رسپنا را… خیابان بهشت را…
نویسنده: حامدتازه میخواستم بروم اول دبستان که خانهمان را عوض کردیم. رفتیم به خیابانی در اصفهان که همیشه بابا را یاد بهشت میاندازد. خانهی پدریام در خیابانی است که سقف دارد؛ سقفی از جنس شاخ و برگ، سقفی از درخت. گیرم که آفتاب از سوراخهای سقفش رد میشود و روی زمین بازی میکند. خیابانی که درختهای تنومندش همدیگر را بغل کردهاند تا اهل محل، در بهشت زندگی کنند. سه سالی میشود که از آن بهشت آمدهام بیرون…
بهار که میشد، صدای جوی آب بهشت دیوانه میکرد آدم را. با پدر (باباجان صدایش میزنم) در پیادهرو قدم میزدیم و پدر مدام میگفت که نمیتواند از این بهشت دل بکند و برود جایی دیگر. تابستانِ بهشت هم زیباست. اصلا خیابان بهشت، همیشهی خدا زیباست. ولی پاییزش، رسپنایش، برگریزانش چیز دیگری است. درختهایش آن قدر برگ دارند که هر چه رفتگرهای زحمتکشش برگها را جمع کنند و گوشهی جوی بیآب پاییزی آتش بزنند باز روز از نو، روزی از نو؛ فردا دوباره کنار خیابان و روی پیادهرو پر است از برگهای زرد و سرخ و نارنجی چنار و نارون. ماشینها که رد میشوند آنچنان رقص و پایکوبی میان برگها به راه میافتد که من بیذوق هم شعرم میگیرد. یا باد که میآید، درختها سرهاشان را تکان میدهند و برگهای آشفته ول میشوند پایین و خدا میداند که سر از کجا در میآورند؛ کسی چه میداند؟ شاید پشتبام خانهها، یا خیابانهای مجاور، یا پیادهروهای خلوت خیابان بهشت و بعضی شاید زیر چرخ ماشینهایی که بیخبر از پاییز، از خیابان بهشت رد میشوند.
قم پاییز ندارد، یعنی اصلا بهار و تابستان و زمستان هم ندارد. هر وقت کفش آدم گِلی میشود متوجه میشویم که بهار آمده است و هر وقت از شدت گرما دماغمان خون افتاد میفهمیم تابستان است. پاییز را از گرد و خاک ویرانههای قم میفهمیم و آن هنگام که چشممان از سوز سرما به اشک ریختن افتاد حتما زمستان آمده است. بهشت قم را با چشم نمیشود دید. درخت و سبزه و زیباییهای این شکلی ندارد. بهشت قم یک شکل دیگر است. با همهی این حرفها پاییز را دوست دارم، رسپنا را… خاطرهی برگریزان خیابان بهشت اصفهان را. دوست دارم کمکم لباس گرم پوشیدن را… پیاده راه رفتنهای سرِ فرصت را… کلاه را… باد را… سوز را… زرد و سرخ و نارنجی برگهای چنار را… گنجشکهای خیس زیر باران را… اصفهان را… بهشت را… رسپنا را… رسپنا را… رسپنا را…
مهر ۷م, ۱۳۸۶ در ۱:۵۱ ب.ظ
رسپنا را…رسپنا را….رسپنا را….خیلی دوس دارم خیلی….
مهر ۷م, ۱۳۸۶ در ۲:۰۹ ب.ظ
سلام
دوست من!
به یاد آن شب سرد زمستانی
با پاییزانه ها
در غزل”من حرف می زنم”
و این که
تو را من چشم در راهم.
از بابت لینک هم بسیار ممنون لطف بی حدتون اکر شده باشد ذره ای جبران شد.
حامد:
سلام. شما که حرف می زنید ما لذت می بریم. جاری باشید…
مهر ۷م, ۱۳۸۶ در ۶:۲۰ ب.ظ
یا سلام!
فوق العاده بود… باز هوس سیر و سفر به سرم… شایدم به دلم زد!
بهشت قم که جای خود… که اصلا بی فصل بودنش و شهر شدنش قشنگه…! گرمای هوا و آب معروفش!!! اگه مثه اصفهان بود که دیگه هنر نبود شهر شدنش!
اما اصفهان…
یه کم ملایم تر توصیف می کردین، نگفتین ممکنه دل کسایی که گیر کردن تو یه شهر پر دود و ترافیک بسوزه؟!
دعامون کنید!
حامد:
ما آخر نفهمیدیم این «یا سلام» های شما جوابش واجب است یا نه. جاری باشید…
مهر ۸م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۰ ب.ظ
اهل داستان هم هستيد ؟
حامد:
چو داستان نباشد تن من مباد. جاری باشید…
مهر ۸م, ۱۳۸۶ در ۱:۲۵ ب.ظ
سلام
از یه وبگردی میام که ملت همه از مهر و اومدنش شاکی بودن! نمیدونم چرا ولی هر وبلاگی رو باز میکردم نوشته بود که پاییز خوبی نیست… خوندن مطلب شما وقفه خوبی در این سیاه نگری بود.. مخصوصا با این ادبیاتی که شما نوشتید. خوش به حالتون. ما که از رسپنا فقط دود و دم نصیبمون میشه… هییییییی
دعا بفرمایید
یا علی
حامد:
سلام. جاری باشید…
مهر ۸م, ۱۳۸۶ در ۵:۰۲ ب.ظ
سلام.قشنگ تر از متن زیباتون ،این عشقی که به رسپینا دارین منو جذب کرد.این خیلی خوبه که اینقدر چیزی رو که دارین دوست دارین!واما قم:شما که توی بهشتین!
حامد:
سلام. «رسپنا» ی نداره. جاری باشید…
مهر ۸م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۵ ب.ظ
پاییز خیلی خوبه!!
فقط یه نقطه ضعف داره!!!
بیچاره پاییز خجالت می کشه بگه یکی مث من تو این فصل به دنیا اومده!!!
حامد:
من در بهار به دنیا آمدم و عاشق پاییز شدم. نامردیه. نه؟
جاری باشید…