داستان: روبدوشامبر آبی که خواهرم خریده بود

نویسنده: حامد

می‌دانم کسی خانه نیست ولی باز قبل از این که کلید را بچرخانم و در را باز کنم، زنگ می‌زنم. می‌روم داخل؛ چراغ سرسرا خاموش است. کلید برق، زمان‌دار است؛ حالا که فشارش دهم و چراغ روشن شود، به اندازه بالا رفتن یک آدم معمولی که حالش خوب باشد و غم و غصه‌های عالم توی دلش نباشد فرصت می‌دهد. کیفم را که انگار از همیشه سنگین‌تر است روی دوشم می‌اندازم و از پله‌ها بالا می‌روم. چهار تا پله‌ی دیگر مانده که چراغ سرسرا خاموش می‌شود. دست به دیوار می‌گیرم و قبل از این که چشمم به تاریکی عادت کند، در آپارتمان را پیدا می‌کنم. می‌روم داخل. کاش می‌شد انتظار داشت که وقتی وارد خانه می‌شوی، کسی از یکی اتاق‌ها که نمی‌دانی اتاق خواب است یا نشیمن یا آشپزخانه، صدا بزند: «سلام! چه قدر دیر کردی؟».

خبری نیست؛ سکوت مطلق است؛ حتی صدای موتور یخچال هم نمی‌آید. محمد رفته است شهرستان. من هم اگر خرده‌کاری‌های نشریه نبود، الان پیش مامان‌مژگان بودم. اس‌ام‌اس‌هایش دیوانه کرد من را این چند وقت. انگار نه انگار که سه تا بچه‌ی دیگر هم دارد. من باشم، همه هستند؛ من نباشم انگار هیچ کس نیست. می‌روم حمام و لباس‌هایم را در می‌آورم. روبدوشامبر ‌آبی‌رنگم به جالباسی داخل حمام آویزان است؛ همان که چند روز پیش خواهرم برایم هدیه آورده بود. آخرش هم نفهمیدم مناسبتش چه بود. خودش می‌گفت برای منزل‌مبارکی‌ است. من هم خندیدم و گفتم مبارک صاحبش باشد. منزل اجاره‌ای که این حرف‌ها را ندارد.

یک دوش آب داغ می‌گیرم و با روبدوشامبر آبی‌ام که هنوز بوی نو بودن می‌دهد می‌آیم بیرون. خانه کمی سرد است. هنوز بخاری‌ روشن نکرده‌ایم. محمد هم گرمایی است. شب‌ها هنوز درِ تراس را باز می‌گذارد که احساس خفگی و گرما به‌اش دست ندهد.

دلستر آناناسی که صبح گذاشتم توی جایخی، یخ بسته است. با دلستر و یک لیوان خالی می‌آیم توی هال. تلوزیون را روشن می‌کنم. شبکه‌ها را یکی‌یکی عوض می‌کنم. خبری نیست. نفت است که بالا پایین رفته، چند نفر کشته و زخمی توی فلسطین و عراق و چند جای دیگر، رئیس‌جمهور سخنرانی کرده است و چند تا از سران کشور‌ها به همدیگر سر زده‌اند و همگی مذاکرات خود را مثبت ارزیابی کرده‌اند و… .

می‌روم توی اتاق مطالعه و می‌نشینم پشت میز تحریرم. کلید اسپیس صفحه کلید را فشار می‌دهم و مانیتور کامپیوترم روشن می‌شود. اوت‌لوک را باز می‌کنم… دبیر اندیشه از این که صفحه‌اش به‌روز نشده است می‌نالد، مدیر مسئول سراغ تبلیغات سایت و مسئله‌ی کارگاه را می‌گیرد. آن یکی، چند مطلب برایم ایمیل کرده است و سفارش کرده که همین فردا پس‌فردا منتشر شود. همه‌ی ایمیل‌ها را پرچم می‌زنم و اوت‌لوک را می‌بندم. چند قطره‌ آب از موهایم می‌چکد روی صفحه‌ کلید. دستمال کاغذی را برمی‌دارم و با احتیاط خشکش می‌کنم. مسنجرم کانکت می‌شود. چراغم برای همه خاموش است. دنبال کسی می‌گردم که بشود چراغ را برایش روشن کرد. هیچ کدام انگار قابل تحمل نیستند. این یکی اگر بفهمد هستم، سر صحبت را باز می‌کند و با سوال‌هایش دیوانه‌ام می‌کند. آن یکی گیر می‌دهد که آی‌دی فلان وبلاگ‌نویس را دارم یا نه، یکی دیگر هست که اگر بفهمد هستم، موی دماغ می‌شود که تا حالا عاشق شده‌ام یا نه و من دوباره باید آب پاکی را بریزم روی دستش که اصلا ویروس عشق در من ریشه‌کن شده است.

مسنجر را می‌بندم و خندانک زردش توی تسک‌بار، باقی می‌ماند. وارد داشبورد وبلاگم می‌شوم. چهار پنج تا کامنت آمده است. یکی جواب کامنتم در وبلاگش را داده است، آن یکی با تعجب پرسیده آیا شما طلبه‌ هستید؟، یکی دیگر با نقطه و دش و بک‌اسلش و این خرده‌ریزه‌ها شکل یک ستاره‌ی بزرگ را درست کرده و پایینش عید فطر را تبریک گفته و وبلاگ خودش را تبلیغ کرده است.

شیشه‌ی دلستر عرق کرده و کمی از یخش وارفته است. نصف لیوان را بیشتر پُر نمی‌کند. همان‌طور که توی آدرس‌بارِ فایر‌فاکس، آدرس ریدر گوگل را وارد می‌کنم جرعه‌ای از دلستر می‌نوشم. خیلی سرد است ولی باز نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم اگر چهار پنج تکه یخ داخل لیوان بود خیلی بیشتر می‌چسبید. داخل پوشه‌ی وبلاگ‌های ریدرم ۴۵۲ پُست نخوانده جمع شده است. یکی دو تا وبلاگ را که می‌دانم هیچ وقت بیش از یکی دو خط نمی‌نویسند می‌خوانم و پوشه‌های دیگر را نگاه می‌کنم. هیچ کدام‌ انگار انگیزه‌ام را برای خواندن جلب نمی‌کنند. بدون این که ساین‌اوت شوم، ریدر را می‌بندم. جاکس‌بلاگ را باز می‌کنم. دو هفته‌ای هست که چیزی ننوشته‌ام. نوشته‌های زیادی آمده‌اند. همه دل‌شان خوش است به تبریک عید فطر و دیدار پوتین با رهبر و رسوایی اخلاقی سارکوزی و یکی دو تا هم از موسیقی‌ای که گوش می‌کنند و شامی که خورده‌اند و کتابی که دیده‌اند حرف زده‌اند. خبری نیست.

لحظه‌ای بلاتکلیف می‌مانم که کدام گوری بروم. هیچ جا خبری نیست. البته خبر که زیاد است. جلوی بیشتر پوشه‌های ریدرم مثبت هزار خورده بود. ولی با همه‌ی این حرف‌ها انگار خبری جایی نیست. یک وبلاگ دیگر یواشکی بچه‌ها ثبت کرده بودم مدتی قبل. آدرسش را می‌نویسم و اینتر می‌کنم. در این دو هفته که به‌اش سر نزده‌ام کلا پنجاه نفر بیشتر بازدید نداشته است. قرار هم نبود بازدید داشته باشد. قرار بود برای دل بدبخت خودم بنویسم. یادداشت جدید را باز می‌کنم. یک شعر است که دیروز توی یکی از نشریات دیدم به دلم چسبید. کپی می‌کنم داخل ادیتورش. می‌آیم مطلب را ارسال کنم که ناگهان یادم می‌آید منبع شعر را ننوشته‌ام… از خوم چندشم می‌شود. منبع را درج می‌کنم و مطلب را منتشر می‌کنم. نگاهی به صفحه‌ی اول وبلاگ می‌اندازم… حالم از رنگ مرده‌اش به هم می‌خورد؛ از قلم غصه‌داری که توی نوشته‌هایم موج می‌زند. از دل‌خوشی‌های احمقانه‌ای که به خاطر آن‌ها این وبلاگ را ثبت کردم. شاید ممکن بود کسی بخواندش… نمی‌دانم چه فکر احمقانه‌ای گولم زد و فکر کردم مردم کار و زندگی و عشق‌شان را ول می‌کنند که وبلاگ دل‌مرده‌ی بی‌اسم و رسمی مثل مال من را بخوانند.

دستم را روی شصتی پاور نگه می‌دارم. چند ثانیه‌ بعد، برق سیستم قطع می‌شود و مانیتور و کیس و کیبرد و موس همه با هم خاموش می‌شوند. فن‌های کِیس، دیر از همه خاموش می‌شوند. سکوت عجیبی اتاق را می‌گیرد. فقط از بیرون صدای ماشین‌های خیابان، به صورت مبهم به گوش می‌رسد. یک لیوان دیگر دلستر برای خودم می‌ریزم. موهایم تقریبا خشک شده‌ و همان‌طور شلخته به هم چسبیده است. موبایلم را برمی‌دارم و گشتی توی شماره‌های فون‌بوکش می‌زنم. یکی الان مسافرت است، دیگری زن و بچه‌اش وقت زندگی کردن را ازش گرفته‌اند، آن یکی کلاس‌هایش شروع شده و مثل بچه‌‌مثبت‌ها چسبیده به درس‌خواندن و موبایلش را شب‌ها خاموش می‌کند. این یکی آخری هم که به‌اش امید داشتم، مثل همیشه اشغال است؛ معلوم نیست از کجا پول در می‌آورد قبض این موبایل بی‌صاحب‌شده را می‌دهد. نگاهی به گوشی‌ام می‌اندازم؛ یک نوکیای ۲۶۰۰ قدیمی که صفحه‌ی نمایشش خراب است و همه چیز را غیر واضح نشان می‌دهد. قابش هم شکسته است. سیم‌کارتش را در می‌آورم. می‌روم توی تراس و گوشی را پرت می‌کنم بالای پشت‌بام همسایه؛ خیلی ضرر کرده باشم بیست هزار تومان می‌شود؛ به درک!

برمی‌گردم داخل اتاق و همه‌ی چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. دیود محافظ کامپیوترم روشن است. دو شاخش را از پریز می‌کِشم. می‌آیم توی هال… صدای یخچال می‌آید. چراغ‌های کلید‌های خاموش، روی این دیوار و آن‌ دیوار روشن است. در آپارتمان را باز می‌کنم. با همان روبدوشامبر آبی نویی که خواهرم برایم خریده است از پله‌ها می‌دوم پایین طرف زیر زمین. کنتور‌ها را یکی‌یکی چک می‌کنم. واحد شش را پیدا می‌کنم و برق را قطع می‌کنم و برمی‌گردم بالا.

شر همه‌شان کنده شد. موبایل و رادیو و تلوزیون و کامپیوتر و کوفت و زهرمار و هر چیز مزخرف دیگری که آرامش مسخره‌ام را به هم‌ می‌زند، خفقان گرفته است. با همان روبدوشامبر آبی که خواهرم برایم خریده است ولو می‌شوم روی تخت چوبی قدیمی‌ام. چوب تخت، جریق‌جریق می‌کند. با مشت می‌کوبم روی بالش و خودم را از تخت پرت می‌کنم پایین. کف اتاق می‌خوابم و بالش را از روی تخت برمی‌دارم و روی صورتم می‌گذارم و با دو طرفش گوش‌هایم را می‌گیرم. هیچ صدایی نمی‌آید مگر صدای سوت‌مانندی که انگار از داخل کله‌ام است. صدایی که همیشه در تنهایی فقط می‌شنومش. به سوت گوش می‌کنم تا این که کم‌کم چشمم گرم می‌شود. میان خواب و بیداری‌ام و دارم از خلسه‌ای که برای خودم درست کرده‌ام لذت می‌برم که ناگهان سرم سوت می‌کشد. صدای زنگ تلفن بلند می‌شود و نور ال‌سی‌دیِ کوچکش دور و بر خود را روی میز تلفن روشن می‌کند. فکر همه چیز را کرده بودم ولی یادم نبود که تلفن با برق کار نمی‌کند! گوشی را برمی‌دارم. ریحانه است.

سلام حامد جان… .

سلام ریحانه. خوبی؟

۱۲ نظر درباره “داستان: روبدوشامبر آبی که خواهرم خریده بود” داده شده است.

  1. یوغور:دی گفت :

    این مدت هیچی نگفتم ولی این یکی دیوونه کننده بود..خط به خطش رو که میخونی انگار میخوای داد بزنی…راستش الان نیاز میبینم ترانسی که کابل همه چیز داخلش سوییچ شده رو از پریز بکشم…کاش شب خونده بودم..نه بهتر که روز خوندم..کاش نخونده بودم..نه بهتر که خوندم که بفهمم چقدر لحظه های سخت واسه همه تکراریه و چه راحت توی سه ثانیه همه چیز تموم میشه ….حالم خوش نیس…

  2. سرگیجه گفت :

    سلام
    از همه نظر کامل بود…
    حامد:
    سلام. مثل سفر شبانه ای که از اصفهان تا قم آمدیم. شیرینی اش هنوز زیر زبانم است. جاری باشی…

  3. ميرزا قلي خان راپورتچي گفت :

    آفرين! موجب بسي افتخار است براي منِ خواننده كه اولين كامنت‌گذار باشم و آن هم تحسين كنم خوش‌استعدادترين طلبه‌اي كه تاكنون ديده‌ام(خوانده‌ام) را.
    حامد:
    نظر لطف شما من را شرمنده می کند؛ خاک پای طلبه های امام زمان، سرمه ی چشم من. جاری باشید…

  4. sayeh گفت :

    لبخند تلخ را چگونه به کلمات تبدیل میکنند؟…
    حامد:
    قلم هم بلد است لبخند بزند… تلخ و شیرین و همه را هم می شناسد؛ فقط باید خشک نباشد. خدا قلمتان را نخشکاند. جاری باشید…

  5. وهم سبز گفت :

    فقط خواستم بگم عالی بود. فکر می‌کنم یکی از بزرگ‌ترین فواید وبلاگ اینه که آدم می‌فهمه خودش تنها کسی نیست که یه احساس رو تجربه می‌کنه. و این برای آدم‌های تنها دلخوشی بزرگیه.
    به قول خودتون:‌ جاری باشید.

  6. پویا پرتو گفت :

    { نمی‌دانم چه فکر احمقانه‌ای گولم زد و فکر کردم مردم کار و زندگی و عشق‌شان را ول می‌کنند که وبلاگ دل‌مرده‌ی بی‌اسم و رسمی مثل مال من را بخوانند.}
    این جمله نشان میدهد وبلاگ نویسی برای دل خود معنا ندارد. بالاخره هستند کسانی که وبلاگ را بخوانند و شاید نظری هم بدهند! ما هم می دانیم این را! چه بسا ما هم برای همانها می نویسیم. همانها که نمیشناسیم. یا آنها که میشناسیم و آرزو می کنیم کاش بخواندش!

  7. پویا پرتو گفت :

    حامد جون من این داستان بود یا واقعی؟ راست راستی بیــــــــــــــــــــــست هزار تومان گوشی را انداختی رو پشت بوم همسایه؟ (ببینم تو واقعا اصفهانی هستی؟!!!!!!)
    البته جسارته ها اما من میگم اگه واقعیت نبود و داستان بود حداقل مثل من باش! راوی باش! اول شخص ننویس! اینجوری ممکنه بعضی ذهنیت ها را نسبت به خودت عوض کنیا!!! (اینو جدی گفتم. خارج از شوخی.)
    حامد:
    وقتی توی عنوان یادداشت می نویسم: داستان، شما دیگه روی اون حساب واقعیت نکنید ولی خب داستان ها از واقعیت بی بهره نیستند. البته نگران گوشی همراهم نباش. هنوز ازش استفاده می کنم .جاری باشی…

  8. مظاهر گفت :

    سرد و لذت بخش.

  9. یوغور:دی گفت :

    وای..هم نشینی با شیرازی جماعت خصلت های اصفهانیتون رو پاک کرده….خوب نیست آدم اینقدر تاثیر پذیر باشه :))
    راستی چقدراینجا همه رسمی حرف میزنن..یعنی منم باید رسمی حرف بزنم؟؟من که باید و اینا حالیم نیست..پس اگه نویسنده مشکلی با من داره اعلام کنه !!:دی
    حامد:
    مشکلی نیست. شما به روش خودتون ادامه بدید. جاری باشید…

  10. مادرانه گفت :

    دلم اب افتاد تا خوندم که داری خوشمزه می خوری
    .این دفعه به خواهرت بگو به جای ربدوشامبر؛یه گوشی حسابی برات بخره.حیف اون گوشی.لااقل اونو می‌بخشیدی به یکی…نمی‌شد؟؟؟
    دلستر اناناسی…کاش…

  11. علی گفت :

    داستان خوبی بود

  12. رضا ازتهران گفت :

    داستان جدید واموزنده ای است

نظر بدهید