بایگانی برای ماه آبان, ۱۳۸۶
۲۹ آبان ۱۳۸۶
کُلترال (Collateral) دومین فیلمی بود که از مایکل مان (Michael Mann) دیدم. احساس کردم در مقایسه با فیلم قبلی که از مایکل مان دیده بودم (هیت)، ساخت ضعیفتری دارد ولی بعضی حرفها که در کلترال زده میشود، هیچ وقت یادم نمیرود.
بگذارید اول خلاصهاش را بگویم:
مکس (Max) در لسآنجلس زندگی آرامی دارد و شغلش رانندگی تاکسی […]
درباره رسانه، سینما، فرهنگ، هنر | ۶ نظر »
۲۳ آبان ۱۳۸۶
دیوانه، همیشه هم معنای بدی ندارد؛ درست است که بعضی وقتها معنای بیعقل یا… میدهد ولی خیلی وقتها هم به معنای عاشق و دوستدار و هوادار یک چیز استفاده میشود. یک کلمه و اصطلاحی هم هست به نام «فریک یا freak» که به زبان عامیانه، میشود آن را «دیوانه» ترجمه کرد.
بعضی «movie freak» هستند، بعضی […]
درباره ادبیات، داستان، سینما، شعر، فرهنگ، هنر | ۲۷ نظر »
ساعت دو شب است كه با چشم بیرمق
چیزی نشستهام بنویسم بر این ورق
چیزی كه سالهاست تو آن را نگفتهای
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف میزدی و سرخ میشدی
هر وقت مینشست به پیشانیات عرق
من با زبان شاعریام حرف میزنم
با این ردیف و قافیههای اجق وجق
این بار از زبان غزل كاش بشنوی
دیگر […]
درباره ادبیات، شعر، هنر | ۶ نظر »
۲۲ آبان ۱۳۸۶
درباره یادداشت روزانه | ۲ نظر »
۱۷ آبان ۱۳۸۶
آخرین بار بود که علی، شب را در بیابانهای اطراف اصفهان صبح میکرد؛ دقیقا صبح روز چهل و یکم. طبق عادت شبهای قبل، بعد از نماز صبح نمیخوابیدم تا صدای موتورش را بشنوم که پشت در میایستاد و چند دقیقه صبر میکرد تا خنک شود و بعد خاموشش میکرد و من دوباره صدای کلاغی را […]
درباره ادبیات، داستان، هنر، یادداشت روزانه | ۱۲ نظر »
۱۶ آبان ۱۳۸۶
خونهی مادربزرگه دیگه قصه نداره…
درباره یادداشت روزانه | ۷ نظر »
۱۲ آبان ۱۳۸۶
بعضی وقتها، حرف زدن واقعا سخت است. هوا کم است، یا نفس ما تنگ است یا گوش شنونده سنگین است یا هزار مکافات دیگری که ارزش فکر کردن را ندارد. فردا که از خواب بیدار شویم باز امیدی در قلبمان جوانه میزند و باز حس حرف زدن پیدا میکنیم و باز خیال میکنیم زندگی چه […]
درباره ادبیات، شعر، یادداشت روزانه | ۱۴ نظر »
۱۰ آبان ۱۳۸۶
زمانی
با تكهای نان سير میشدم
و با لبخندي
به خانه میرفتم
اتوبوسهای انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
كسی به من در آفتاب
صندلی تعارف كند
در انتظار گل سرخی بودم
احمدرضا احمدی
درباره ادبیات، شعر، هنر | یک نظر »
صحبت مظاهر در سومین محفل چهارشنبهشبمان، بهانهای شد که مطلبی را که مدتها میخواستم بگویم و بهانه دست نمیداد، بگویم؛ به خصوص که خیلی از دوستان وبلاگنویسم به آن مبتلا هستند.
وبلاگنویسی ادبیات مخصوص به خود را دارد و صمیمیت در نوشتههای وبلاگ و دوری از آداب و تشریفات خبرگزاریها، برگ برندهی نوشتههای وبلاگی است. بنابراین […]
درباره ادبیات، وبلاگنویسی | ۵ نظر »
۸ آبان ۱۳۸۶
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را…
فردا؟
قیصر امینپور از اولین شاعرهایی بود که اسمش به گوشمان خورد؛ در کتاب فارسی دبستان. شاعری بود ملموس و مفهوم، حتی برای من نوجوان آن زمان. و دیشب رفت… وقتی پیامک استاد حسینی (ژرفا) آمد: «غیر از خبر مرگ عزیزان چمن چیست/ پیغامی اگر باد سحر داشته باشد…».
نمیدانم چرا […]
درباره ادبیات، شعر، فرهنگ، هنر | ۷ نظر »
۷ آبان ۱۳۸۶
توی دفتر نشسته بودم؛ پشت میزم. سرم شلوغ بود و همهی کارها به هم گره خورده بود. بچهها هم همه رفته بودند پی کار و زندگیشان. داشتم بین پوشهها و نوشتههایم دنبال یک فایل میگشتم؛ نمیدانم داستان بود یا مقالهای چیزی… چه فرقی میکرد!
در اتاق باز شد و صدای آرامی که… (وصف و اوصافش را […]
درباره ادبیات، داستان، هنر، یادداشت روزانه | ۱۴ نظر »
۵ آبان ۱۳۸۶
خیلی وقتها نبایدها، باید میشود بی آنکه خواسته باشیم. تازه خیلی وقتها اختیار ناخواستهی ما هم بر آن قرار میگیرد. خلاصه آن چه که باید بشود میشود مثل همین مقدمهنویسی من که هیچگاه کمترین تمایلی به آن نداشتهام. به خصوص با این ذهنیت که اگر نوشتههای عزیزی بزرگ همچون همسفر و همشانهام باشد. ولی […]
درباره ادبیات، شعر، هنر | ۱۳ نظر »
۳ آبان ۱۳۸۶
تجویز کردهام مثل یک پزشک
هر چند ساعت یکبار
شعری نو، غزل، سپید،…
و اگر افاقه نکرد
گریه، ناله، اشک، آه،…
و قبل از خواب
یک دو فریاد بلند
ولی منِ پزشک میدانم
که بیمار من
از دردی لاعلاج رنج میکشد…
درباره ادبیات، شعر، هنر | ۱۶ نظر »
۲ آبان ۱۳۸۶
عصبانی بود؛ داشت همه شخصیتش را به باد میداد. من هم عصبانی شدم. داشت همه چیز خراب میشد که یک کلمه همه چیز را درست کرد؛ بعضی کلمات مثل آبند روی آتش. یاد فیلم چهارشنبهسوری افتادم؛ آنجا که بعد از یک دعوای پر سر و صدا، مژده آرام شد و سکوت حکمفرما شد؛ آنجا که […]
درباره یادداشت روزانه | ۷ نظر »
۱ آبان ۱۳۸۶
یخ توی پارچ، آب شده است. ریحانها هم کمی پیر شده است. عطیه، حوالی ساعت نه بود که میز را چید. هر لحظه منتظر بود صدای زنگ بیاید یا صدای چرخیدن کلید توی در. نگاهی به سبد کوچک سبزیها میاندازد؛ مادرش همیشه میگفت: «سبزی را آخر از همه بیار سر سفره. وگرنه پیر میشه!»
صدای زنگِ […]
درباره ادبیات، داستان، هنر | ۹ نظر »