
چه سعادتي است
وقتي كه برف ميبارد
دانستن اينكه
تن پرندهها گرم است
بیژن جلالی
منبع: اکنون
این مطلب در تاریخ
یکشنبه, مهر ۱۵م, ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۳۳ ب.ظ
و درباره موضوعات شعر, هنر منتشر شده است.
شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را توسط RSS 2.0 دنبال کنید.
شما میتوانید نظر بدهید، یا از سایت خود دنبالک ارسال کنید.
مهر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۵:۱۱ ق.ظ
تن پرنده ها همیشه گرمه. زمستون ها این رو بیشتر حس می کنیم چون خودمون سردمون میشه.
شاد باشی
مهر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۶:۳۲ ب.ظ
تن پرندهها را خدا گرم نگاه خواهد داشت. سعادت آن وقت است که بدانی زیر هیچ برفی، هیچ دختر کبریت فروشی، برای گرم شدن هستیاش را آتش نخواهد زد…
مهر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۶:۳۶ ب.ظ
راستی ممنون از دقت نظرتون درباره عبارت “وبالگ”.توضیحی را همانجا در ذیلش دادم اما چون به دل خودم هم نچسبیده بود به جمع ساده تغییرش دادم. از عنایتتون نسبت به مطالب اخیر هم ممنونم. امیدوارم واقعا لیاقتش را داشته باشند. با این حال سخن نقد خوشتر است…!
حامد:
لطف تان مستدام… قلم تان جاری…
مهر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۷:۰۵ ب.ظ
سلام
بیژن جلالی را حتی بدون هایکو هایش دوست دارم
هایکوهایش را هم بی خودش ولی با خودش.
ممنون.خیلی
شاد زی مهرافزون
حامد:
بیژن جلالی واقعا طعم شعر را عوض می کند. البته کمی احمدرضا احمدی هم بد نیست. جاری باشید…
مهر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۷:۱۹ ب.ظ
و
وقتی پریشان در باد سرگردانی
دانستن اینکه
او
آسوده و آرام در کنار پنجره بخار گرفته اش
چای مینوشد
مهر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۲ ب.ظ
درود
گفتند شما هم مثل ما افاضات میکنید امدیم ببینیم
نه.. ما بهتر افاضات میفرماییم!
بدرود
حامد:
ما ارادت خاص داریم به آن ها که بی نام و نشان و خالصانه برایمان پیام می گذارند.
بر شما نیز درود. جاری باشید…
مهر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۸:۴۲ ب.ظ
یک دو سه چهار… آزمایش می کنیم. مثل این که ساعت کامنت ها اشتباه وارد می شه!
مهر ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۳:۳۴ ب.ظ
آخرش بیژن جلالی باز شدی؟ می دونستی از این شعر در فیلم پری مهرجویی استفاده شده ؟ مثلا از شعرای اون برادرشونه که خودکشی کرده. از فیلم پری این شعر تو ذهنم مونده بود سالها بود دلم می خواست بدونم شاعرش کیه تا اینکه سالها بعد از اون این شعر رو تو کتاب بیژن جلالی دیدم و … وااااای نمی دونی چه حالی کردم.
مجموعا اینکه به قول اون دوستم دیونه مون “لطفا کمی بیژن جلالی به من بدهید”
حامد:
فیلم پری خیلی زیبا بود. صحنه ای که میان سرمای هوا می رود توی رودخانه یخ زده، همیشه در ذهنم می ماند.
جاری باشی….
مهر ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۲:۲۷ ق.ظ
ناخوداگاه این شعر رو زمزمه کردم: من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد.
راستی چرا فونت کامنتها اینفدر ریزه؟ آدم کور میشه.
حامد:
شعرها معمولا به فرمان من و شما نمی آیند… هر وقت و هر کجا که بخواهند می آیند و می روند. شعرند دیگر؛ کاریشان نمی شود کرد. جاری باشید…
مهر ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۹ ب.ظ
سلام
“اخراجی ها…تحریف شهادت”
چند خطی نوشته م درباره “شهدای اخراجی”
با در نظر داشتن نارسایی های این فیلم آیا واقعا باید “ضدارزشی” دونستش؟
حامد:
سلام. ممنون. فرصت بشه حتما سر می زنم و می خوانم. جاری باشید…
مهر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۰۸ ق.ظ
سلام
همیشه در میان سرما تن آنانی گرم است که پرنده باشند…
دست ما که از پرنده بودن و پرنده ها را لمس کردن کوتاه است
همین!
مال هیچکس نیست
حامد:
سلام. بچه که بودیم به آغوش گرم مادر پناه می بردیم آن وقت هایی که سوز زمستانی چشمانمان را اذیت می کرد. بزرگ تر که شدیم مادر نهیب می زد که روی پای خودت بایست؛ تو دیگر بزرگ شده ای… و ما بزرگ شدیم.
جاری باشی…
مهر ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۳:۳۵ ب.ظ
و هكذا نراعي سماور هاي (ببخشيد عربيش رو نميدونم) الكهربائيه التي اختصت بالماء المغلي لتهيئه الشاي بالترامذ.
نصلي عند الفجر في الفندق و ننتظر الزوار حتي يحضروا المطعم و يتناولوا الطعام. بعد ساعة « ۸:۳۰ » نرجع الي غرفنا و نستريح قليلا؛ ثم نرجع مع موظفي الفندق الي المطعم و نجهزه لتناول الغداء ومن ساعة «۱۱:۰۰» نجعل الفواكه(البرتقال او التفاح) و المشروبات الغازيه او الروب و الملاعق و الشوكات و المِملَحات علي المناضد باعانة الموظفين البنغاليين و نراعي الامور.
عند الزوال نصلي الظهرين في الفندق و نتهيئ لاستقبال الزوار و نخدمهم ثم نأكل غدائناحوالي ساعة «۳:۰۰» بعد الظهر مع موظفي الفندق و بعد ان استرحنا نشتغل بتهيئهة العشاء و لوازمه -من جعل الفواكه (الموزات) علي المناضد و ما شابه ذلك-.
بعد صلوة المغرب و العشاء نتهيئ للترحيب بالزوار و الاستقبال منهم و نضيفهم و بعد ان تغشينا، ان وفقنا الله لمرضاته نزور النبي الاكرم و بنته الاطهر و ابنائهما الائمه (عليهم احسن الصلوة و السلام) ولو خُيبنا من هذه العزمة نمارس هواياثنا الشخصية و اعمالنا الرتيبة ثم ننام لنكون ذوي حَيَوِية و نشاط لخدمة الزوار من صباح الغد.
نرجو من الله التوفيق لخدمة الزوار خالصا لوجهه الكريم .
حامد:
I am a book!
آبان ۲م, ۱۳۸۶ در ۲:۵۱ ب.ظ
آقا حامد از اينكه از وب شما جهت ارسال پيام استفاده كردم شرمنده و عذر خواه ام لطفا پيغام را پاك كنيد (البته اگر دوست داريد)