داستان: با دست و پاهای خاکی

نویسنده: حامد

به پسر بزرگ‌تر گفتم برود رگ پیدا کند؛ رگ‌ِ گوسفند یا گاوی که تازه ذبح‌شده باشد. رگ را که آوردند گذاشتمش داخل زخم و چند لحظه بعد، بیرون آوردم… دیگر امیدی نبود. نمی‌شد کاری کرد؛ خیلی عمیق بود. سم در تمام بدن پخش شده بود. پرسید: «حالش چطوره؟»

گفتم: «از الان به بعد ازش خوب پرستاری کنید… دیگه روزهای آخره.» و از خانه آمدم بیرون. بیرون خانه شلوغ بود. خیلی‌هاشان بچه‌ بودند. دورم را گرفتند: «حالش چه‌طوره؟… خوب می‌شه؟… زنده می‌مونه؟ چی براش خوبه؟ چی اگه بخوره حالش خوب می‌شه؟» خیلی‌هاشان هنوز امید داشتند به زنده‌‌ماندنش. شیر برایش غذای خوبی بود؛ هر چند دیگر به زنده‌ماندنش کمک نمی‌کرد. گفتم:‌ «شیر… اگه شیر بُز براش بیارین خوبه.»

دیگر کسی منتظر ادامه‌ی حرفم نشد. همه‌ی بچه‌ها با هم دویدند طرف خانه‌هاشان. بعضی‌شان معلوم نبود به کجا می‌دوند؛ می‌دانستم خانه ندارند. یکی‌دوتایی توی خاک‌ کوچه‌ خوردند زمین. دست و پا نتکانده بلند ‌شدند و دوباره ‌دویدند… .

هنوز از محله خارج نشده بودم که پشت در خانه صف کشیدند؛ با کاسه‌های شیر. شیر بُز برایش خوب بود.

۸ نظر درباره “داستان: با دست و پاهای خاکی” داده شده است.

  1. دها گفت :

    زاویه ی دید اول شخص؟ از جانب طبیب آن روزگار!
    حامد:
    شاید یک همچو چیزی… جاری باشید…

  2. سرگيجه گفت :

    پدر جان پدر جان من غذايم را نخوردم
    پدر جان پدر جان من برايت شير آوردم
    شهادت مولاي دو عالم
    حضرت علي (ع) كسي كه دشمنانش به داشتن دشمني چون او بزرگ افتخار ميكردند بر همگان عالم تسليت باد
    يا زهرااا

  3. kazem گفت :

    با سلام و ادب و احترام خدمت شما بزرگوار

    امید که ساعات و لحظات خوب و خوشی را سپری کنید.

    مطالب در خور خواندني دارين

    ___________***_*__*_____* _________
    __________****_____**___****** ____
    _________*****______**_*______** __
    ________*****_______**________*_**
    ________*****_______*_______* _____
    ________******_____*_______* ______
    _________******____*______* _______
    __________********_______* ________
    __***_________**______** __________
    *******__________** _______________
    _*******_________* ________________
    __******_________*_* ______________
    ___***___*_______** _______________
    ___________*_____*__* _____________
    _______****_*___* _________________
    _____******__*_** _________________
    ____*******___** __________________
    ____*****______* __________________
    ____**_________* __________________
    _____*_________* __________________
    _____________*_* __________________
    ______________** __________________
    ______________* ____________________

    ان شا’الله که در پناه حق سربلند و پیروز باشید
    یا علی
    خدانگهدارتون

    کاظم عابدی
    http://kzmabedi.coo.ir
    Shahid beheshti Uni-Electrical & Computer Department
    Iran-Tehran

  4. مادرانه گفت :

    سبک نوشتنت واقعا دست اوله…کاش داستان های مذهبی همه اش همین جور بود.قابل لمس و واقعا ملموس….

  5. مسافر گفت :

    چقدر قشنگ….چقدر قشنگ….
    اصلاً فكرش را هم نمي كردم كه اوج اتفاق آن شب را،اتفاقي را كه مداح ها با آن ما ر ابه گريه مي اندازند را بشود جور ديگري هم بهش فكر كرد و بعد هم نوشت…
    فكر نمي كنم سه باره گفتنش تاثير چنداني داشته باشد ولي….
    خيلي قشنگ بود.

  6. سرگیجه گفت :

    سلام
    حاجی جان ما یه بار نظر دادیمااا اما نمیدونم چرا نظرم نیست
    بازم میدیم
    اصلا ما هر روز میایم نظر میدیم
    کسی هم که نظر نخواد نظر میدیم
    بگذریم
    پدرجان من غذایم را نخوردم
    پدرجان من برایت شیر آوردم

    شهادت مولای دو عالم بر همگان تسلیت باد.
    یازهراااا
    حامد:
    سلام. کامنت شما جای دوری نمی ره. فقط برای این که هیچ کامنتی از دستم در نره گفتم اول بیاد پیش خودم، بعد منتشر بشه. جاری باشی…

  7. مظاهر گفت :

    سلام. اون شب که احیا بودیم باهم، حاج اقا وقتی به اینجای مطلب رسید که بچه ها دویدن و خوردن زمین … تصور صحنه اشک های من و تو و بقیه را جاری کرد و لحظه ای دلم سوخت … آه کشیدم … اشک بود ….
    این جا کلام تو مثل اون کلام راهنماییم کرد به سمتی که درک کنم، چه بود انجا چه بود انچه اتفاق افتاده … مممنونم.
    ای کاش همه حوادث اسلام را این طوری به داستان کوتاه تبدیل کنند. لذت بخش خواهد بود.
    حامد:
    سلام. حوادث اسلام را یکی باید اول بفهمد. مشکل مان توی فهمیدن است. داستان کردنش راحت تر است.

  8. پائيززاد گفت :

    سلام
    جايي كه نميدانم كجا بود خوانده بودم رسپينا به زبان سانسكريت همان پائيز خودمان ميشود
    كه خودتان هم فرموديد كه معني همان است
    حالا راست و دروغ نوع زبان پاي همان نويسنده
    چرا اين روزها همه مور مورشان ميشود بگويند دوستت دارم؟؟!
    حامد:
    اگر آسان بود گفتنش که… مزه نداشت. جاری باشید…

نظر بدهید