زمستان، خودش آمد!

نویسنده: حامد

محمد از خواب بیدارم کرد. گفت «مگر نمی‌خواستی بروی احیا؟» بلند شدم. رفتم وضو گرفتم. همان‌طور دست‌هام و صورتم خیس بود وقتی برمی‌گشتم طرف اتاق. بوی نم می‌آمد، بوی باران. دستم را که گذاشتم روی دستگیره‌ی در یک‌هو تنم لرزید. سرد شده بود.

لباس‌هایم را که عوض می‌کردم بین لباس‌هایی که مدت‌ها به چوب‌لباسی آویزان بود، چشمم افتاد به کاپشن بهاره‌ام. لرزیدنم بعد از وضو یادم آمد. پیراهنم را زدم داخل شلوار و کاپشنم را پوشیدم رویش. جلوی آینه که سر و صورتم را شانه می‌کردم محمد نشسته بود دیوان حافظ می‌خواند. خنده‌ای کرد و همان‌طور که به کاپشنم اشاره می‌کرد گفت: «زمستان را آوردی‌ها!» از داخل آیینه نگاهش کردم و گفتم: «زمستان خودش آمد. با یک کاپشن زمستان نمی‌شود!»

از مدرسه که می‌آمدم بیرون به این فکر می‌کردم که چگونه با کاپشن بهاره‌ی من زمستان آمد. وقتی که خریدمش زمستان داشت می‌رفت. شب عید نوروز سه سال پیش بود. کاش با یک گل بهار می‌آمد.

۳ نظر درباره “زمستان، خودش آمد!” داده شده است.

  1. خانم ناظم گفت :

    سلام:
    میاد، با یه گل بهار میاد، به شرطی که به موقع به یادش بیفتین و …… بعد اون با خودش عطر بهار نارنج رو براتون به ارمغان میاره…
    (( دیگه از راهنماییهاتون بهره مندم نمیکنین. فکر کنم به کل از قلمم ناامید شدین!!))
    حامد:
    ماشالا دوستان زیاد و وقت کم و سر شلوغ… ما خدمت می رسیم حتما. جاری باشید…

  2. مشترك مورد نظر گفت :

    بسم الله. سلام. مي آيد آن گلي كه با آمدنش بهار مي شود. گل نرگس …

  3. یوغور:دی گفت :

    به محمد میگفتی :تو گرمایی هستی دلیل نمیشه که زمستون نیاد !!! :دی
    حامد:
    وقتی یکی مثل شما پیدا می شود و یادداشت های گذشته را به یاد می آورد… دلگرم می شوم. جاری باشید…

نظر بدهید