کوزه‌گر لال…

نویسنده: حامد

کوزه‌گر خود از کوزه‌شکسته آب می‌خورد. خودت هم می‌دانی. یعنی اصلا انگار خواستی به کوزه‌گرها ثابت کنی که به کوزه‌گری خود غره نشوند. حالا منِ کوزه‌گر، که همیشه‌ زبانم باز بود برای حرف زدن، برای راهنمایی دیگران، برای این که بگویم تو مهربانی، با تو راحت می‌شود حرف زد، این همه حرف زدم برای این و آن… درمانده‌ام.

هر چه به حنجره‌ام فشار آوردم که صدایی از آن خارج شود… نشد. انگار همه‌ی کلمات از ذهنم پریده بودند. همین زبان که این همه از تو می‌گفت برای دیگران، امشب برای من لال شده بود. مگر می‌شد حرف زد؟! از مسجد زدم بیرون. ول شدم وسط زنبیل‌آباد. وسط‌های زنبیل‌آباد بودم دیدم رفت‌گری جوان مشغول کار است. صدای دعای قرآن از مسجدی همان دور و بر شنیده می‌شد که دیدمش. به دسته‌ی سطلی که با خود می‌کشید، یک نایلون آویزان بود. نزدیک‌تر که رفتم دیدم ظرف غذای سحری است. سینه‌ام لرزید. تکان خوردم ناخود‌آگاه.

از کجا معلوم… نکند زبانم را بند آوردی که از مسجدت بیایم بیرون، بارانت را فرستادی که اسیر خیابان‌ شوم، تاکسی‌ها را جمع کردی و این همه را چیدی که من این جوان رفت‌گر را ببینم؟ اشکم را می‌خواستی؟ لرزیدن دلم را می‌خواستی؟ لرزید. فهمیدم همان‌وقت. از اول شب هر چه کردم نتوانستم بروم حرم؛ دلم رضا نبود تا این که چشمم به آن رفت‌گر افتاد. قلبم را تکان دادی… هنوز بیست قدمی بیشتر از رفت‌گر دور نشده بودم که یک ماشین کنارم ترمز زد: «آقا حرم تشریف می‌برید؟»

سوار شدم. رادیوش روشن بود و مراسم حرم را مستقیم پخش می‌کرد. آقای حاج‌علی‌اکبری بود. چه صدای گرمی دارد این مرد. راننده‌ جایی پیاده‌م کرد که صدای رادیو و صدای بلندگوهای حرم به هم گره خورد. دعای قرآن می‌خواندند. وقتی از ماشین پیاده شدم، جمعیت خدا را به امام صادق قسم می‌دادند… وقتی رسیدم وسط جمعیت و آرام و قرار گرفتم، دیگر فرصت نشد بنشینم… آقای حاج‌علی‌اکبری گریه‌اش گرفت و صدایش قطع شد. آرام که شد، صدا زد: «بالحجت… بالحجت… بالحجت…»

خدایا هر که پرسید… می‌گویم، می‌گویم که تو مرا خیابان‌گرد کردی. باران می‌فرستی، خیابان‌ها رو آب و جارو می‌کنی، همه‌ی تاکسی‌ها و مسافرکش‌ها را از خیابان جمع می‌کنی… که کوزه‌گر را از کوزه‌ی شکسته آب دهی.

۴ نظر درباره “کوزه‌گر لال…” داده شده است.

  1. سرگيجه گفت :

    سلام
    در كارگه كوزه گري بودم دوش
    ديدم دو هزار كوزه گوياي خموش
    هر يك به زبان حال از من پرسيد
    كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش
    همشهري كولاك بود
    صداي خروپف رفيقت تمركزم رو به هم ميزنه
    به هر حال دنيا همينه!!!
    يه سر به اين خونه جديدو نيمه كاره ما بزن
    ياحق
    حامد:
    سلام. کلبه ی تمیز و زیبایی راه انداخته ای. جاری باشی…

  2. ققنوس گفت :

    به نام خدا
    سلام علیکم !
    خیلی زیبا بود . خیلی …

    یا حق
    حامد:
    سلام. جاری باشید…

  3. حاج مصطفی گفت :

    سلام
    راستش را بخواهی آن آقا حامدی که من می‌شناسم اصلا اهل این نبوده و نیست که بخواهد هم‌سرای چند روزه ما را لینک کند! ولی خب خودم را توجیه کردم که بیچاره می‌خواهد به تو دل‌گرمی بدهد که بنویسی. به هر حال از اینکه من و هم‌سرا را قابل دانستید متشکرم. در ضمن هم‌سرا به نیم‌فاصله نیاز دارد، مگر نه؟ متشکرم و محتاج دعا
    حامد:
    سلام. ما مخلص هر چی وبلاگ به روز و فعاله هستیم. مخصوصا اگه مال دو تا هم سرا باشه. جاری باشید…

  4. بی نشان گفت :

    سلام
    از دیروز هی میرم میام.. هی فکر میکنم چی بنویسم که هم حسم رو گفته باشم هم زیبایی نوشته تونو خراب نکنم… نمیدونم.. نمیدونم چی بگم…. شاید همون سکوت خیلی بهتر باشه
    بوی کلرجی من میدی رسپنا…!

    التماس دعا
    حامد:
    سلام. خودم هم یه جورایی این بو رو احساس کردم. جاری باشید…

نظر بدهید