بفهمم بالاخره كي مي شويد؟)
    حامد:
    این وبلاگ، دیگر گروهی نیست. جاری باشید…

  3. ميم نقطه گفت :

    سلام
    اشكها و لبخندها شايد عمده ترين ارمغان مرور خاطرات باشند….
    اما حيف كه هيچ وقت از اشتباهاتم در بلاگستان درس نگرفتم

  4. samaneh گفت :

    یه چیزی بگم خارج از داستان های شما و نظر من دربا ره ی این داستان است .یه کتاب رو بهتون
    معرفی می کنم حتما مطالعه کنید کتابی است که خیلی رو من تاثیر گذاشت (صلوات کلید حل مشکلات).راستی من خیلی داستان های شمارو دوست دارم .خیلیییییییییییییییییییییی!

نظر بدهید