چهارشبنه‌ شبِ یکم با شعرخوانی پدربزرگ

نویسنده: حامد

تولد مظاهر بهانه شد وگرنه از مدت‌ها پیش برای چهارشنبه‌شب‌ها نقشه‌ها در سر پرورانده بودم. آدم دوستان خوب داشته باشد، دوستانش اهل ذوق و ادب هم باشند، نگران از دست دادن‌شان هم باشد… و به دنبال راهی برای دیدن همیشگی‌شان در جمعی صمیمی و بی شیله پیله نباشد؟

این یکی کافی‌شاپ را با حامد کشف کردیم؛ یعنی در حقیقت من کشف کردم ولی اولین بار با حامد رفتیم آن‌جا. شب اول به دل‌مان چسبید. جای دنجی بود، سلیقه‌ی صاحبش هم در انتخاب رنگ و نور و موسیقی بد نبود. همان‌ شب در ذهنم (یا دلم؟ نمی‌دانم) جرقه زد که محفلی هفتگی داشته باشیم و دور هم جمع شویم و گل بگوییم و گل بشنویم و شاید داستانک و شعر و متن دلنشینی هم اگر پیدا شد چاشنی آن کنیم.

تا دیشب که تولد مظاهر، حُسن شروعی شد و راه افتاد. من یک داستان خواندم؛ یعنی همین یادداشت قبلی را. آخر کار هم برای مظاهر ۲۳ ساله، فال حافظ گرفتیم و کادوی تولدش را (یک جلد رمان خانه‌ی پریان) که حسن زحمت خریدن و کادو کردنش را کشیده بود دادیم و چه خوشحال شد؛ به خصوص که چند وقتی‌ست افتاده در نخ داستان‌ و رمان و رضا امیرخانی و مصطفا مستور و از این کارهای کفرآمیز (!) که خدا عاقبتش را ختم به خیر کند.

پدربزرگ هم شعر و داستان خواند و چه خوب می‌خواند و ما نمی‌دانستیم و خودش هم مدت‌ها زبان به کام گرفته بود و آن وبلاگ زبان‌بسته را در تاریکی و ظلمات نگه داشته بود و تبدیلش کرده بود به تابلوی اعلانات فعالیت‌های رسمی و گزارش نشست‌ها و اردوها! بالاخره پته‌اش را بر آب ریختیم و همه فهمیدند که این پدربزرگ که وبلاگش را اگر اردو و نشست و همایشی نباشد، سالی یک‌بار هم به‌روز نمی‌کند، دستی هم بر آتش دارد و از قضا شعر هم می‌گوید؛ گیرم که شعرش فقط ردیف داشت و از نعمت قافیه محروم بود؛ نقلی نیست. مهم این بود که از دل بر‌آمده بود و بر دل نشست.

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان آن روز که وبلاگ مژگان‌بانو را به من معرفی کرد و از شعرها و داستان‌های کوتاه او تعریف کرد، شصتم خبردار شد که پشت صحنه‌ی جالبی دارد این بابابزرگ و ما بی‌خبر نشسته‌ایم و او را در کسوت دانشجوی فلسفه و معاونت آموزش وبلاگ‌خانه می‌بینیم؛ غافل از این که وقتی داستان می‌خوانَد، صدایش آن‌قدر دل‌نشین است که آدم دلش می‌خواهد به جای دیدن در و دیوار کافی‌شاپ احساس کند که زیر کرسی خوابیده است و شب چله‌ای، پدربزرگ پیرش دارد از قصه‌های کهن تعریف می‌کند؛ به همان شیرینی و دلنشینی.

به هر حال امشب شروع خوبی بود و محفل دوست‌داشتنی و دلچسبی از آب در آمد. امیدوارم چهارشنبه‌های بعدی هم به همین منوال برگزار شود و ادامه پیدا کند… چه ما باشیم و چه نباشیم… از کجا معلوم شاید روزی رسید که ما قبل از بقیه رفتیم و همین محفل نیم‌چه ادبی تبدیل شد به باقیات‌الصالحاتی که عده‌ای یاد ما کنند و برای‌مان فاتحه‌ای بخوانند و به قول معروف روح‌مان شاد شود.

 

 

در همین باره:

کافه بارون،‌ شب شاپ، دلم تنگ می‌شود،‌ شب دوست‌داشتنی،‌ شب با بوی وبلاگ

 

۱۷ نظر درباره “چهارشبنه‌ شبِ یکم با شعرخوانی پدربزرگ” داده شده است.

  1. سرگیجه گفت :

    سلام
    هر کجا هستید خوش و خرم باشید!
    حامد:
    سلام. خوشی ما به خوشی دوستامونه. ان شاء الله تو هم خوش باشی. راستی چهارشنبه اگه بودی بیا. جاری باشی…

  2. یوغور:دی گفت :

    شخصا هیچ وقت نتونستم محفل های ادبی رو تحمل کنم..ذاتم بی ادبم ..ببخشید شما !:دی
    کاش محفل رو میگذاشتید ۵ شنبه که اگه قرار شد باقیات الصالحات باشه ثوابش بیشتر باشه…ببخشید اینقدر رک نوشتم ولی بهتر نبود به نظرت ؟!

    امیدوارم آرامشتون مثل شادی هایم کاذب نباشه..یا حق
    حامد:
    حالا این محفل هم به اون با ادبی که محافل ادبی هست نیست. بیشتر یه مهمونی خودمونی و یه جمع دوستانه ست. همین. جاری باشید…

  3. فضل الله نژاد گفت :

    یک نفری نماز می خوند، ملت داشتند ازش تعریف می کردند، برگشت گفت: روزه هم دارما!
    منظور این که اضافه کن خیلی وقتا از نوشته ها یا کامنت ها رو با یکی دو حلقه اشک می خونم.
    همه این اوصافی که گفتی از نگاه پر از لطفت، شاید کمی بود از لذتی که من به خاطر همنشینی این چند تا نوه دوست داشتنی می برم و بردم.

    همچنین جدای از شوخی یوغور خان، هم ما باید فکری برای خطر جو زدگی و دوری از معنویات بکنیم، هم تلاش کنیم نگاه قشری به دین چاره ای پیدا کنه.

    خوب و خوش و
    عاشق باشی …

  4. صبا رهگذر گفت :

    درود بر جناب آقاجاني عزيز. از اينکه با قدوم سبزتان زينت بخش وبلاگم بوديد سپاسگزارم. پستتان را خواندم بسيار زيبا مي‌نويسيد. دمتان گرم و سرتان خوش باد. يا علي.
    حامد:
    درود بر شما. جاری باشید…

  5. حسن اجرايي گفت :

    حرف‌هايي كه به علي زدم، خيلي انرژي گرفت.
    ديشب خيلي خوب بود. چشم‌هام، گوش‌هام، و حتا زبونم اين همه لذت نبرده بود يه جا.
    نمي‌گم هيچ‌وقت همچين لذتي نبرده بودم اما …
    بگذريم.
    ديشب وقتي بابابزرگ داستان مي‌خواند، خيلي فضاي مستانه‌اي شد. حيف كه درست و حسابي نتوانستم توي فضاي داستان‌خواني قرار بگيرم. كاش اين لطافت‌ها را بيش‌تر تجربه كنم.
    حامد:
    آدم گاهی نقشه های زیادی می کشه برای اتفاق افتادن چیزهایی که شاید به چشم نیاد. گاهی وقت ها اگه از اون نقشه ها، همین اهداف کوچیکش محقق بشه برای آدم بسه. جاری باشی…

  6. حسن اجرايي گفت :

    دوست داشتم كلي شكلك ميان كامنتم بنويسم. اما يادم رفت.
    :) :(

  7. یک غریبه گفت :

    سلام
    مثل اینکه عادت داید همیشه با این حرفاتون بفقیه رو ناارحت کنید (کجا معلوم شاید روزی رسید که ما قبل از بقیه رفتیم و همین محفل نیم‌چه ادبی تبدیل شد به باقیات‌الصالحاتی که عده‌ای یاد ما کنند و برای‌مان فاتحه‌ای بخوانند و به قول معروف روح‌مان شاد شود.)))))))))))))
    حامد:
    سلام. خدا نکند… غریبه هایی که این قدر آشنا به نظر می رسند غصه دار باشند. کارها که تمام شد… آن وقت ، وقت رفتن است نه حالا که این همه آرزو بر دل ها مانده است. جاری باشید…

  8. مظاهر گفت :

    سلام. شب قشنگي بود. به قول حسن با زبان و چشم و گوش لذت برديم. واقعا خوب بود. اميدوارم دوست خوبي برايتان باشم. مممنون از كادو زيباتون. بعد از من او نوبتش مي‌رسه.
    حامد:
    سلام. قابل شما رو نداشت. جاری باشی…

  9. خانم ناظم گفت :

    سلام:
    انشاءالله که همیشه به شادیها کنار هم جمع بشید .و امیدوارم که همیشه جمعتون ، جمع باشه، انشاءالله.
    حامد:
    سلام. جاری باشید…

  10. بی نشان گفت :

    چرا اینجوریه؟ هر وقت من دم و دقه سر میزنم شما شونصد سال اپ نمیکنید بعد وقتی دو روز حواسم نیست میام میبینم کلی مطلب از دست دادم!!!!!!
    خلاصه که بازم عقب موندم!
    شب شعرتون هم خوش

  11. یوغور:دی گفت :

    بابا بزرگ من شوخی نکردم :دی..کاملا هم جدی بود.. آقا حامد مراتب سخن من رو به گوش بابا بزرگ برسونید:))
    گفته باشم اگه محفلتون شد ۵ شنبه واسه منم فاتحه بخونید..صلواتش یادتون نره ها..به هرحال جرقه اش رو من زدم..:دی
    حامد:
    این کامنت متعلق به بابابزرگ است. بابابزرگ دریاب! جاری باشید…

  12. مظاهر گفت :

    سلام. اين جوري هم مي‌شد شروع كرد
    آدم دوستان خوب داشته باشد، دوستانش اهل ذوق و ادب هم باشند، نگران از دست دادن‌شان هم باشد… و به دنبال راهی برای دیدن همیشگی‌شان در جمعی صمیمی و بی شیله پیله نباشد؟ از مدت‌ها پیش برای چهارشنبه‌شب‌ها نقشه‌ها در سر پرورانده بودم. تولد مظاهر بهانه شد كه …(ادامه بديم)
    در حد يه پيشنهاد (من كه اهل ادبيات نيستم، شما استاديد ولي … پررويي است ديگر).
    حامد:
    سلام. شاید اگر قبل از انتشار این پیشنهاد شده بود عوضش می کردم ولی حالا انگار دیگه حسش نیست. در هر صورت ممنون. جاری باشی…

  13. مظاهر گفت :

    به خصوص که چند وقتی‌ست افتاده در نخ داستان‌ و رمان و رضا امیرخانی و مصطفا مستور و از این کارهای کفرآمیز (!) که خدا عاقبتش را ختم به خیر کند.
    … اِهِم… ممنون. كفر خوبيه.
    شما و مخصوصا حسن اون شب خيلي زحمت كشيديد، از كادو و كارهاي تو كافي شاپ تا دست كشيدن از علايقش به خاطر من … قسمت نظرات همين وبلاگ نوشته. شرمندم كرديد. ممنون.

  14. مظاهر گفت :

    غافل از این که وقتی داستان می‌خوانَد، صدایش آن‌قدر دل‌نشین است که آدم دلش می‌خواهد به جای دیدن در و دیوار کافی‌شاپ احساس کند که زیر کرسی خوابیده است و شب چله‌ای، پدربزرگ پیرش دارد از قصه‌های کهن تعریف می‌کند؛ به همان شیرینی و دلنشینی.

    زيبا و روان … آفرين.
    خواستي روحت شاد بشه، اين دنيا و اون دنيا چند تا از جك‌هاي برگشتني از كافي شاپ را حفظ كن … اين طرف و اون طرف براي خودت تعريف كن … روحت شاد مي‌شه.

  15. آی بی کلاه! گفت :

    هر جا می ریم حرف کافی شاپه و شعر و جشن تولد و قس علی ذلک… یه خورده زیادی ماجرا رو توی بوق و کرناهای دیجیتالی نکردین؟
    در ضمن s آی‌دی یاهوتون جا مونده.
    حامد:
    بنا بر این نبود که توی بوق و کرنا بشه منتها حقیقت اینه که جلسه ی چهارشنبه شب خیل به بچه ها خوش گذشت. طبیعیه که دلشون می خواد درباره ی اون توی وبلاگ شون بنویسند. البته در مورد نتیجه ی کار حق با شماست. جاری باشید…

  16. اسیر (محمد علیجانی) گفت :

    سلام
    چه قشنگ بود این پست!
    خاطره ای شدم!
    ممنون
    شاد زی مهرافزون

  17. یک غریبه گفت :

    سلام
    به هرحال هیچ دوست نداریم از رفتن و اینها حرف بزنید رفتن خودش می آید مثل شعر مثل زمستان .. زمستان خودش می آید این را خودتان گفتید فقط با این حرفها دل ما رو نشکنیدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

نظر بدهید